یادی از سفر به مقر حکمتیار به همراه میرویس جلیل

  • 4 مهٔ 2017 - 14 اردیبهشت 1396
تصویر حکمتیار
Image caption این تصویر ۲۵ سال پیش در چهارآسیاب کابل گرفته شده است. میرویس جلیل، گزارشگر بی‌بی‌سی فارسی (سمت راست حکمتیار) و ببرک احساس (سمت چپ حکمتیار) برای مصاحبه با رهبر حزب اسلامی به چهارآسیاب رفته بودند

بازگشت گلبدین حکمتیار به کابل مصادف شده با ایامی که گروه‌های مجاهدین افغان ۲۵ سال پیش قدرت را از حکومت نجیب‌الله تحویل گرفتند.

مردم کابل، پایتخت افغانستان امیدوار بودند هشتم ثور/اردیبهشت نقطه پایانی باشد به جنگ داخلی خونین ۱۵ ساله که از کودتای حزب دموکراتیک خلق در هفتم ثور ۱۳۵٧ آغاز شده بود، اما این جنگ با درگیری های میان گروهی احزاب و تنظیم‌های مجاهدین برسر قدرت درکابل، چندین سال دیگر نیز ادامه یافت.

نقش رسانه‌ها در پیام‌رسانی گروه‌های درگیر در این جنگ بسیار برجسته بود. خبرهای منتشر شده از رسانه‌ها نبض قیمت‌ها در بازار، نرخ ارزهای خارجی و تصمیم‌گیری برای مهاجرت و کوچیدن مردم از محلات ناامن را تعیین می‌کرد. شاید بتوان گفت که خبررسانی رسانه‌ها به خصوص برخی رسانه‌های بین‌المللی به ویژه بی‌بی‌سی فارسی و پشتو در آن سال‌ها اهمیتی ویژه داشت.

شریک خارج از قدرت

کابل که در آن زمان ۱۱ ناحیه داشت، میان گروه های مختلف مجاهدین تقسیم شده بود و هر گروه برای محافظت از ساحات تحت کنترل‌شان کمربندهای مسلح ایجاد کرده بودند.

حزب اسلامی گلبدین حکمتیار که یکی ازطرف‌های اصلی در این کشمکش قدرت بود، در خارج از این کمربند قرار داشت. علی‌رغم آنکه کاخ نخست وزیری به این حزب تعلق گرفته بود اما رهبر این حزب، گلبدین حکمتیار مقر فرماندهی‌اش را در روستایی در خارج از کابل انتخاب کرده بود. در منطقه چهارآسیاب.

او اصرار داشت که دولت مجاهدین به رهبری جمعیت اسلامی برهان الدین ربانی که فرمانده اصلی نیروی نظامی آن احمد شاه مسعود بود، هنوز هم از همکاری رهبران حزب دموکراتیک خلق و ژنرالان وابسته به این حزب برخوردار است و این امر به گفته او مخالف باورهای مجاهدینی است که سالها با آنها جنگیده بودند.

دعوت ازخبرنگاران

بامداد ۱۴ اسد/مرداد سال ۱۳۷۱ دفتر نخست وزیری که در اختیار حزب اسلامی آقای حکمتیار قرار داشت، از رسانه‌ها خواست که نماینده‌های خود به کاخ نخست وزیری بفرستند.

از من که در آن زمان برای خبرگزاری دولتی باختر کار می‌کردم، نیز خواسته شد تا به کاخ بروم. در آنجا برخی ازخبرنگاران داخلی و خارجی قبل از من رسیده بودند.

دور میز نشستیم و یکی ازمسئولان رسانه‌ای دفتر نخست وزیری اعلام کرد که آقای حکمتیار از رسانه‌ها دعوت کرده تا برای پوشش کنفرانس خبری او به مقرش در چهارآسیاب در حدود ۱۱ کیلومتری جنوب کابل بروند.

خبرنگار آسوشیتدپرس که آمریکایی بود و فارسی خوب صحبت می‌کرد، بلافاصله گفت که حاضر نیست به چهارآسیاب سفر کند، چون تضمینی برای امنیت او وجود ندارد.

او استدلال کرد که ملیشه‌های مسلح وابسته به ژنرال دوستم که در مخالفت با حزب اسلامی آقای حکمتیار قرار داشت، در مسیر کابل - چهار آسیاب مستقرند و ممکن است هر اتفاق ناگواری به وقوع بپیوندد.

دو سه تن دیگر از خبرنگاران و عکاسان نیز با پیروی از او از سفر امتناع کردند. تنها من، میرویس جلیل، خبرنگار بخش فارسی بی‌بی‌سی و همکارش محمد معصوم* همراه با یک خبرنگار صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران که نامش را به یاد نمی‌آورم، حاضر شدیم به چهار آسیاب برویم.

