نگاهی به "از یاد رفتن" آخرین رمان حسین محمدی

جلد کتاب
Image caption "ازیاد رفتن" آخرین رمان حسین محمدی است که برنده جایزه منتقدین ایران شد

محمد حسین محمدی با داستان مردگان در ایران شهرت یافت. داستانی شگفت و چند وجهی که کتاب انجیر های سرخ مزار را برنده ی جوایز بسیاری در ایران و افغانستان کرد.

نثر دری_فارسی محمد حسین، که از خصوصیات نویسنده های افغان ساکن ایران است به د استان های او زبانی منحصر به فرد داده است. اگر چه او خود سعی وافر در دری کردن کامل زبانش دارد. و با این قصد واژگان دری را در ساختار زبانی جمله سازی فارسی ایرانی می کارد.

اما با همه این سعی ها نثر او نثری دو گانه است. یا شاید بتوان گفت معرف نثری تازه است که امروزه نویسندگان و شاعران افغانستان که در ایران زندگی می کنند، آنرا به کار می برند و بدون شک بر غنای زبان فارسی در دو جانب ایران و افغانستانش افزوده است.

اما کتاب دوم و تازه محمد حسین، داستان بلند «از یاد رفتن » است. اگر چه این کتاب به راستی به لحاظ شکلی رمان به حساب نمی آید اما جایزه بهترین رمان سال را از منتقدین ایرانی دریافت کرد. کتابی که بر عکس استقبال فراوان در ایران در افغانستان خیلی استقبال نشد.

داستان ،روایتی تازه از یازده سپتامبر است. روایتی از داخل افغانستان و از دید مردم عادی افغانستان، که در چنگ طالبان اسیرآمده اند و در امواج خبری که از رادیو ها، یا افواه پخش می شوند، رویا ها و آرزوهایشان راجستجو می کنند.

شخصیت اصلی داستان مردی به نام "سید میرک شاه آغا"است و داستان با این وصف از او شروع می شود:"سید میرک شاه آغا از خواب بیدار می شود"

این نام خاص،خود بیانگر خیلی چیز های دیگر هم هست. نامی که فصای داستان راشکل می دهد و متفاوت می کند. نام شخصیت اصلی داستان نشان می دهدکه شخصیت داستانی ما از نوع شخصیت های رایج نیست. اول این که چنین نامی تبعا از مردم افغانستان است، بعد اینکه این آدم از سادات است و البته فردی مذهبی است که این همه آداب و تشریفات در گفتن نامش الزامی است و بالاخره اینکه پیر مردی مزاری است.

این فضا سازی با نام، شروع کار بازی فوق العاده تکنیکی محمد حسین با زبان است. بعد داستان اینگونه ادامه پیدا می کند"برای رسیدن به کنار آب باید از تندور خانه بگذرد"ردیف واژگان نامانوس، نوعی حس تازه به متن می دهد. نوشته را برجسته می کند. برای خواننده افغان نوعی حس محرمیت و برای خواننده ایرانی و دیگر فارسی زبانان، نوعی حس کشف سرزمین تازه را دارد.

زبان، مهم ترین تکنیک محمدی است تکنیکی که از سوی نویسنده های ایرانی نیز فراوان به کار رفته است. بهترین آن را در نوشته های گلشیری و بعد ابوتراب خسروی در دو رمان آخرش می شود دید و مفرط ترین این تکنیک را در رمان«من ببر نیستم پیچیده بر بالای خودم تاکم»باید جستجو کرد. اما این تکنیک،اگر دست نویسنده خوانده شود، می تواند نوعی تاثیری معکوس داشته باشد.چنانکه در کتاب دوم ابوتراب خسروی«رود راوی» چنین شد.

اما محمد حسین، از ین شگرد به خوبی بهره برده است.او از واژگان ناآشنایش نه به عنوان یک نقطه ضغف، که به عنوان نوعی مزیت استفاده کرده است.

