زمانی که کابل از درد به خود می‌پیچید

  • 5 ژوئن 2017 - 15 خرداد 1396
حمله کابل حق نشر عکس Getty Images

‎انگار همین دیروز بود که یکى از همکارانم گفت ‎"از اینجا مى‌ترسم." ‎اشاره او به فاصله چهارراه زنبق تا کوچه‌اى بود که به دفتر ما منتهى می‌شود و در آغاز آن سفارت آلمان جا خوش کرده است. فاصله‌ حدود دوصدمترى که همیشه حس مرگ داشت.

‎در نزدیکی پل باغ عمومى به ساعتم نگاه کردم. به همکارم گفتم امروز زودتر اینجا رسیده‌ایم. بیروبار کم است. او گفت معمولا چهارشنبه‌ها همینطور است.

‎بیش از پنج دقیقه نگذشته بود که از جاده وزارت خارجه رد شدیم و در چهارراه زنبق رسیدیم.

‎در چند روزى که ماه رمضان آغاز شده بود، شاید به خاطر تغییر در ساعت‌هاى کارى مأموران جنب و جوش در این منطقه بیشتر از پیش شده بود.

حدود ۱۰ دقیقه پیش از انفجار که ما وارد کوچه دفترمان شدیم، بیش ۱۰ خانم که به نظر مى‌رسید از مأموران حکومتى باشند در کنار نگهبانان امنیتی ایستاده بودند. گمان کردم منتظر موتر هستند. دقیقاً در جایى که انفجار شد.

‎آن روز من و هفت نَفَر از همکاران و همراهانم که از جاده دارالامان و کارته چهار در یک موتر به دفتر می آمدیم؛ اولین گروهى بودیم که خودمان را به محل کار رساندیم.

تازه پشت میز کارم نشسته بودم که ساختمان دفتر تکان شدیدى خورد. (زلزله! زلزله! -صدای انفجار شدید- انفجار... انفجار... بچه ها! "سیف روم"، هله! " سیف روم"! راکت است راکت...) این صداها با گرد و غبار برخاسته از انفجار آمیخته بود. براى لحظه‌اى گمان کردم به محل کار ما حمله شده است. نمیدانم چگونه خودم را به اتاق امن رساندم. صداى شلیک از فاصله یک کیلومترى به گوش میرسید. دلم براى همکارانى که قرار بود یکى پی دیگر از راه برسند، مى‌تپید. از اتاق امن بیرون شدیم. باید به بچه‌ها زنگ میزدیم. گوشى در دستم بود، خط نمیداد. از پله‌ها بالا آمدم تا شماره بگیرم.

گوشى‌ام زنگ خورد. مادرم بود. با سراسیمگى پرسید: کجاستى بچیم؟ خوب هستى؟ "‎مه خوب هستم، مادر جان. خوب هستم. دفتر هستم. خدا حافظ.." (حالا که گوشیم را نگاه میکنم ساعت هشت و بیست و نه دقیقه صبح برای بیست ثانیه با مادرم حرف زده‌ام.).

‎به تماس گرفتن با همکارانم آغاز کردیم. بیشتر تماس‌ها وصل نمى‌شد یا شبکه مشغول بود یا گوشی‌ها خاموش. این به نگرانی ما می‌افزود. چند نفر از همکاران ما مى‌گریستند. کسى گفت بچه‌ها زخمی شده‌اند. صدای گریه‌هاى شان بلندتر شد. همکاران مان عبدالله نظامی و هدایت‌الله همیم با پیراهن هاى خون آلود وارد محوطه دفتر شدند. هر چند هردو زخم شدید بر نداشته بودند، اما شوک دیده بودند. با همکاران مشغول رسیدگی به آنها شدیم.

Image caption محمد نذیر، راننده بی‌بی‌سی در دفتر کابل سه فرزند داشت

چند لحظه بعد گفتند "نذیر" خونریزى شدیدى داشت. ایوب آروین و تاج الدین سروش هم زخمى شده‌اند. دو سه نفر از همکاران براى نجات آنها شتافتند. ساعتى از انفجار نگذشته بود که خبر جان باختن نذیر و هق هق گریه همکاران همه جا را فرا گرفت.

‎من روى تویترم پست گذاشتم که شمارى از همکاران ما/کارمندان بى‌بى‌سى هم در انفجار امروز کابل زخمى شده‌اند. از مرگ نذیر چیزى نگفتم. هنوزم باورم نمى‌شد. تا اینکه پس از چند ساعت پیکر بى‌جان نذیر را دیدم که راهى گورستان مى‌شد. صداى ضجه و فریاد زنان از دورها از محلهء کارته نو در شرق کابل شنیده میشد: چرا ما را تنها گذاشتى؟! اولادها را تنها گذاشتى؟! روزه به دهان رفتى..

‎ناله‌هاى مشابه، آن روز از بسیارى محله‌هاى کابل بلند بود. حتى گورستان‌هاى شهر خاموش نبودند. ما نذیر را در میان آه و ناله به دست خاک سپردیم و در دل گریستیم.

Image caption مراسم جنازه نذیر

در پایان روز وقتى رانندهء ما "غفار" که از دوستان نزدیک "نذیر" بود مرا به سوى خانه مى‌برد، اشک مى‌ریخت. گفت: صبح نذیر پیش از آنکه براى آوردن همکاران از دفتر بیرون شود، حمام کرد؛ دستمال شانه اش را شست و روى طناب انداخت و گفت: "تا پس بیایم خشک میشه."

‎در تمام راه خاطرات نذیر در ذهنم رژه میرفت. یادم آمد که مى گفت: من و تو وطندار هستیم. من هم از کابل هستم. با شوخى مى‌گفت از لوگر کابل هستم و مى‌خندیدیم.

آفتاب کم کم پشت کوه‌هاى کابل پنهان میشد. غروب، خونین و غم انگیز بود. به شیشه‌هاى شکسته در گوشه و کنار شهر خیره شدم. هزارها متر دورتر از محل انفجار نشانه‌هایى از ویرانى را میشد دید. من هیچگاه شاهد انفجارى با این شدت نبودم. به احتمال افزایش قربانیان انفجار فکر میکردم که ‎گوشی‌ام بار دیگر زنگ خورد. مادرم بابیقرارى از آمدنم پرسید. نزدیک بودم. وقتى به خانه رسیدم، با چشمان پر از اشک مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسه باران کرد. بغضى گلویم را فشرد.

‎آن روز مادرانِ بسیارى بر پیکر بى جان پسران شان بوسه میزدند.