18:10 گرينويچ - چهارشنبه 17 دسامبر 2008 - 27 آذر 1387

پرتو نادرى مهمان استودیوی شماره هفت

پرتو نادرى

این برنامه در روزهای جمعه پخش می شود

زندگى نامه پرتو نادرى به قلم خودش:

من پر تونادری هستم، زادگاهم بدخشان است.دهکده ء من جرشاه بابا نام دارد، در ولسوالی کشم، افتاده در کنار دریایی، دریایی شفاف به شفافیت عشق در دهکدهء دوری . پدرم به یاد داشت که به سال 1331 خورشیدی چشم به جهان گشودم با نخستین گریه هایم. فرزند نخستین بودم.

پدرم سه بار عروسی کرد و بعد برادران و خواهران آمدند و ما شدیم یک خانوادهء پر جمعیت. چنین بود که در دوران آموزش جایگاه آرامی برای پرواز خیالات نوجوانی ام نداشتم.دلم می خواست تا اتاق کوچکی می داشتم و بیشتر با خودم می بودم. نا گزیر روز ها به گوشه های باغها پناه می بردم و با خودم خلوتی می کردم. از همان کودکی تنهایی را دوست داشتم. تنهایی گاهی برای من لذت بخش تر از هر چیز دیگریست. در تنهایی ذهنم پر می شود از تخیلاتی که مرا به سوی پرواز فرا می خواند. این روز ها این احساس در من قوی تر از هر زمان دیگریست. برای آن که دیگر از آن انسانهای ساده و صمیمی خبری نییست. در هر گام دروغ، در هر گام فریب، در هر گام...

در آن سوی ساحل دریا کوهیست بلند، به بلندی همت فرهاد . از کودکی عاشق این کوه بودم . کوه رازناک کوه سر بلند و با شکوه که گویی می خواهد از همه چیز پاسداری کند.

برنامه را می توانید اینجا بشنوید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

نامش تکسار است. شبانه ها که ماه می شگفت، دریا شفافیت بیشتری پیدا می کرد ، گویی ماهتاب وستاره گان در آغوش او برمی گشتند و کوه تکسار نیز. شبانه صدای دریا همهء دهکده را پر می ساخت. باری یکی از برادرانم در خانه تهدید شده بود، شامگاهان بود که ناپدید شد، تهدید کرده بود که می رود و خود را به دریا می اندازد.کسی سخن او را جدی نگرفته بود، اما او شب بر نگشت. تابستان بود دریا توفانی و من روز های تعطیل تابستانی دانشگاه را سپری می کردم . شام که سپری شد اندک اندک ما هراسان شدیم؛ و لی از برادرم سرو کله یی پیدا نشد.به خانه های همسایه سری زدیم . او را نیافتیم .نیمهء شب بود که مادرم نزد من آمد با صدای گرفته و ترسناکی گفت بشنو فرزندم که دریا چگونه ناله می کند. دریا خون می خواهد، حتماً برادرت خود را به دریا انداخته است. توجه کردم دریا می نالید مانند آن بود که مصیبتی دارد. فکر کردم دریا بلند تر از شب های دیگر می نالد. نگران شدم و این نخستین باری بود که به یکی از باورداشت های مردم پی می بردم که اگر کسی خود را به دریا اندازد ودریا او را با خود ببرد، آن گاه دریا چنان مادر فرزند مرده یی شیون می کند.


فردا دریافتیم که برادرم به خانهء یکی از نزدیکان ما در دهکدهء دور تری پناه برده بود و ما همه گان نفس به راحتی کشیدیم.
دریا و ستاره در شعر های من حضور همیشه گی دارند. بسیاریهای ساده انگارانه گفته اند که گویا این نوع تکرار آزار دهندهء این واژه ها در شعر من است. بسیاریهای این امر را نقص بیان تلقی کرده اند؛ اما آنها نمی دانند که صدای دریا همیشه در گوش من بوده است و کودکی هایم پر بوده است از پری هایی که گویی در دریا زیست دارند.

برای تکسار ترانه هایی دارم ، یکی دو تای آن را می آورم :

تکسار من و غرور من یارانند
آزاده گی فکر مرا می دانند
شب قصه ء این غرور و این کوه بلند
مرغان ستاره گان به هم می خوانند

ای کوه بلند پر غرورم تکسار
ای اوج کبود بی عبورم تکسار
من صخره ء داغدار دامان توام
از دیده ء تو اگرچه دورم تکسار

شب¬ها که ستاره¬ گان ترا می¬ رقصند
با ساز ترانة خدا می¬ رقصند
گل¬ها به کنار تو در آن دشت و چمن
چون دخترکان جدا جدا می¬ رقصند

و این هم ترانه یی برای ستاره:

ستاره آبروی آسمان است
چراغ کوچه های کهکشان است
توان شب را به نفرینی صدا زد
ولی روی ستاره در میان است.