سید میرک شاه آغا، رادیویش باتری تمام کرده است و سید برای اینکه از اخبار دنیا مطلع شود ناچارست به دنبال باتری به شهر برود. باتری هم ابژه ای تعلیق است که بار روایی داستان را به پیش می برد. هم نوعی شحصیت دیگر در داستان است. سید میرک شاه آغا بدون رادیوی خود هیچ موجودیتی ندارد چون موجودیت او را اخباری تعیین می کنند که از رادیو می آیند.

اخبار رادیو است که اثبات می کند او هنوز زنده است. علی الرغم اینکه طالبان از او موجودی بی کاره ساخته اند از دخترش سیاه چال نشینی که حتی برای همسایه هایش وجود ندارد و در شهر نیز زبانی مسلط است که او نمی فهمد. تنها رادیو است که به زبان او، از حال او و برای او قصه می کنند. و دختر زندانی اش به نمادی از زن افغان تبدیل می شود زنی که به زندانی بودن مجبور است. زنی که وجودش در زمان طالبان و شاید در همه تاریخ، انکار شده است. تاریخی که با امواج رادیو، تنها همزمانی افغانستان را با جهان نشان می دهد و وقتی این امواج قطع می شوند. افغانستان دوباره به قرن ها قبل بر می گردد.

اضطرابی ناشناخته با افغان ها است که به امواج رادیو بسته است. نوعی حرص برای آگاهی، نوعی فرار از پرت شدن و پرت بودن، نوعی امید برای همزمانی با جهانی که صدای گوینده رادیو آن را با همه مرزهای رازهایش در اتاقی کوچک جمع می کند. و به این ترتیب دوباره همه چیز به رادیو بر می گردد.

محمد حسین، در توصیف جزییات فوق العاده عمل می کند. و در حقیقت شرح همین جزییات بی مقدار است که از یک روز زندگی پیر مردی، داستانی بلند می سازد و همین جزئیات است که خواننده را وارد فضای ذهنی نویسنده، وارد افغانستان قبل از طالبان، وارد خانه سید میرک شاه آغا و سوار گادی انور می کند.خوانننده را به نماز خواندنی بی وضو به مسجد می برد و به خوردن نان و چایی و کشمش در قهوه خانه ای در مزار شریف مهمان می کند و او را شریک دلهره ها، امید ها و سرنوشت و سرگذشت مردم مزار شریف می سازد.

موتیو بعدی داستان، زمان است. رابطه شحصیت داستان با زمان مبتنی بر دو چیز است؛ وقت نماز و وقت اخبار. (اگر چه در آخر اخبار بر نماز می چربد وقتی زنش از او می پرسد نماز خوانده ای ؟ و او می گوید وقت اخبار است ) نویسنده نیز وجهی دیگر بر زمان های او می افزاید وقتی هر فصل داستانش را با اعلام دقیق وقت شروع می کند.

"پانزده کم هفت صبح، پنج شنبه، 24 جمادی الثانی 1412 هجری قمری"

راوی روایتش را با زمانی شروع می کند که در زمان طالبان رسمیت داشت و قصه نیز دقیقا در طی دو روز قبل از پایان عمر طالبان اتفاق می افتد. شاید نویسنده در آخر می توانست این زمان را به ناگاه به زمان خورشیدی یا میلادی تبدیل کند و بدین گونه پایانی دیگر و دایره ای دیگری را نیز به داستانش می افزود. اگر چه او به شکلی ظریفانه به این نکته نیز توجه داشته است، وقتی با روشن شدن رادیو،گوینده رادیو تاریخی میلادی را اعلام می کند.

.اما به هر حال چنانکه از نام کتاب«ازیاد رفتن» بر می آید، نویسنده عمدی فلسفی در استفاده از کارکرد زمان داشته است. و البته که نثر بریده بریده وریتم کند وکشدار داستان، این خواسته را قوت می بخشد. تنها نویسنده و ویرایشگر نشر چشمه، هر دو در باب دستور زبان قدری سهل انگار بوده اند. سهل انگاریی که در هر دو کتاب دامن نویسنده را رها نکرده است. به جز این می توان گفت، این کتاب از بهترین کتاب هایی است که در این سال ها نوشته شده وفضا سازی دلپذیر آن، زمان شگفتی از سرگدشت شرق را در حافظه ای تاریخ ادبیات زنده نگه می دارد.

مطالب مرتبط