فدرالیسم: (پاسخی به یک پرسش) مقاله ای از مهدی طلعتی

برنامه پرگار در مورد فدرالیزم چند پرسش اساسی را مطرح می کند که باید بصورت عمیق تر در میان متفکران و روشنفکران ایرانی به بحث گذاشته شود. این احتمال وجود دارد که در آینده ای نه چندان دور فدرالیسم یکی از مکانیزم های موجود در برابر مردم ایران برای رقم زدن سرنوشت سیاسی کشورباشد. چنین بحث ها و طرح موضوعاتی و بیان عامه فهم آن، این حسن را خواهد داشت تا مردم با درک مختصات قومی و فرهنگی، شرایط و اوضاع داخلی، منطقه ای و جهانی رویکردی را برگزینند که تامین کننده حداکثر منافع آنان باشد، برخلاف بهمن 57 که هیچ چشم اندازی از رژیمی بنام جمهوری اسلامی حتی در میان خبره ترین سیاسیون و متفکران ایرانی وجود نداشت.

یکی از پرسش ها در برنامه اخیر چرایی فدرالیزم برای ساختار سیاسی ایران است. سوال مطرح شده در برنامه این است:" از نظر تاریخی معمولا دولتهای فدرال زمانی شکل گرفته اند که چند دولت محلی و یا چند واحد محلی به هم پیوسته اند و یک دولت فدرال درست کرده اند، در مورد ایران این واحد سراسری و سرزیمنی بوده و (چرا) شما می خواهید عکس آن عمل کنید و یک واحد را تقسیم کنید به واحد های فدرال".

در پاسخ باید گفت که فدرالیزم به دو علت رخ می دهد:

برای در کنار هم ماندن Holding or staying together

برای در کنار یکدیگر آمدن و قرار گرفتن Coming together

در شکل اول بنا براین است که یک واحد سیاسی سراسری ، متمرکز و مرکزگرا که بصورت یک واقعیت جغرافیایی و سیاسی وجود دارد اما بتدریج و در طی زمان و یا حتی در اثر نوسانات اجتماعی مانند شورش و انقلاب قابلیت خود را در پاسخگویی به مطالبات مردم و تمشیت امور به هر دلیلی از دست داده است اما از سوی دیگر هنوز این درک وجود دارد که هویت مرکزی متعلقان به این واحد سیاسی بدون وجود این واحد معنای خود را از دست می دهد. در چنین حالتی گزینه فدرالیزم به معنای حفظ هویت قومی در آن هویت واحد، تمرکز زدایی از دولت مرکزی با هدف مشارکت حداکثری زیر مجموعه های متکثر بدون دست زدن به آن هویت کلان و اصلی است.

هندی ها دقیقا به همین دلیل یعنی در کنارهم ماندن فدرالیزم را برگزیده اند و یکی از بزرگترین منافع فدرالیزم برای هند حفظ تمامیت ارضی این شبه قاره با تقسیم قدرت هر چند نه بصورت ایده آل در میان زیر مجموعه ها و تبدیل آن به بزرگترین دمکراسی دنیا در دو دهه گذشته و یکی از کشورهای صنعتی جهان بوده است. هر چند هنوز راه درازی در برابر هند باقی است.

در کنار هم ماندن در قالب فدرالیزم استفاده از تمام پتانسیل های درون زیر مجموعه ها با هم و در کنار هم است. به عبارتی گزینش فدرالیزم خنثی کردن نیروهای گریز از مرکزی است که به سمت تجزیه هویت واحد سرزمینی خیز برداشته اند. چنین امری را در اروپا نیز مشاهده می کنیم. تلاش برای در کنار هم ماندن یکی از دلایل اصلی سوق داده شدن کشورهای اروپایی به سیستم فدرال بوده است. در اینجا سخن از اتحادیه اروپا نیست بلکه نظر به قدر مطلق واحدهای سیاسی مانند آلمان، بلژیک، هلند و حتی انگلستان ودیگر کشورهای اروپا است که شکلی از اشکال فدرالیزم را برگزیده اند.

اما در شکل دوم که به نوعی با پرسش ابتدایی همخوانی دارد، تلاش واحدهای کوچکتر سیاسی برای در کنار یکدیگر قرار گرفتن به دلایل مختلف با فرض هویت بومی و خلق یک هویت فراگیرتر است، یعنی چیزی که در آمریکا روی داده و با حفظ هویت بومی، هویت جدیدی را بنام آمریکا خلق کرده و قدرت مرکزی را به جز در چند امر با ایالتها تقسیم و به آنها برای قانونگزاری و اجرا اختیار داده است و یا انگیزه ای که کانتونهای مختلف سوئیس را قرنها قبل متحد کرده است. محرکهایی چون تلاش برای بقا در برابر دشمنان قویتر، بهبود وضعیت اقتصادی، خروج و نیفتادن در انزوا و دلایل دیگری که می توان بر روی آنها فکر کرد، جملگی در فرایند گزینش فدرالیزم از نوع دوم موثر بوده اند.

با توجه به این دو علت و انگیزه گزینش فدرالیزم توسط واحدهای کوچکتر، تلاش زیرمجموعه های درون واحد سیاسی بنام ایران از نوع اول و تلاش برای در کنار هم ماندن در قالب هویت اصلی ایرانی و حفظ هویت بومی با اختیاراتی است که باید در مورد آنها توافق شود.

