احمد ظاهر؛ روایت دو نسل از 'بلبل خوش‌الحان' افغانستان

روایت دو نسل از احمد ظاهر
Image caption روایت دو نسل از احمد ظاهر

احمد ظاهر در دهه ۱۹۷۰ میلادی به شهرت رسید. او نه تنها روی همنسلان خود و کسانی که در زمان زندگی او به آهنگ‌هایش گوش می‌دادند و طرفدارش بودند، تاثیرگذار بوده است، بلکه چهل سال پس از مرگش، حتی روی نسل جدید در افغانستان از تاثیرگذارترین خواننده‌ها بوده است. در این مطلب سه نفر از کسانی که در زمان اوج شهرت احمد ظاهر جوان بودند و سه نفر از کسانی که پس از ۱۹۹۰ متولد شده‌اند، از اهمیت او و تاثیرگذاری این خواننده روی زندگی شان می‌گویند.

ای پادشه خوبان؛ هارون یوسفی، متولد ۱۹۵۰

Image caption هارون یوسفی

احمد ظاهر ٬ حس شوخ‌طبعی و بذله‌گویی منحصر به فردی داشت. با همه صمیمی بود و با همه شوخی می‌کرد. شوخی او صاف و صمیمی بود و بدون این طرف مقابل را آزرده بسازد.

من او را چند بار از نزدیک دیده‌ام و حتی کنسرت مشترکی در دانشگاه کابل داشتیم. اما از زبان نزدیکترین وابستگانش شنیدم که این هنرمند بزرگ٬ از میان ده‌ها آهنگی که خوانده٬ همیشه فقط یک آهنگ خود را با خودش زمزمه می‌کرد. چه در اتاق٬ خلوت چه در حمام ٬ چه هنگام پوشیدن لباس و چه در دهلیز خانه‌اش، آهنگ "ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی" روی زبانش بود.

وقتی به این آهنگ به دقت گوش دادم٬ متوجه شدم که همه خصلت‌های شخصیتی٬ دید او به زندگی وبالاخره احساس و کاراکتر او در شعر این آهنگ که از حافظ شیرازی است، نهفته است. بعد از آن این شعر ٬ این آهنگ و این دید احمد ظاهر به زندگی٬ تاثیر بزرگی روی شخصیت و دید من به زندگی گذاشت. ای پادشه خوبان٬ داد از غم تنهایی/دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی/دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند/ دریاب ضعیفان را در وقت توانایی...

لذت صدای ممنوع؛ رویا موسوی، متولد ۱۹۹۵

Image caption رویا موسوی

شاید از همان آوان کودکی ذهنم با آهنگ‌های احمدظاهر گره خورده بود. سال‌های قدیم، زندگی در غزنی و صدای تیپ (دستگاه ضبط صوت) که زیر نور اریکین قرار گرفته و نوارهای احمدظاهر را در خود می‌چرخاند در خاطرم زنده است. برای من هر بار شنیدن آهنگی از احمد ظاهر سفری به روزهای کودکی است. به روزهایی که موسیقی ممنوع بود و مردم پنهانی به صدای آکاردیون و هارمونیه احمد ظاهر گوش می‌دادند.

آهنگ پشتوی "اوبه درته راولم سابه درته پاخم" (آب برایت می‌آرم و سبزی برایت می‌پزم) را از مادرم شنیده بودم. مادرم گاهی زمانی ‌که در تنور داغ نان می‌پخت تکه‌هایی احمدظاهر زمزمه می‌کرد. او در کابل بزرگ شده و پس از ازدواج به جنوب کشور رفته بود. همیشه از کنسرت‌های احمد ظاهر می‌گفت و محبوبیت مردمی او.

احمدظاهر، آواز تکرارنشدنی در موسیقی افغانستان است. در نسل من و در نسل‌های بعدی نیز علاقمند خواهد داشت. شاید محبوب‌ترین چهرهٔ غیرسیاسی افغانساان. اینکه چرا محبوب است و در هر نسل جایگاه دارد ممکن به انتخاب شعر، زیبایی صدا و حنجره، آگاهی از موسیقی شرق و غرب و پیشرو بودنش در یک جامعه به شدت سنتی پیوند بخورد.

