به من بگوئید به کی رای دهم؟

سرگیجه ای عجیب در شهر حاکم است، در و دیوار پر است از صورت های گوناگون، لبخند های مصنوعی، اداهای تقلیدی، شعارهای راست و دروغ،دست زیر چانه زدن ها، وعده های سر خرمن.

همه، سربلند می خواهند این خاک را، همه می خواهند خوشبختی بیاورند برای ما، همه شبیه به هم اند اما، برای رضای خدا و با پشتوانه ی مردم، آمده اند دوباره بسازند وطن را.

من اما خسته از این همه رنگ، می اندیشم، که در این بازار هیاهو سهمی داشته باشم یا نه؟ اگر داشته باشم، مشتری دکان چه کسی باشم؟ جایی که همه مثل هم اند، وعده می دهند، وعده های پوچ، خودم را با رویای چه کسی بفریبم؟

شک دارم به این همه شعار، شک به این همه توان، می ترسم از این که هر چه را در این سال های پسین رشته ایم پنبه شود.می ترسم این های و هوی های بسیار برای هیچ باشد، نمی دانم.

آنان که راه شان را برگزیده اند، چگونه خود را قانع کرده اند؟ نمی دانم میل به تغییر وادارشان کرده یا ایمان به توانستن ها، از سر ناچاری گزیده اند یا از روی شایستګی؟

آیا واقعا باور کرده اند که امنیت دیګر تنها واژه ای دست نیافتنی نخواهد بود؟ باور کرده اند که دیگر هیچ زنی سر زا نمی رود؟ باور کرده اند که بزرگترین افتخارمان صدور مرګ و نابودی به جهان نخواهد بود؟ به راستی باور کرده اند که کودکان این دیار روزهای زیباتری خواهند داشت؟

از سکون بیزارم و از عقب ګرد بیزار تر،از خودم می پرسم، تغییرها اګر تغیر باشد چه؟ رویاها اګر سراب باشد چه؟ برای من که از زندگی سهم خودم را می خواهم، برای من و همه آنانی که این سرزمین درمانده را دوست می داریم، چه کسی نوید می دهد روزهای بهتر را؟

سال های سال با حسرت چنین روزهایی زندگی کردیم، هویت داشتن، خانه داشتن، وطن داشتن، رای دادن، حالا که داریم همه را، نمی دانم چرا تردید رهایم نمی کند.

می دانم دموکراسی باید مشق شود سالیان سال در این سرزمین، اما سر مشق را از کی بگیریم؟ سکان این کشتی به گل نشسته را به دست کدام ناخدا بسپاریم؟

روزها می آیند و می روند و من مشوشم همچنان، دلم می گوید، دور بودم کاش، دور دور دور، آن قدر دور، که حتی اگر می خواستم هم، نمی توانستم سهمی در غرق شدن این کشتی به گل نشسته داشته باشم.

آینده مبهم است، کورسویی حتی نیست. پدرم می گوید باید تحریم کرد، من اما می دانم که تحریم چاره کار نیست، تحریم یعنی فراموشی، فراموشی هر آنچه در این سال های سخت به قیمت جان هزاران انسان تمام شده، تحریم یعنی دوباره طالبانی شدن، تحریم یعنی انقلابی دیگر، یعنی فنا شدن.

خواهرم می گوید فلانی از فلانی ها بهتر است، من اما شک دارم که بهتری وجود داشته باشد در این کارزار، برادرم می گوید بین بد و بدتر باید بد را برگزید، من اما باور ندارم کسی بد باشد. همه ....دوستانم هر یک به راهی رفته اند.

من مانده ام و یک کارت. کارتیکه سال های سال برای داشتنش حسرت خورده ام، کارت من هویت گمشده من است، که روزهای زیادی دیگران از من دریغش داشته بودند، کارتم نوستالژی روزهای از دست رفته است، پاسخ همه آن تحقیرهای گفته و ناگفته ای است، که سالیان سال حس کردیم و دم برنیاوردیم.

کارتم را به چه کسی هدیه دهم که هویتم را دوباره از من نگیرد، وطنم را بار دیگر تکه تکه نکند، مرا به سیاهچال حسرت و تحقیر باز نگرداند.

به من بگوئید به چه کسی رای دهم، که سرنوشت کودکان این ملک را، چون سرنوشت من با غربت و حسرت گره نزند؟