'جغرافیای معنوی ماست پارسی'

ششمین مجمع زبان و ادبیات فارسی در تهران
Image caption این مجمع به بررسی وضعیت زبان فارسی در گوشه و کنار دنیا اختصاص یافته بود

بعد از چندین سال به ایران می رفتم و برایم خیلی جالب بود؛ آن هم برای شرکت در یک مجمع ادبی- ششمین مجمع استادان زبان فارسی- که قرار بود عده زیادی از استادان زبان و ادبیات فارسی از گوشه و کنار دنیا در آن گرد هم ایند.

وقتی هواپیما در فرودگاه امام خمینی فرود می آمد و به سمت شهر بزرگ تهران سرازیر می شدیم، تهرانی را که تا آن روز ندیده بودم، به نظرم خیلی بزرگ آمد، آن قدر که مدت زیادی در اتوبوس بودیم تا به هتلی که برای اقامت مان در خیابان وصال، در خیابان انقلاب در نظر گرفته شده بود، رسیدیم و همراه هشت نفر دیگر از دوستانی که از افغانستان دعوت شده بودند در این هتل سکنی گزیدیم.

صبح شنبه که از خواب بیدار شدیم با یک حساب سر انگشتی متوجه شدیم که چهار روز وقت داریم تا بتوانیم جاهایی از تهران را ببینیم.

همراه تعدادی از دوستان راهی کتاب فروشی های دور و بر دانشگاه تهران شدیم. وقتی از کتابفرشی اول بیرون آمدیم متوجه شدم که در دست هر کدام از ما بسته هایی از کتاب است بعد کتابفروشی های دوم، سوم، چهارم و... هرلحظه به تعداد کتابها افزوده می شد.

استاد حیدری وجودی بیشتر کتاب هایی که خریده بود، درباره عرفان بود؛ رهنورد زریاب بیشتر به دنبال کتاب های داستانی بود؛ استاد عبدالغنی برزین مهر از دانشگاه بلخ که می گفت تحقیقی پیرامون ابوالمعانی بیدل روی دست دارد، به دنبال کتاب هایی با همین موضوع خاص می گشت. استاد محب بارش از کتاب هایی که خوشش می آمد بر می داشت و من هم بیشتر در کنار قفسه شعر بودم و البته از قفسه های داستان و فلسفه نیز غافل نمی شدم.

در این روزها با افراد دیگری هم آشنا شدیم و با بعضی از آن ها به زودی دوست شدیم.

مجمع استادان زبان فارسی از پنجاه کشور مهمان داشت؛ کشورهایی مانند افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، هند، پاکستان، چین، چک، روسیه، سودان.

برایم خیلی جالب بود که یکی از مهمانان خانمی بود که از چین دعوت شده بود و فارسی را با لهجه ایرانی به خوبی حرف می زد و گه گاهی در بین حرف هایش با عجله می گفت ببخشید من گاهی اشتباه می کنم.

در این میان با مهمانی از ازبکستان به نام دکتر جعفر محمد ترمذی بیشتر انس گرفتم. کمی بی حوصله به نظر می آمد، دلیلش هم این بود که احساس تنهایی می کرد، اما خیلی زود همدیگر را شناختیم؛ شروع کرد به شعر خواندن، شاعر خوبی بود و غزل هایش بیشتر به دلم نشست؛ شعرهای نیمایی و سپیدش هم زیبا بودند:

در تمام شب نه نوری نی صدای پای موری واژه ها از نیستی ها می رسند و هست می گردند از کف ساقی دل نوشیده باده مست می گردند

من نیز برایش شعر خواندم نمی دانم خوشش آمد یا نخواست دل مرا بشکند. بعد با چند دختر و پسر از چک آشنا شدیم در این جا همان بیت مشهور خواجه حافظ به ذهنم رسید:

شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود

صبح چهارشنبه بود که باید زودتر بیدار می شدیم و به مراسم افتتاحیه می رفتیم. تالار علامه امینی دانشگاه تهران منتظر دو روز شلوغ بود. همراه دوستان در گوشه ای نشستیم و چندی بعد مراسم آغاز شد.

مراسم افتتاحیه با چند سخن رانی رسمی و شعر خوانی پنج نفر (دکتر موسوی گرمارودی از ایران، میرزا حسن سلطان از تاجیکستان، اکرام الدین اکرام از پاکستان، جعفر ترمذی از ازبکستان و من از افغانستان) به پایان رسید. البته مقاله استاد رهنورد زریاب نیز در این روز جای تذکر دارد که با غزلی از زنده یاد قهار عاصی شاعر افغان آغاز شد:

گل نیست ماه نیست دل ماست پارسی غوغایی از ترنم دریاست پارسی

از آفتاب معجزه بر دوش می کشد رو بر مراد، روی به فرداست پارسی

از شام تا به کاشغر از سند تا خجند آیینه دار عالم بالاست پارسی

این مقاله به وضعیت زبان پارسی در افغانستان اختصاص یافته بود و برای مهمانان و میزبانان جذابیت های خاصی داشت. نوشته استاد مدت بیشتر از حد تعیین شده را در بر گرفته بود و مجری با کاغذی به سمت میز خطابه رفت تا سپری شدن زمان تعیین شده را تذکر دهد که چند صدا از نزدیکی های جایی که من و یکی دیگر از دوستان نشسته بودیم بلند شد که می گفتند: "بگذارید حرفش را تمامم کند"- فکر کنم دانشجو بودند.

خلاصه این که در ادامه این مجمع هم چند و چون و حرف و حدیث هایی درباره زبان فارسی در گوشه و کنارهای موضوع اصلی شرکت کنندگان بود.

یکی از جذاب ترین بخش های این مجمع لحظاتی بود که مهمانان به استراحت دعوت می شدند و در هر گوشه ای چند نفر را گاهی از چند ملیت مختلف می دیدی که گرد هم آمده اند و با یک زبان حرف می زنند.

یکی می پرسید وضعیت زبان فارسی در چین چگونه است و دیگری پس از پاسخ دادن می پرسید در افغانستان یا چک یا ازبکستان چگونه است. شماره تلفن و آدرس ایمیل رد و بدل می شد و کتاب ها هدیه داده می شد. خلاصه شور و حالی بود.

بعد از ظهر پنج شنبه مراسم به پایان رسید. عده ای همان روز بار و بندیل بستند و راهی خانه و کاشانه شان شدند، عده ای هم ماندند تا نوبت پرواز شان برسد.