تکان مرگ آن بلبل خوش‌الحان؛ اسدالله کشتمند، متولد ۱۹۴۹

Image caption اسدالله کشتمند

روزی که خبرمرگ نابه‌هنگام احمدظاهر کابل راتکان داد، من درمخفیگاه مبارزه برعلیه "رژیم خلقی‌ها" گوش به زنگ هرچه دربیرون می‌گذشت، بودم و این خبرمرا سخت منقلب ساخت.

بعد از این حادثه همیشه به آهنگ "ای بلبل خوش الحان" او گوش می‌دادم و بااطمینان ازعدم ادامه "وضع خفقان‌آور" موجود باخود می‌گفتم بعد از سقوط این حکومت در کشورما پیشنهاد خواهم کرد این آهنگ به مثابه "هاتف رهایی" مردم ما از بند "ناروایی‌های نامردمان"، ازطریق رادیوی افغانستان که عمده‌ترین رسانه آن دوران و مرکز حوادث بزرگ سیاسی بود، پخش گردد. ولی گرفتاری‌های روزهای اول رهایی از چنگ این "استبداد"، چنین مجالی را از من ربود.

احمدظاهر بهترین نماد افغانستانی بود که می‌خواست از عقب ماندگی با نشاط و سرزندگی گذار کند، او با زندگی و هنرسرشار و مست خود سال‌هایی را درذهن ما زنده می‌کند که بدون دغدغه و هراس می‌رفتیم به طرف متمدن شدن بیشتر و پذیرش شیوه‌های زندگی‌ای که می‌توانست روح جمعی جامعه ما را پالایش دهد.

احمدظاهر برای من نماد جوانی سرزنده و پر از نشاط روزگاری است که زیباترین و بی‌ملال‌ترین خاطره‌ها را از آن داریم؛ روزگاری که همین استبداد یک سال و نیمه مانند سنگی که دربرکه می افتد، آرامش خوب وصفای آن را از ما ربود.

آوازخوانی برای تمام فصول؛ عطیه مهربان، متولد ۱۹۹۲

Image caption عطیه مهربان

دختران جوان شب‌ها کنارهم پچ‌پچ‌کنان در تَیپ‌های قدیمی، فیته (کاست) احمد ظاهر می‌گذاشتند و فال می‌گرفتند، اما من در آن زمان کودک بودم و از آهنگ‌های احمدظاهر تنها چیزی که درک می‌کردم کمپوز و موزیک آهنگ بود و گاهی نیمه و کنده شعرِ آهنگ‌هایش را اشتباه سر به سر کرده و زمزمه می‌کردم. تا جوان شدم به اولین آهنگ او که دل بستم "سلطان قلبم" بود. چهارده ساله بودم که رادیو "آمو" در بدخشان تاسیس شد و من هرچند هفته بعد، نامه‌ای به این رادیو می‌نوشتم و آهنگ یادشده را فرمایش می‌دادم.

آخرین‌بار یک دوبیتی عاشقانه در نامه‌ای که به رادیو فرستاده بودم نیز بود و در آخر، همان فرمایش قبلی. نامه را زمانی‌که مجریان رادیو خواندند و در آخرش همان شعر را، و وقتی کاکایم آن نامه را شنیده بود خیلی عصبانی شد و همین که خانه رسید برایم اخطارداد تا دیگر به رادیو نامه نفرستم و همان آخرین نامه من به رادیو شد. اما من با شعرهای مولانا، سیمین بهبهانی و فروغ فرخزاد از طریق آهنگ‌های احمد ظاهر آشنا شدم و تاثیرگذارترین آهنگ او بر من "ای قوم به حج رفته کجایید" بوده است.

آخرین‌بار دیروز بود که آهنگ "گل سنگ" او را دانلود کردم تا بشنوم و حالا هم که این متن را می‌نویسم همین آهنگ را می‌شنوم. احمد ظاهر برای من آوازخوانی برای تمام فصول زندگی‌ام خواهد ماند و هیچ‌کسی نخواهد توانست جای او را در ذوق موسیقی من بگیرد.