دربارهء تکسار درمیان مردم ، افسانه های زیادی وجود دارد. در آن روزگار که هنوز دستان مردم از ساعت خالی بود، تکسار ساعت مردم بود. چون آفتاب بر فراز تکسار می رسید، آنها می دانستند که چاشت کلان شده است و موءزنان بر گلدسته ها برمی آمدند و مردم را به سوی نماز فرا می خواندند.


وقتی دوره ء میانه را در زادگاهم به پایان آوردم به کابل آمدم ، بهار1347 خورشیدی بود. دارالمعلمین اساسی را خواندم و رفتم به دانشگاه کابل و از دانشکده ء ساینس آن دانشگاه گواهینامه ء لیسانس گرفتم.زیست شناسی خواندم( بیولوژی) همراه با آن دوره هایی از زمین شناسی و شیمی.


امروز مرا به نام شاعر می شناسند و بیشتر تصور بر این است که من ادبیات خوانده ام. نه من ادبیات را به گونهء رسمی نخوانده ام. شاید ادبیات را در مدرسهء عشق خوانده ام.
تاحال این کتاب ها از من به نشر رسیده است :

نخستین شعری که مرا در حلقات ادبی و مطبوعاتی کشور در کابل معرفی کرد، شعری بود برای مادرم.این شعر در سال 1354 خورشیدی که من هنوز دانشجو بودم جایزه ء دوم ادبی را به مناسبت روز مادر دریافت کرد. در آن روزگار این امر حادثهء بزرگی در زنده گی من بود.

1- قفلی بر درگاه خاکستر، گزینه ء شعر
2- سوگنامه ء برای تاک، گزینه ء شعر
3- آن سوی موجهای بنفش، گزینه ء شعر
4- تصویر بزرگ ،آیینه ء کوچک ، گزینه ء شعر
5- لحظه های سربی تیرباران ، گزینه ء شعر
6- دهان خون آلود آزادی، گزینه ء شعر
7- ... و گریهء صد قرن در گلو دارم ،گزینه ء شعر های کلاسیک
8- شعر ناسرودهء من گزینهء شعر های سپید
9- عبوری از دریا و شبنم ،پژوهشهای ادبی، گزینه ء شعر
10- چگونه گی رسانه ها در افغانستان ، پژوهشی در پیوند به سرگذشت و تاثیر گذاری رسانه ها درافغانستان
11- از واژه های اشک تا قطره های شعر، گفتگویی در رابطه به سر گذشت شعر معاصر افغانستان
12- رو به رو با واصف باختری، گفتگویی با واصف باختری
13- مولانا جلال الدین محمد بلخی از بلخ تا قونیه
14- یک آیینه و چند تصویر، پژوهش های ادبی

«رودکی سمرقندی پدر شعر فارسی دری»، پژوهشی است در پیوند به چگونه گی شعر و زنده گی رودکی که این روز ها انتشار می یابد.


به همینگونه چند عنوان کتاب دیگر که آمادهء نشر اند.
شمارزیادی از شعر های من به زبانهای انگلیسی، فرانسوی،جرمنی ، هالندی، ناروژی ، ایتالیایی ترجمه شده است. به همین گونه دوست عزیزم ،شاعر ارجمندم فاروق فردا تقریباً تمام شعر های گزینهء« لحظه هایی سربی تیر باران» را به زبان پشتو ترجمه کرده است.


نخستین شعری که مرا در حلقات ادبی و مطبوعاتی کشور در کابل معرفی کرد، شعری بود برای مادرم.این شعر در سال 1354 خورشیدی که من هنوز دانشجو بودم جایزه ء دوم ادبی را به مناسبت روز مادر دریافت کرد. در آن روزگار این امر حادثهء بزرگی در زنده گی من بود.


آن شعر این گونه آغاز می شد :

دانسته ام کنون
ای مادر عزیز
در بحر بیکرانه و پر موج زنده گی
تو ناخدای قایق بشکسته ء منی

جایزه را بانوی اول کشور زینب داود همسر رییس نخستین رییس جمهور کشور داود خان توزیع کرد و این امر برای من که تازه به شعر روی آورده بودم، پیروزی بزرگی به شمار می آمد.


بار دوم نیز به مناسبت روز مادر موفق به دریافت جایزه ء ادبی شدم فکر می کنم سال 1370بود که شعر
« تصویر بزرگ ، آیینه ء کوچک » چنین چیروزیی را به به ارمغان آورد. این بار جایزهء من جایزهء درجه اول بود.
مادرم سنگ صبوری بود ، اسطوره ء شکیبایی بود .« تصویر بزرگ ، آیینه ء کوچک » ، همان تصویر پرشکوه او ست که در آیینه کوچک شعر های من نمی گنجد.


این شعر را پس از شنیدن مرگ مادرم سروده ام . آن گاه که پس از سه سال در دوران تجاوز شوروی از زندان پلچرخی آزاد شدم. شاید بهتر باشد بگویم که از زندان کوچکی( پلچرخی) به زندان بزرگ( شهر کابل)
انتقال یافتم. این شعر را نه در کنج خانه یا در پشت میز دردفتر ؛ بلکه همانگونه بی اخیار درخیابانهای شهر گام میزدم و می سرودم ...


