من و انتخابات: رزاق مامون

رزاق مامون، نویسنده و روزنامه نگار

از آوانی که صاحب طریقه ای برای فکر کردن درباره زندگی شدم، واژه انتخابات را همراه با چند اصطلاح دیگر از کتاب ها در ذهنم پس انداز کردم؛ به امید اینکه روزی این واژه در طراحی سرنوشت سیاسی و اجتماعی من و کشورم تاثیر مبارکی برجا بگذارد.

دلیل مسلمش این بوده که هرگاه درباره انتخابات و گزینش رهبران جامعه از طریق مراجعه به آرای آزادانه مردم کشورها خبرهایی شنیده ام، همیشه احساسم این بوده که این پدیده بی تردید مزیت هایی دارد که سزاوار جوامع دارای فرهنگ پیشرفته است؛ یعنی در نهایت، موهبت مدنی ارزشناکی است که مال دیگران است و دست ما از رسیدن به این میوه بهشتی کوتاه.

دنباله افکار من درباره انتخابات این بوده است که کاش سرنوشت ما نیز براساس رسم و آئین انتخابات رقم بخورد.

راستش تا همین اکنون که این یادداشت را می نگارم، معتقد هستم که فرهنگ انتخابات، رویای شریف اما دست نیافتنی برای من و نسل بعد از من است؛ برای پیشینیان ما که چنین چیزی اصلا در قالب کلمه ای تعریف نشده بود.

آرزو می کنم کاش تا نمرده ام، دست کم یک بار شاهد باشم که حیات سیاسی ما حقیقتا بر پایه ارزش ها و معیار های انتخابات و آراء بی دروغ مردمی نوسازی می شود.

دو نسل مشروطه طلب که برای گرامی داشت از اصل انتخاب شدن و انتخاب کردن به پا خاسته بودند، در اوایل قرن بیست به کشتارگاه ها فرستاده شده و یکی یکی به دهان توپ بسته شدند.

بعد از استقلال ۱۹۱۹یک چند نفس به راحتی کشیدیم تا زندگی خویش را با رویای دلنشین آزادی بیارائیم، اما فرصت از کف ما ربودند و به زودی دور جدید استبداد مطلق العنانی دوره نادرشاه بر سرنوشت ما نازل شد.

از آن پس، شعارهای رسمی درباره انتخابات، جزء ابزار حاکمان بوده است. مردم من، در مقایسه با بسیاری سرزمین های دیگر، برای آزادی بهای بس بزرگی پرداخته، اما به جای ثمره شیرین قربانی های خویش، باز هم در ورطه مرارت و نا امیدی افتاده اند.

احتمالا کسانی پیدا شوند که حس و برداشت مرا نوعی منفی بافی تلقی کنند؛ اما زندگی ما انباشته از نتایج معکوس بوده و نحله های فکری و سیاسی ضد انتخابات همیشه در افغانستان بر مسند نشسته و عقل و عرف پسندیده و انسانی را زیر پا کرده اند.

دهه دموکراسی (۱۳۴۲- ۱۳۵۲) پروسه ای بود که اگر در نیمه راه از خط خارج نمی شد، امروز جامعه اندیشمند تری را صاحب می بودیم.

من شخصا احتیاج دارم تا نتایج انتخابات را قناعت مندانه احساس کنم و این ارزش را از ریشه باور کنم. چرا این ذهنیت شایع شده است که مردم هیاهوی انتخاباتی را چندان جدی نمی گیرند. برای این که درون هر یکی از ما باید با گفتمان حقیقی و بی تزویر ارزش هایی که شعار داده می شود، دست و پنجه نرم کرده و به قناعت برسد.

تحرکات انتخاباتی به نظر من، نسبت به دوره های بدون انتخابات یک گام به جلو است؛ اما تا حال نتیجه اش با دوره های مطلق العنانی یکی بوده است.

من درلابه لای کارزار تبلیغاتی برای انتخابات، دنبال چاره دردهای اجتماعی بودم. مگر در عمل، درد ها و بیچارگی ها فزونی گرفت.

با این حال، می دانم که ما چه بخواهیم چه نخواهیم در آستانۀ تحول تاریخی ایستاده ایم. امتیاز ما (حداقل از نگاه ذهنی) این است که یاد گرفته ایم که چه را باور کنیم و چه را تحریم کنیم.

درک این نکته تلخ است که دشمنان افغانستان مایل اند که حضور مردم در انتخابات کم رنگ باشد.

من علی رغم بی باوری نسبت به ظرفیت شعارگرایان برای پاسداری از اصل بی تقلب انتخابات، ترجیح می دهم که صبوری و روشنگری پیشه کنم. راه دیگری نیست. آخرین گفته شاه علی رضا خان را نقل می کنم که در آخرین لحظه ای که او را در یک مجلس فرمایشی در قصر سلام خانه ارگ به اتهام قتل امیرحبیب الله خان به مرگ محکوم کردند، گفت:

شهادت از جدم به میراث است.

این نکته را گفته باشم که ما را به حق کشور شهید پرور نام نهاده اند؛ زیرا از دوره های مشروطه تا کنون، علی الرغم قربانی های زیادی که برای آزادی و به دست آوردن حق تعین سرنوشت داده ایم به مراد نرسیده ایم.

در جامعه ای که هرگز انتخابات آزاد نداشته و زیر بار سنگین فرهنگ غلط انتصاب نفس نفس زده است، غیر از این که رویای شیرین آزادی را در سینه های خویش گرامی بداریم، چه می توان کرد؟

در اولین حکومت انتخابی که با کوس و کرنای تبلیغاتی بر سرکار شد چه چیزی را نصیب شدیم؟

طنزی که در این فاجعه نهفته این است که اولیای امور انتخابات اول، هنوز هم خود را مستحق استمرار حکومت و حاکمیت می دانند.

امتیاز ما برای مهار زدن این آقایان این است که جنبش مدنی دگرگونی طلب زنده است؛ سطح مطالبه اجتماعی بالا و همچنان جامعه بین المللی دیگر تحمل این شوخی ها را ندارد؛ زیرا به قول افغان ها، کار جامعه جهانی به تاوان است.