شش روز زندگی در چاه

همایون شاه آصفی
Image caption غذای هر شب ما نیم نان تندوری با کمی آب بود، که با ریسمانی آنرا برای ما در چاه پایین می کردند اما برای خوردن آن اشتهایی نبود.

همایون شاه آصفی پس از آزادی از چنگ آدم ربایان برای نخستین بار ماجرای ربوده شدن خود را در گفتگویی اختصاصی با بی بی سی در میان گذاشت. در این گفتگو، آقای آصفی در مورد این که چگونه و از کجا ربوده شد و در چه شرایطی نگهداری می شد، صحبت کرده است. آقای آصفی عضو خانواده شاهی و از نامزدهای دوره قبلی انتخابات ریاست جمهوری افغانستان، پس از آن که حدود یک هفته را در بند ربایندگان سپری کرد، توسط نیروهای امنیت ملی افغانستان آزاد شد. علاوه بر آقای آصفی، یک فرد دیگر به نام لطیف نیز آزاد شد که دو روز پیش از آقای آصفی ربوده شده بود.

علی آرین، خبرنگار بی بی سی در این گفتگو نخست از آقای آصفی در مورد چگونگی ربوده شدن او پرسیده است:

من در خانه خواهرم در کلوله پشته (محلی در مرکز شهر کابل) مهمان بودم. ساعت یازده شب بود از آنجا طرف کارته چهار می آمدیم و یک خواهر دیگرم نیز همراهم بود. نزدیک خانه که رسیدیم، خانه ما نزدیک (مکتب) رابعه بلخی است. در آنجا یک موتر (خودرو) نوع سرف (Surf) راه ما را گرفت و چهار - پنج نفر مسلح از موتر پیاده شدند و مرا بزور بیرون کشیدند و به موتر خود انداختند. دو قنداق هم خواهرم را زدند؛ قبرغه (دنده) اش شکست و یک دستش زخمی شد.

آیا پیش از آن، متوجه شده بودید که افرادی شما را تعقیب می کنند؟

نه، اما حتما ما را تعقیب می کردند.، بعد معلوم شد که همان شب ما را در خانه ای در کارته پروان که در داخل شهر است، بردند و تمام آن شب و فردا را در همان خانه تاریک سپری کردیم. فردا عصر گمان می کنم همان موتر سرف بود، آمد و ما را برد به یک جایی که نفهمیدم کجاست، که (بعد) معلوم شد در منطقه تره خیل است، نزدیک فرودگاه خواجه رواش.

مرا با یک ریسمان به چاهی که تقریبا چهار متر عمق داشت، پایین کردند. در ته چاه چیزی مثل یک دالان کنده بودند که طولش حدود 190 سانتی بود؛ همین قدر که پای خود را توانستیم دراز کنیم. عرضش بسیار کم بود در حدود یک متر و 20 سانتی. در آنجا متوجه شدم که پسر معاون عزیزی بانک که دو روز پیش ربوده شده بود، نیز همانجا نگهداری می شود.

آیا به شما آب و غذا می دادند؟

غذای هر شب ما، نیم نان تندوری با کمی آب بود که توسط یک چنگ و ریسمان در چاه برای ما پایین می کردند و دوباره سر چاه بسته می شد. اما برای خوردن همان هم هیچ اشتهایی نبود، گاهی می شد که همان نیم نان را نیز پوپنک (کپک) می زد و آنرا پس می دادیم.

چگونه اکسیژن می گرفتید؟

یک پایپ (لوله) بود که یک سرش در داخل چاه و سر دیگرش در بیرون بود و از طریق همین پایب اکسیژن می گرفتیم. ولی به اندازه کافی نبود. حتی همین دو روز آخر هم رفیق سیاه چاهم و هم من از نظر تنفسی مشکل داشتیم.

افرادی که شما در این خانه نگهداری می کردند، همان افرادی بودند که شما را ربودند؟

نه. آنها (آدم ربایان) به فارسی صحبت می کردند و کسانی که در این خانه ما را نگهداری می کردند، پشتو زبانها بودند. اگرچه دری هم صحبت می کردند. به گمان اغلب از مردمان تره خیل بودند.

چند روز در این چاه سپری کردید؟

شش روز. من شش روز و رفیقم که دو روز پیشتر از من آنجا بود، هشت روز.

وضعیت داخل چاه چگونه بود؟

خودشان (آدم ربایان) هم می گفتند که این قدم اول قبر است.

آیا امیدی برای بیرون شدن از آنجا داشتید؟

همان روزی که ما را نجات دادند، رفیقم کمی مایوس بود. من برایش گفتم که لطیف! باور کن که رها می شویم. نمی دانم چرا؟ یا طبیعتاً من یک انسان خوشبین هستم، مسلمان هستم و ایمان هم دارم. فکر می کنم که همین ها کمک می کرد.

آیا فهمیدید که نیروهای امنیتی به کمک شما آمده اند؟

بلی. وقتیکه آنها سر چاه را باز کردند. صدایی شنیدیم که ما نیروهای امنیت ملی هستیم و برای نجات شما آمده ایم.

گفته می شود که نیروهای امنیت ملی از یک روز قبل به آن منزل آمده بودند؟

بلی. ولی روز اول نتوانسته بودند ما را بیابند، آنها فکر می کردند که ما در یکی از اتاق ها هستیم. چاه بسیار به شکل ماهرانه ای کنده شده بود، مخصوص همین کار.

شما متوجه شدید که اتفاقی افتاده و نیروهای امنیتی به دنبال شما است؟

نه. فقط چیزی که باعث تعجب ما شد این بود که همان نیم نان روزمره را نیاوردند. و هیچ سر چاه را باز نکردند. ما فکر کردیم که آنها (آدم ربایان) جای دیگری مشغول شده اند. درحالی که در آن زمان آنها گریخته بودند و نیروهای امنیت آمده بود ند.

بعد از شش روز، بار اول بود که روشنایی را دیدیم. آدم بعضی وقتها برخی نعمت ها را فراموش می کند: هوای آزاد، روشنی. همه نعمت هایی است که انسان فکر می کند عادی است. به فکر همان شعر سعدی افتادم که "هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات".

آیا ربایندگان هدف سیاسی داشتند؟

نه، قطعا نه. فقط پول می خواستند.

مشخصا از شما پول خواستند؟

یک روز یکی از آنها به داخل چاه آمد، یک دستگاه ضبط صوت نزدش بود. گفت که عنوانی برادرت و دخترت پیامی ثبت کن.

برای آزادی شما چقدر پول خواسته بودند؟

به شوهر خواهرم که امین فرهنگ، وزیر تجارت افغانستان است، تلفن کرده بودند. و به او گفته بودند که ما پنج میلیون دلار می خواهیم.

روز اول زمانی که مرا به سمت چاه می بردند به یکی از آنها گفتم که من آدم سرمایه دار نیستم، نه تاجرم، نه مقام و منصبی دارم این پول را از کجا کنم؟ گفت وقتی که کلک ات (انگشت) را قطع کردیم و به خانواده ات فرستادیم، پول پیدا می شود.

مطالب مرتبط