شعر این گونه آغاز می شود:

ما درم از قبيله ء سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن می گفت
چادری از بريشم ايمان به سر داشت
قلبش به عرش خدا می ماند
که به اندازه ء حقيقت خدا بزرگ بود
و من صدای خدا را
از ضربان قلب او می شنيدم
و بی آن که کسی بداند
خدا در خانه ء ما بود
و بی آن که کسی بداند
آفتاب ازمشرق صدای مادر من طلوع می کرد

انسان نخستین واژه ها و نخستین سروده ها و ترانه ها را با لحن و تغنی از مادر می آموزد . از این نقطه نظر مادران نخستین آموزگاران زبان اند و نخستین ملکه های هنری و ادبی را در وجود کودکان بیدار می سازند.

به همینگونه دو گزینهء شعری دیگر من از کانون جکیم ناصر خسرو بلخی جوایز درجه اول را دریافت کردند.
این جا و آن جا در کنفرانس ها سمینار های ادبی زیادی اشتراک کرده ام.


در اکتوبر 2005 در برنامه سفر شاعران جهانی در بریتانیا اشتراک داشتم. در این بر نامه مرکز ترجمهء شعر در بخش مطالعات آسیای و افریقایی دانشگاه لندن از من و از شمار شاعران دیگر افغانستان شعر خواستند .آنها شعر ها را ترجمه کردند و بعد من در این برنامه انتخاب شدم . در چارچوب این برنامه شش شاعر از کشور های افغانستان، هند، مکسیکو، سودان، سومالی و اندونیزیا انتخاب شده بودند که جمعاً در جشنهای ادبی دوازده شهر بزرگ بریتانیا شعر خوانی داشتیم فراموش ناشندنی و پر خاصره ترین آن برای من در شهر لندن در برونی گالری بود در این شب شعر من و الصادق از سودان و گری از سومالی شعر خواندیم. شعر های من با استقبال کمنظیری رو به رو گردید.

انسان نخستین واژه ها و نخستین سروده ها و ترانه ها را با لحن و تغنی از مادر می آموزد . از این نقطه نظر مادران نخستین آموزگاران زبان اند و نخستین ملکه های هنری و ادبی را در وجود کودکان بیدار می سازند.


365 تن از شهر وندان بریتانیا در این شب شعر اشتراک داشتند ؛ اما تعداد افغانهای مقیم لندن در این شب شعر از شمار انگشتان دو دست بیشتر نبود.


سال 2006 در چارچوب برنامهء نویسنده گی جهانی مدت سه ماه را در دانشگاه آیوای ایالات متحد امریکا بودم. در این برنامه دست کم سی تن شاعر و نویسنده از کشورهای اسیا، افریقا ، اروپا و امریکا انتخاب شده بودند.
در این برنامه من در دانشگاه آیوا، دانشگاه اندیانا، کتابخانهء عامهء شهر آیوا، شماری از کالیج ها و در کتابخانهء کانگرس امریکاه شعر ها و نوشته هایی خود در رابطه به شعر معاصر افغانستان ارئه کنم.
در شصت و نهمین کانگرس انجمن جهانی قلم به سال 2004 در مکسیکو سیتی اشتراک داشتم و عضویت انجمن جهانی قلم را به دست آوردم.

به کابل که بر گشتم در همکاری با شماری از شاعران و نویسنده گان دیگر انجمن قلم افغانستان را به کمک مالی و تخنیکی انجمن قلم ناروی پایه گذاری کردیم که من نخستین رییس دوره یی آن بودم.
در سالهای1997 تا2002 در پشاور گزارشگر بخش فارسی سرویس جهانی بی بی سی بودم. افزون بر این هر هفته برنامه یی را زیر نام گزارشهای فرهنگی افغانستان تهیه می کردم .

در همین سالها با شماری از نشریه های برون مرزی کشور همکاری داشتم .
از سال 2003 بدینسو با دشواری در کابل زنده گی می کنم. در سالیان اخیر بیشتر با سایت های افغانها در کشور های غربی همکاری دارم .

هم اکنون در مجتمع جامعهء مدنی افغانستان ، مسوولیت بخش آموزشهای مدنی
آن را بر عهده دارم. همچنان مدیر مسوول مجلهء جامعهءمدنی هستم.

زمان پخش :

این برنامه در روزهای جمعه از ساعت هفت تا هفت و نيم عصر به وقت افغانستان، دونیم تا سه بعد از ظهر به وقت گرينويچ در برنامه های شامگاهی بی بی سی برای افغانستان پخش می شود.

شما می توانيد در هنگام پخش اين برنامه، با شماره تلفن 00442078360331 تماس بگيريد و پرسش های تان را به طور مستقيم با مهمانان برنامه در هر هفته مطرح کنيد.

پرسش هـــای تان را از مهمان برنامه، از طـــريق ايميل dari@bbc.co.uk نيز می توانيد ارسال کنيد.

اين برنامه را هارون يوسيفى تهيه و ارايه مى کند.

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.