رضا محمدی: انتخابات بازیافتن شرافت گم شده

رضا محمدی شاعر و نویسنده
Image caption حالا هیچ چیز جلودار خوشبختی ما نخواهد بود. ما رنگ های کهنه پرچم مان را از زیر خروارها آوار و خاک پیدا کرده ایم و ورق های تاریخ مان را با سرشکسته به هم می چسپانیم

ما نسلی بودیم که هیچ وقت خوشحالی نداشتیم. نسلی که بیشتر عمرمان را در دربدری گذراندیم و نیاموخته بودیم که چطور تحقیر نشویم.

نسلی که عادت به حسرت خوردن داشت،همانطوریکه حسرت آیسکریم/ بستنی را می خوردیم که در دست همسایه بود،حسرت داشتن‌، حسرت شادمانی و حسرت حال دیگران را می خوردیم.

وقتی دیگران برای کاندیدای ریاست جمهوری کشورشان تلاش می کردند و بعد بااضطراب رای می دادند.ما مزه ای این اضطراب را نمی دانستیم. همانطور که مزه ی خیلی چیز های دیگر را نمی دانستیم.

ما نسلی بودیم که صاحب هیچ چیز از خود نبودیم. کفشمان صدقه ای همسایه بود. رویاهایمان مثل لباس هایمان دست دوم بودند و حتی صاحب خواب هایمان نبودیم همان طور که تاریخ نداشتیم جفرافیا نداشتیم.

علم هایی که پیشینیان مان برای شادمانی برداشته بودند به دیگران رسیده بود و صفحات کتاب تاریخ مان بین دیگران تقسیم شده بودند.

نسلی که از وسط داستان حسنک وزیر درتاریخ بیهقی به امروز پرت شده بود تا مشتی رند که سیم گرفته بودند بر آن سنگ بزنند. بی آنکه کلاه خودی داشته باشیم و مادر جگرآور مان نیز پیش از ما به خاک شده بود.

نسلی که با الماس دزدی کوه نور از خشتک شاهی سرافراز به دیگران بخشیده شده بود و در قلعه ضحاک زندانی بود تا هر روز مغز سرش را دو مار کهنه بخورند.

نسلی که با جادوی عفریته گان موهوم به بوتل/بطری شیشه ای تبعید شده بود که تنها از دیوار آن می‌ توانستیم آنسوی شیشه را ببینیم که می‌ خندند می‌ رقصند و بزرگ می‌ شوند.

سرانجام آن جادوی کهن شکست و ما ازشیشه ای موهوم برآمدیم. یاد گرفتیم شادمانی کنیم و این چند سال هر روز با خبری نو بالیدیم.

اینک اما ما خوشبخت ترین نسل ها هستیم تا تقاص شادی های نکرده مان را پس بگیریم تا هر قدر می توانیم خوشحالی کنیم.

ما نسلی بودیم که هیچ وقت حق اول شدن را نداشتیم اما اینک می توانیم اول باشیم. اولین ملتی که در تمام کشور های اطراف مانمزه ای بی نظیر آزادی را می چشیم طعم رئیس جمهوری شدن ,طعم رئیس جمهوری داشتن. طعمی که پدران ما حتی تجربه نکرده بودند.

ما نام واقعی گلی را آموخته ایم که به پدران مان، که حتی به همسایگان خوشبخت مان دروغ گفته شده بود.

حالا هیچ چیز جلودار خوشبختی ما نخواهد بود. ما رنگ های کهنه پرچم مان را از زیر خروار ها آوار و خاک پیدا کرده ایم و ورقهای تاریخ مان را با سرشکسته به هم می چسپانیم.

برای ما که روشن شدن یک چراغ حتی معبد سوریای جان مان را نورانی می کند برای ما که در جداول کیمیا و فزیک اصلا وجودنداشته ایم، انتخابات جشنی واقعی است.

جشنی که اثبات می کند ما هستیم، فکر می کنیم،مضطرب می شویم، می خندیم بحث می کنیم و رویا می بینیم.

ما هستیم ولو ـ بد ولوـ تلخ ولو ـ دور, اما هستیم و به هر کس که دوست داریم و می توانیم با افتخار بگوییم این رئیس جمهوری ماست رای بدهیم.

داریم یاد می گیریم که خون های کهنه را از تن مان بشوئیم و بی پروای خون و خان و دسترخوان، در قلعه ای بزرگی به نام وطن، دستهای مان را ولو ناتوان برای بالا بردن چوب های اتن(رقص محلی افغانی) بالا ببریم.

در معبد زردشت آتشبیفروزیم و خوشحال باشیم که جمهوری ما به قبیله ای، به زبانی و به دره ای محدود نیست.جمهوری است از جنس جهان به خاطر مایی که در جهان امروز زندگی می کنیم.

من اگر درلندن امکان رای دادن را نداشته باشم، پول هایم را جمع خواهم کرد، تکت/بلیت خواهم خرید و بهافغانستان خواهم رفت تا به شادمانی باز یافتن شرافت گمشده ای نسلم به کسی که دوستدارم رای بدهم.