'بعدها'؛ پیوند شعر فروغ با صدای احمد ظاهر

احمد ظاهر حق نشر عکس .
Image caption احمد ظاهر در سال ۱۹۷۹ در سی و سه سالگی درگذشت

در یکى از آخرین گفت‌وگوهای احمد ظاهر، خواننده مشهور افغانستان، وقتى داوود فارانی از او می‌پرسد چطور شد که بعد از یک مدت طولانى آهنگ شاد و مست مى خوانى؟ او در پاسخ مى‌گوید: شما که آهنگ مرا نشنیده اید چه مى‌فهمید که شاد است؟ او در ادامه می‌‎افزاید: هنرمند مکلف نیست همیشه به یک شکل بخواند و باید خواست شنونده را در نظر بگیرد. او به فکر مردم است و برای آنها می‌خواند نه براى نام.

در مورد احمد ظاهر زیاد نگاشته‌اند و کم نخوانده ایم؛ به او لقب الویس پریسلى افغانستان، صداى ماندگار، خواننده بی‌بدیل، اسطوره زمان، ساختار شکن و... را داده‌اند.

اما روایت من در مورد احمد ظاهر شهرت، محبوبیت و متفاوت بودن او نیست. حرف من این نیست که چرا بدون اطلاع از پیچیدگى‌هایی که همنوا با شهرت زندگى " احمد ظاهر" را احاطه کرده بود، برخى ناآگاهانه و ناعادلانه قضاوت اش کردند آن چنان که میخواستند و شایسته او نبود و اینکه چرا هنوز با گذشت بیش از سه دهه از مرگ اش محبوب است و مشهور.

نمیخواهم بگویم که راز علاقه و گرایش شدید کسانی که حتی او را یک بار هم ندیده بودند و در زمان زندگی او نبودند جدا از صدا و هنرش به شخصیت و نوع سلوک و رفتار او چیست؟

سوال من این نیست که چرا معماى مرگ این اسطوره پرآوازه و نامدار که به اصحاب سیاسی زمان نیز منتصب بود،هنوز هم در هاله اى از ابهامات تاریک، خاموش و مسکوت مانده و در جاهایی به بن بست می رسد و رمز گشایى نمى شود.

حق نشر عکس .

حرف من این است:

شعرهاى زیادى با صداى او ماندگار شد اما در این میان پیوند عجیبی ست بین یکی از زیباترین آفریده‌های "فروغ فرخزاد" با نام " بعدها" و اجرای آن توسط احمد ظاهر !" مرگ من روزی فرا خواهد رسید"را فروغ الزمان سرود و احمد ظاهر با حنجره اش در خاطره ها به ثبت رساند! شاید خیلی از هواداران و علاقه مندان او در افغانستان کسانى هستند که کمترین آشنایی را با فروغ و شعرش داشته باشند اما "مرگ من" را بارها شنیده اند.

برای من عجیب است ارتباط بین این شعر فروغ و مرگ احمد ظاهر که همزمان با زادروزش در ماه جوزا/خرداد اتفاق افتاد.

رفتن "در بهاری روشن از امواج نور " خواسته فروغ است در آغاز شعر که به جای او برای احمد ظاهر اتفاق مى افتد.فروغ بهار روشن را به او می بخشد و برای خود زمستان غبار آلود و یا خزان ساکت و آرام را در نظر می‌گیرد.

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

فروغ فرخزاد تولد پیش از زمانه، نه متولد بهار بود و نه در بهاری روشن دیده فرو بست. گویا این شعر را براى حنجره احمد ظاهر و پایان دفتر او سروده بود. برای او که متولد بهار بود و همسفر بهار؛ در واپسین روزهاى جوزا/خرداد ماه که بهار خدا حافظی میکند او هم‌پاى بهار می‌شود و میرود. مى‌گویند هنگام مرگ پیراهن سبزى بر تن داشته همرنگ بهار.

طنین صداى او شعر فروغ را جامه جاودانگى بخشید و خواست فروغ را برآورد. گویی همزاد و همنوای فروغ تهران دهه چهل بود! همان دهه که در آغاز خود،او را بلعید! احمد ظاهر با نوعیت مرگی همسان و مشابه با فروغ و در زمانى که فروغ تعیین کرده بود،به سهم خود و به جاى فروغ هم مى‌میرد تا هم شاعر و هم خواننده به مرگى متفاوت که جاودانگى می‌بخشد، برسند.

حق نشر عکس .
Image caption طنین صداى احمد ظاهر شعر فروغ را جامه جاودانگى بخشید و خواست فروغ را برآورد

مرگى از پیش تعیین شده که هر دو نفر نسبت به آن آگاهی دارند و آن را بر خلاف میل باطنى پیش بینى مى کنند. رزاق مامون در یکى از نگارش هایش در مورد ابهامات مرگ احمد ظاهر به نقل از فخریه همسر سوم احمد ظاهر مى‌گوید او نه تنها مرگ خود را پیش‌بینی می‌کرده که حتى مى‌دانسته چه کسی به او خیانت میکند و اسباب مرگ اش را فراهم خواهد کرد.