دست و پایی که شکسته شد؛ شفیقه یارقین دیباج، متولد ۱۹۵۳

Image caption شفیقه یارقین دیباج

سال‌ها‌ی ۱۳۴۷-۴۸ خورشیدی که در لیسه رابعه بلخی کابل درس می‌خواندم، اوج شهرت احمدظاهر بود و همه گوش به آواز رادیو بودیم تا از این یگانه وسیله نشراتی‌ روزی چندبار موفق به شنیدن آهنگ‌های احمدظاهر شویم.

یک همصنفی/همکلاسی داشتم به اسم خجسته که بیش از همه ما احمد ظاهر را دوست می‌داشت و به خاطر او شنیدن رادیو، به ویژه برنامه "آهنگ‌های فرمایشی" را از دست نمی‌داد. خجسته چند روز به صنف نیامد. پرس‌وجو کردیم و خبر شدیم که به اثر شکسته‌گی پا و دست و شانه در بیمارستان بستری است. به دیدارش رفتیم و ماجرا را جویا شدیم. گفت: برنامه آهنگ‌های فرمایشی بود و من رادیو را در دهلیز طبقه دوم گذاشته بودم تا آهنگ احمدظاهر را از نزدیک بتوانم بشنوم. ناگهان صدای احمد ظاهر را از طبقه اول شنیدم و با عجله دویدم تا خود را به رادیو برسانم که ناگهان پایم گیر کرد و از آغاز پلکان مرمری تا آخرین پله غلت زنان افتادم. خواهرم از ترس جیغ می‌زد و من فریاد می‌کشیدم که خاموش باشد تا آهنگ احمدظاهر را بتوانم بشنوم.

خجسته با آن حال که دست و پا و شانه‌اش را گچ گرفته بودند، بسیار شاد بود و چشمانش از رضایت برق می‌زد، زیرا پس از این واقعه، پدرش رادیویی به خود او هدیه داده بود که اینک در کنار بسترش روی میز کوچک جلوه‌نمایی میکرد.

رخدادی عجیب در موسیقی؛ زبیر رضوان، متولد ۱۹۹۲

Image caption زبیر رضوان

احمدظاهر همیشه برایم چیزی مثل یک رخداد عجیب بوده است. هر بار، هر آهنگ او را که می‌شنوم به این پرسش فکر می‌کنم که چگونه ممکن است سرزمینی که سال‌هاست از آن جنگ، انقلاب، طالبان، جهاد و افراطیت تولد می‌شود توانسته باشد احمدظاهر را نیز به دنیا بیاورد. عجیب نیست؟ اگر نیست، همتاهای دیگرش کجاستند پس؟ در سطح و حد او در حوزه‌های دیگر چه‌کسی را سراغ داریم؟

او به من یاد می‌دهد که آدمی می‌تواند کارهای بزرگی انجام بدهد. این را می‌توانم از گزینش عالی‌ترین شعرها و‌ ترانه‌ها برای اغلب آهنگ‌هایش بفهمم. یکی از اثرگزارترین آن‌ها برای من آهنگ "گر زلف پریشانت" است. به نظر من این آهنگ او استثنایی‌ترین آفرینش احمدظاهر است. انگار برای این شعر حافظ دقیق‌ترین گلو و حنجره بود. گویی شاعر خود او را برگزیده است تا بخواند.

برای همین، احمدظاهر همیشه برای من جاودان خواهد ماند. هنرش یادم می‌دهد به هر چیزی از سر نگاه کنم و نگاهی نو داشته باشم. درست مانند چرخشی که خودش در موسیقی افغانستان پدید آورد. در کنار لذت بردن از آواز او، من از احمدظاهر می‌آموزم، یاد می‌گیرم و به خاطر می‌سپارم. عجیب و اثرگزار نیست که آواز احمدظاهر چهل‌سال پابه‌پای جنگ چهل‌ساله نفس می‌کشد و از سروصدای آن خفه نمی‌شود؟

Image caption از مجموعه مطالب ویژه چهلمین سالروز درگذشت احمد ظاهر