اما مقدم بر این گزینش تحولی است که باید در ادراکات کلی مردم نسبت به زمان، مکان و منافع آنها صورت بگیرد. این مفهوم در نظرات استاد عزیزم دکتر مجتهدزاده هم دیده می شود. وجود تقاضا برای فدرالیزم در واقع همان نیازی است که در سیر تاریخ لازم مردم می شود و به صورت تلاش برای اخذ آن، واقعیت و عینیت پیدا می کند. فدرالیزم ثمره بلوغ فکری مردم یک واحد سیاسی در طی تاریخ است. بدون چنین درک و فهمی هرگونه تلاش برای اجرای فدرالیزم یا شکست خواهد خورد و یا به تجزیه خواهد انجامید.

از دید من فدرالیزم به نوعی معلوم شدن تکلیف یک ملت متکثر با گذشته، حال و آینده سیاسی و تاریخی خود است. نمی گویم که فدرالیزم سرنوشت محتوم این کشور است اما چرخه دولت مرکزی قدر قدرت حتی با گرایشات دمکراسی خواهانه در این سرزمین به سمت استبداد خواهد رفت.

گام نهادن در مسیر فدرالیزم هم البته آسان نیست. یک مثال ساده فدراسیون بوسنی و هرزگوین است که براساس قرارداد صلح دیتون در سال 1996 تشکیل شده است. شخصا این فرصت را داشته ام که از نزدیک فروپاشی یوگسلاوی و تشکیل دولتهای بوسنی و همسایگانش را از نزدیک شاهد باشم.

تشکیل فدراسیون بوسنی و هرزگوین تلاشی نافرجام برای در کنارهم ماندن بعد از فرورویختگی ساختارهای یوگسلاوی سابق بدون توجه به واقعیت های عینی بعد از این فروپاشی بود. سه عنصر صرب، کروات و بوشنیاک تشکیل دهنده این فدراسیون هستند. اما این شکل ساده قضیه تا حدی گمراه کننده است. در واقع بوسنی و هرزگوین کنفدراسیونی متشکل از جمهوری صرب (به مرکزیت بانیولوکا که نباید با دولت صربستان به مرکزیت بلگراد اشتباه گرفته شود) و فدراسیون بوسنی و هرزگوین متشکل از ده کانتون و دو منطقه خودمختار است.

مسئله اصلی در این نکته است که جمهوری صرب بوسنی تقریبا از نظر نژادی و مذهبی یعنی صربها همگن است اما فدراسیون بوسنی و هرزگوین با ده کانتون و دو منطقه خودمختار میان سه عنصر نژادی صرب، کروات و بوشنیاک با سه گرایش دینی کاتولیک، ارتدوکس و اسلام تقسیم شده است. در چنین حالتی بدون اینکه هویت اصلی در قالب فدراسیون شکل بگیرد، تنها هویت بومی برجسته شده و هویت اصلی را کاملا تحت الشعاع خود قرار داده، از همین رو بعد از بیست و یک سال که از پایان جنگ می گذرد ، این کشور هنوز در میان مجادلات و مناقشات سیاسی فرو رفته و راه بیرون رفتی برای آن با توجه به اقتصاد ورشکسته آن و ظهور مداوم تنش های قومی و مذهبی متصور نیست. برجسته شدن مطالبات قومی در پارلمان و سازمانهای دولتی عملا تصویب هرگونه قانونی در جهت خیر عامه را متوقف کرده، چرا که اصولا چیزی بنام خیر عامه در میان عناصر نژادی این کشور شکل نگرفته است.

(باز هم باید دقت کرد، اصولا تمایز نژادی میان بوشنیاکها، صربها و کرواتها وجود ندارد. جملگی در گروه نژادی اسلاوهای جنوبی قرار می گیرند. حتی از نظر زبانی صرف از نظر از اینکه صربو - کرواتی و یا بوسنیایی و یا حتی کرواتی نامیده شود، به غیر تفاوت اندکی در گویش، این منطقه فاقد آن کثرت قومی و گروهی است که در داخل ایران دیده می شود. وجه تفاوت این سه گروه اصلی در بوسنی ناشی از تفاوت مذهبی و سنتهای فرهنگی است که در طی زمان شکل گرفته است.)

مثال بوسنی و هرزگوین نشان می دهد که بلوغ ادراکی مردم اگر به حد کافی نرسیده باشد، فدرالیزم ثمری جز هرج و مرج نخواهد داشت و نهایت آن هم تجزیه کامل با توسل به خشونت خواهد بود، راهی که بوسنی و هرزگوین بسرعت در حال پیمودن آن است.

بنابراین انتخاب فدرالیزم در ایران برای در کنار هم ماندن است، برای تجزیه نشدن در این منطقه پر تنش و سوخته از جنگ است. آن بلوغ تاریخی و عمل ناشی از آن به مردم کمک خواهد کرد تا منفعت خود را در یکی از اشکال و مکانیزم های کشورداری یافته و برای اجرای آن تلاش کنند اما بیاد داشته باشیم که زمانه فعلی فرصت مجددی در این دوران برای آزمون و خطا نخواهد داد.