در مورد فروغ هم ماجرا همین گونه است. مادرش در مصاحبه‌ای می‌گوید که فروغ به او گفته است که خیلی وقتش کم است خیلی کم.

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...

و در آخرین نامه اش به برادرش فریدون فرخزاد چنین می نویسد:

اولین کسی که در فامیل ما می‌میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را میدانم.

فکر مى کنم فروغ و احمد ظاهر هر دو پدیده هاى پیش از عصر خویش بودند که بیشترین رنج و تنهایی را در متن جامعه اى که متعلق و منسوب به آن بودند با تمام وجود احساس می کردند و بار سنگین آن را یک تنه و خاموش به دوش می کشیدند! هر دو خالق بودند و جاودانگى بخشیدند به کلمات بی جانى که خاطره شد و در خاطره‌ها ماند.

یکی شعرهایی آمیخته به افسون آفرید که عمق تازگی و حزن‌اش همان ها را که تکفیرش کردند بر آن داشت تا در خلوت خویش خواندند و با غم فروغ به جهالت خویش گریستند و دیگرى با صدایى محسور گر و هنرى نو از هنجارهاى پوسیده و کهنه عبور کرد و شادى هاى فراوان بخشید به آنها که دست و پاى او را با جبر بستند،قضاوت اش کردند و حیات اش را به نفع خود مصادره نمودند.

احمد ظاهر و فروغ هر دو سخاوتمندانه و بدون انتظار هنر خویش را بخشیدند و وقف مردم شان کردند. هر دو شادی را به مردم شان هدیه دادند و غم هاشان را در قلب هاشان به زنجیر کشیدند تا مبادا به کسی سرایت کند.

مى گویند احمد ظاهر در سفرى که به ایران داشته، آهنگ " اُ بانو بانو جانا" را براى شهبانوى ایران خوانده هرچند داستان واقعی ساخت و اجراى این آهنگ از این قرار است که شعر این کار از "شاه ولى ولى" مشهور به ترانه ساز یکى از تصنیف نویسان شهیر افغانستان است که آنرا برای دختر کوچک خود بنام "فیروزه" سروده است.

وقتى پدر شعرى براى دختر بزرگ‌تر به نام عذرا میسراید و احمد ولى، خواننده هم دوره احمد ظاهر، آن را میخواند فیروزه غمگین مى‌گردد و می گرید که شاید پدرش فقط عذرا را دوست دارد و او را نه! پدر براى اثبات محبت و عشق خود به فیروزه "اُ بانو بانو جانا" را تحریر می‌کند، احمد ظاهر را به خانه مهمان می‌کند و از او می‌خواهد که این شعر را بخواند. احمد ظاهر که داستان ناراحتی و گریه فیروزه را می شنود او را که کودکی تقریبا هشت ساله است با مهر مى نوازد و مى گوید اگر احمد ولی براى عذرا خواند غصه ندارد من برای تو می خوانم.

از روایت شعر و آهنگ که بگذریم تصور من این است که اگر فروغ در زمان حیات احمد ظاهر زنده بود، احمد ظاهر او را به یکی از کنسرت هاى خود دعوت می کرد و این آهنگ را به رسم دوستی و احترام به آفرینش بکر و جسارت فروغ براى او با همان چهره بشاش و لبخند هاى منحصر به فردش می خواند. و به او مى‌گفت درد تو را بهتر از هر کسی من میفهمم.

اما هر دو رفتند و زمانه کرخت‌تر و بی‌حس‌تر از آن بود که بشناسد و ارج گذارد. حالا چه بهتر است به جبران ظلمى که زمانه به پیکر و روان احمد ظاهر و فروغ روا داشت، ما حق مسلمى را که از آنها گرفته شده بود با قدرشناسی و حرمت نهادن به هنر و با پاس داشت جایگاه و ارزش گذاری شایسته و بایسته شان به هر دو نفر بازگردانیم تا مولدان هنر و فرهنگ معاصر ما آسوده بخوابند و تاریخ ثبت کند که جباران هرگز قادر به دفن و انکار هنر و خاموشی صدا نیستند و نخواهند بود.

در شهر چراغى روشن است به نام شعر

به نام فروغ

به نام هنر

به نام احمد ظاهر...

و به نام انسانى که آبستن طراوت بهار است

و من پاس دار چراغ شهرم!

این مطلب قبلا در ۱۴ ژوئن/جون سال ۲۰۱۶ منتشر شده بود.