Image caption در این تصویر ژنرال دوستم و گلبدین حکمتیار، در سال ۱۳۷۲ دیده می‌شوند که پس از تشکیل "شورای هماهنگی" برای سقوط دولت برهان‌الدین ربانی در کابل برنامه‌ریزی می‌کنند

میرویس جلیل، دو سال بعد در ٢٩ جولای/ژوئیه ١٩٩۴، پس از آنکه از یک مصاحبه با گلبدین حکمتیار به کابل بر‌می‌گشت،در مسیر راه به قتل رسید.

محمد معصوم، دیگر خبرنگار بی‌بی‌سی نیز در همین سال‌ها، در اثر یک سانحه هوایی کشته شد.

در مقر فرماندهی حکمتیار

بامداد ۱۴ اسد/خرداد ماه سوار بر دو موتر/ماشین به همراه چند تن از افراد مسلح حزب اسلامی رهسپار منطقه چهار آسیاب شدیم.

همزمان با رسیدن، به داخل یک ساختمان روستایی که چند اتاق بیشتر نداشت، راهنمایی شدیم.

تفنگداران این حزب در اطراف ساختمان جابه جا شده بودند و یکی از دستیاران آقای حکمتیار که دوسیه‌ای زیربغل داشت، مارا به داخل یکی ازاتاق‌ها برد، اتاقی با یک فرش و چند دوشک رنگ و رو رفته. از میز و صندلی خبری نبود.

حکمتیار را من تنها در تصاویر دیده بودم. او به عنوان یکی از رهبران اصلی گروه‌های مجاهدین شناخته می‌شد. او به شدت مخالف هر گونه آشتی با دولت نجیب‌الله بود و معتقد بود که نباید گذاشت رژیم کابل قدرت را به مجاهدین تحویل دهد، بلکه مجاهدین باید به عنوان فاتحین وارد کابل شوند و دولت تحت حمایت اتحاد شوروی سابق را ساقط کنند.

ظاهرا همین مسئله یکی از موارد جدی مورد اختلاف میان او و احمد شاه مسعود بود که جنگجویان تحت فرمانش در یک تعامل با برخی از رهبران حزب دموکراتیک خلق و ژنرالان رژیم سابق کنترل بخش‌های اصلی پایتخت را در دست گرفته بودند.

با این حال آقای حکمتیار نیز پیش از پیروزی مجاهدین، چندین بار تلاش کرد از طریق نفوذ در میان رهبران رژیم، حکومت نجیب‌الله را سقوط دهد. یکبار حتی در سال ١٣۶٨ به کودتای نافرجام نظامی در تبانی با شهنواز تنی، وزیر دفاع و برخی دیگر ازژنرال ها اقدام کرد.

انتظار ما زیاد طول نکشید. سرانجام در باز شد و مردی با قد میانه، ریش سیاه، کلاه "پکول" بر سر وارد اتاق شد. با هر از یک ما دست داد و احوال‌پرسی کرد.

تبسمی که روی لبانش نقش بسته بود، فاصله میان او و مارا کمتر کرد و وقتی زانو بزانو در کنارم نشست، بیشتراحساس آرامش کردم و دلهره‌ از ناامنی که در مسیر راه حس می‌کردم، از میان رفت.

پیام برای حاکمان کابل

تصور ما درست بود. کاسه صبر او لبریز شده بود: چگونه می‌توان هم شریک قدرت بود و هم خارج از دایره قدرت.

چگونه می‌توان پذیرفت که مقام‌های حزب او برای رفتن به کاخ نخست وزیری، باید ازمسیری عبور کنند که به گفته خودش "توسط ملیشه‌های کمونیستی مسلح ژنرال دوستم" کنترل می‌شود. ژنرالی که تا همین چند ماه پیش دشمن او محسوب می‌شد.

چگونه می‌توان در مرکز فرماندهی "گارنیزیون کابل" دور یک میز با ژنرال‌های رژیمی نشست که سال‌ها علیه آنها جنگیده بود؟

آقای حکمتیار گفت به حاکمان فعلی کابل بگویید که "ژنرال‌ها و ملیشه‌های رژیم کمونیستی" را از خود دور کنند. ورنه حزب اسلامی راهی به جز "مقاومت" سراغ ندارد.

در این میان سفره نان چاشت /ناهار چیده شد. هر دو نفر باید یک کاسه شوربا (خورشت) را با هم شریک می‌ساختند. من و آقای حکمتیار هم‌کاسه شدیم. صحبت‌ها هنگام صرف غذا نیز ادامه یافت.

پرسیدم آیا نمی‌شود راه حلی غیر از جنگ یافت؟

همراهانم نیز همین پرسش را مطرح کردند؛ چون ما همه در کابل زندگی می‌کردیم و سرنوشت ما با دیگر شهروندان کابل گره خورده بود.

