فهیم دشتی: انتخابات؛ نتیجه سی سال مبارزه

فهیم دشتی
Image caption فهیم دشتی

این جملات را با خستگی می نویسم: خستگی یک خبرنگار در جریان انتخابات؛ اما باور دارم که تا پایان انتخابات از راحتی خبری نیست و با گذشت هر روز این خستگی بیشتر می شود.

برای من انتخابات معناهای زیادی دارد.

برای من انتخابات نتیجه مبارزه سی ساله مردم این سرزمین است که دست کم در بیش از نیمی از این دوران، خودم هم شریک این مبارزه بوده ام.

برای من انتخابات، به حقیقت پیوستن رویاهای رهبر شهیدم (احمد شاه مسعود) است که بیش از دو دهه برای به دست آوردن این حق و برای این که مردم این سرزمین را به این حق برساند، بی امان، مبارزه دشواری را پیش برد و تا پای جان روی این آرمان ایستاد.

برای من انتخابات، راهی است که می توان تغییر قدرت را خلاف آنچه در تاریخ معاصر کشورم معمول بوده، بدون استفاده از لوله تفنگ انجام داد.

برای من انتخابات، حقی است که هم بر اساس قوانینی که ریشه در مردم سالاری دارند، باید داشته باشم و هم بر مبنای احکام دینی که اساس ایمانم را می سازد. (دین تسلیم بودن به پروردگار عالمیان و سلامتی بندگانش؛ دین مقدس اسلام) دارم.

برای من انتخابات، به معنی نقش دادن به هر شهروند افغان است که شرایط رای دهی را دارد، بدون این که کسی ازبک، تاجیک، هزاره، پشتون، نورستانی، پشه ای یا شیعه و سنی یا هندو گفته از این حق محرومش کند.

برای من انتخابات معناهای دیگری هم دارد که بار معنایی آن منفی است؛ اما نمی خواهم مانند بسیاری از افغانها، با این مساله بدبینانه برخورد کنم؛ هر چند من هم مانند اکثریت هموطنانم به بیماری بدبینی مصابم.

ما نخستین انتخابات ریاست جمهوری را در کشور خویش پنج سال قبل جشن گرفتیم؛ هر چند با توجه به اوضاع و احوال آن زمان و با در نظر داشت ساختار اجتماعی افغانستان بعد از چند دهه جنگ یا چند صد سال استبداد، آن انتخابات نمی توانست بهتر از آن که بود، برگزار شود.

حالا برای بار دوم این تجربه را از سر می گذارنیم و باز هم با توجه به شرایط کنونی کشورم، این انتخابات نمی تواند به گونه ایده آل برگزار شود.

اما هر انتخاباتی به هرگونه ای که برگزار شود به مراتب بهتر از آن است که یک برادر برای تکیه زدن بر تخت سلطنت افغانستان برادر خود را می کشت، کور می کرد. یا یک فرزند پدر خود را خفه می کرد.

یا این که کسی برای آوردن جمهوری و پایان بخشیدن به نظام سلطنتی باید در برابر پسرکاکا/عمویش که شاه بود کودتا می کرد؛ یا یک حزب ظاهرا نوگرا، برای سرنگونی یک رئیس جمهوری با توسل به یک ابر قدرت، انقلابی را به راه می انداخت.

یا بالاخره این که به هر ترتیب قدرت سیاسی باید از راه جنگ به دست می آمد؛ هر چند رسیدن به قدرت سیاسی استوار بر اهداف والا و بزرگ انسانی می بود.