سعید حقیقی: خشونت زبان من نیست

سعید حقیقی
Image caption سعید حقیقی

وقتی به انتخابات می اندیشم خیلی از ارزش ها در برابرم قامت می افرازند؛ ارزشهای که جهان شمول اند و به هیچ آیین و مسلک خاصی تعلق ندارند، ارزشهای چون دموکراسی، اومانیسم، فاعل شناسا، فردیت، عقل خود بنیاد و بلاخره مدرنیته.

با رای دادن، من خودم را بیشتر از آن که شهروند یک کشور معین احساس کنم "جهانوند" حس می کنم. انسانی که هویت فردی خود را می خواهد به رخ همگان بکشد و نشان دهد که در این جهان مثل همه ای انسان های دیگر حقوقی دارد که به محض انسان بودن از آن ها برخوردار است. من در انتخابات به امضا کنندگان اعلامیه جهانی حقوق بشر می پیوندم.

من نمی دانم که نتیجه انتخابات چه خواهد بود؟ و یا این که چه کسی بر اریکه قدرت در افغانستان تکیه خواهد زد و هم این که واقعا در انتخابات، آن گونه که در بسیاری از کشورها تلاش می شود، با صداقت بیشتری به آرا و نظر مردم احترام گذاشته شود در کشور من هم چنین چیزی اتفاق خواهد افتاد؛ ولی ارزش انتخابات و رای دادن برایم از این منظر مهم است که فرصت آن را برایم مساعد می کند تا خودم را برای خودم به اثبات برسانم.

من انسان شرقی ام و به کشوری تعلق دارم که تا همین چند سال پیش نمی دانستم کلمه "نه" هم در فرهنگ وجود دارد. انتخابات برایم این احساس را می دهد که بگویم "نه".

این واژه برایم واژه مقدسی است. آری گفتن آسان است ولی نه گفتن مشکل. بسیاری ها در کشور من و کشورهای نظیر کشور من با همین "نه" گفتن سر خود را بر باد داده اند. می گویند "زبان سرخ سر سبز می دهد برباد" و آن زبان سرخ زبان "نه" است. زبانی که تو حق داری به گونه دیگری بیندیشی و به گونه دیگری به زندگی فردی خود سر و سامان دهی.

این واژه را من سالهای سال گم کرده بودم. وقتی به فرهنگ ها هم مراجعه می کردم معنای درستی از آن نمی فهمیدم؛ معنای که من انتظار داشتم. ولی انتخابات به من می آموزد که بتوانم "نه" بگویم.

فرق فارق انسان مدرن از انسان پیشا مدرن دقیقا در همین واژه نهفته است. واژه ای که تو را قادر می کند هویت خود را نشان دهی و بالاتر از آن خود را به اثبات برسانی. به اثبات رساندن به این معنا نیست که تمام حقیقت در اختیار تو قرار دارد و تو به حقیقت کاملی از هر نگاه دست یافته ای، بلکه به این معنا است که تو وارد یک گفتگوی بدون خشونت با دیگری می شوی.

انتخابات به من می آموزد که در جهان هیچ قطعیتی وجود ندارد، بلکه پراکندگی و افشانش جای هویت های مشترک و تجمع های انسانی را پر کرده است. انتخابات حوزه روایت های کلان به قول ژان فرانسوا لیوتار نیست، حوزه شکست روایت های کلان است.

من با انتخابات به تعبیر ژان بودریار، می فهمم که جنگ خلیج اتفاق واقعی نبوده بلکه وانمودگرایی رسانه ای بوده است. من با انتخابات وارد قرن بیست و یک می شوم. من با انتخابات می فهمم که فرهنگی به نام غربی و شرقی وجود عینی و قابل اثباتی ندارد، بلکه فرهنگ جهانی با همه کثرت و تنوع آن تنها فرهنگ انسانی می تواند باشد که به همه انسان ها تعلق دارد.

من در انتخابات "من انسانی" ام را کشف می کنم. "منی" که مرا می برد تا یونان و روم و در دولت شهرها به انسانی متصل می کند که دموکراسی را به عنوان بهترین شکل حاکمیت سیاسی تجربه می کردند. انتخابات وضعیتی بهداشتی نسبت به سرنوشت انسانی است. وضعیت بهداشی به این معنا که حکومت ها در ظل آرای مردم نمی توانند خشونت ورزند و یا خشونت های خود را توجیه سیاسی و یا دینی کنند.

انتخابات برای من یعنی راه یافتن به ارگ بدون آن که مرگ را در قبال داشته باشد. خشونت خلاف فرهنگ انتخاباتی است و به این دلیل هم من به انتخابات باور دارم تا ریشه های خشونت در هر هیات و شکل آن، از خشونت ساختاری تا خشونت های غیرساختاری و نهادینه شده در جوامع بسته، بخشکد.

من به انتخابات باور دارم چون مرا از "جامعه بسته و دوستان" آن جدا می کند و به جامعه باز می برد تا به دشمنان آن بفهمانم که خشونت زبان من نیست، زبان من زبان گفتگو و شکیبایی است و من به این فرهنگ تعلق دارم و به آن عشق می ورزم.

انتخابات به من می آموزد که انسان ها را دوست بدارم و نسبت به وضعیت امروز آنها معترض باشم. انتخابات به من می آموزد که فقر، گرسنگی، تبعیض نژادی و جنسیتی، تجاوز و مرگ های نا به هنگام تقدیر انسان ها در تمام کره زمین نیست. انتخابات به من می آموزد که زیست بوم جهانی را احترام بگذارم و در کاهش رنج های انسانی تا می توانم تلاش کنم.

با این دلایل است که من به انتخابات باور دارم و می دانم حتا اگر در آن شرکت نداشته باشم ولی دستی هست که چون دست من به صندوق دراز می شود و سرنوشت جمعی ما را رقم می زند. حتا اگر نسبت به نتیجه آن مشکوک باشم و این جاست که من به وضعیت پارادکسیکال خودم می رسم؛ وضعیت جهانی که تنها مربوط من نیست بلکه به پروژه ناتمام مدرنیته برمی گردد.

من از این جاست که راهم را از یورگن هابرماس، متفکر آلمانی جدا می کنم و به راهی می روم که خودم انتخاب کرده ام.