برای پاسخ به این پرسش باید به کابل برمی‌گشتیم و پیام آقای حکمتیار را باید از طریق رسانه‌ها ابلاغ می‌کردیم. هر چند در کابل تهدید او نادیده گرفته شد و هر دو طرف برای رویارویی آماده شدند.

بازگشت به کابل

برای بازگشت به کابل همراهان ما از حزب اسلامی ما را ازمسیر دیگری به کابل رساندند. برای ما گفتند که برای پیش‌گیری از خطر احتمالی امنیتی که از ناحیه گروه های مخالف آقای حکمتیار در مسیر راه تصور می‌کردند، باید از مسیر دیگری به کابل برگردیم.

هنگام خدا حافظی آقای حکمتیار یک عدد سیب را از روی سفره برداشت و با تبسمی سیب را به من داد و گفت: "این سیب سهم شماست چون متوجه بودم که درست غذا نخوردید و مشغول پرسیدن و نوشتن بودید."

حق نشر عکس AFP/Getty
Image caption گلبدین حکمتیار پس از سال‌ها زندگی در اختفا اخیرا برای نخستین بار در ولایت لغمان در انظار عمومی ظاهر شد

من به عنوان خبرنگار با شماری زیادی از رهبران و سیاست‌مداران افغان دیدار کرده‌ام، اما خاطره اولین دیدار با حکمتیار که ۲۵ سال از آن می‌گذرد، هنوز در ذهنم باقیست.

حکمتیار که بخش زیادی از عمرش را در جبهات جنگ و مقاومت سپری کرده و طبیعتا با خشونت سروکار داشته است، صلابت مملو از آرامش و تبسم صمیمانه به عنوان بخش منحصر به فرد شخصیت او باقی مانده است.

او حتی در برابر دشمنان سرسختش با همین تبسم همیشگی روبرو می‌شود. او قادر است در چند لحظه طرف را وادارد تا سخنانش را جدی بگیرد، حتی در زمانی که او تهدید به جنگ را مطرح می‌کند، هیچگونه تزلزلی در حرکاتش دیده نمی‌شود و رنگ صورتش تغییر نمی‌کند.

حکمتیار به عنوان رهبری شناخته شده‌ که همیشه تلاش داشته یا در محور قدرت باشد یا به عنوان اپوزیسیون مسلح باقی بماند، پس از تسلط طالبان بر کابل به تبعید خودخواسته به ایران رفت.

بعد از سقوط طالبان و تحولات سیاسی نوین در افغانستان در سالی که منجر به حاکمیت انتخابی در این کشور شد، با آنکه انتخابات یکی از خواست‌های همیشگی آقای حکمتیار بود، از ایران به پاکستان رفت و از جنگ طالبان در برابر حضور آمریکایی‌ها و نیروهای ناتو در افغانستان حمایت کرد.

اما او سرانجام به مخالفت مسلحانه و انزوای سیاسی‌ و به روند صلح پیوست.

گلبدین حکمتیار در تازه‌ترین بیاناتش جنگ جاری را محکوم کرد، آنرا غیر عقلانی و غیرشرعی خواند و خطاب به طالبان گفت که برای بیگانه‌ها می‌جنگند.

به حمله طالبان به شهر قندوز اشاره کرد و گفت این حمله اشتباه بود و در اظهارات بی‌سابقه حمله مجاهدین خودش به جلال آباد در سال ١٩٨٩علیه دولت نجیب‌الله را نیز اشتباه خواند و آنرا جنگ زیر فشار خارجی‌ها دانست.

آقای حکمتیار از ۲۵ سال قبل خود را مستحق می‌دانست تا مثل سایر گروه‌های مجاهدین بخشی از قدرت سیاسی باید به او و حزبش نیز تعلق بگیرد.

برای رسیدن به این هدف شاید نتوانست از مسیری برود که در آن به گفته خودش "ژنرالان و ملیشه‌های کمونیست" راهش را بسته بودند؛ با آنکه بعدها همراه با همین "ژنرالان و ملیشه‌های کمونیست" نیز این راه را تا جایی رفت و در ماه جدی سال١٣٧٢ در یک ائتلافی نظامی با ژنرال دوستم تلاش کرد دولت به رهبری برهان الدین ربانی را براندازد و راه‌های مختلف دیگر را نیز برای رسیدن به هدفش امتحان کرد، اما سرانجام پس از ۲۵ سال به این نتیجه رسید که باید رقابت سیاسی مسالمت‌آمیز را بر جنگ مسلحانه و انزوا که شاید سرانجام به محو کاملش می‌انجامید، ترجیح دهد.

موضوعات مرتبط