حسن زاده: من رای سفید بودم و ما همه باختیم

زمانی "ژان بودریار" در مورد وقوع جنگ خلیج شک کرده بود. گفته بود این جنگی بود که در صفحه های تلویزیون اتفاق افتاد؛ و حالا من می پرسم: آیا انتخابات ما و نتایجی که حاصل شد چیزی بیشتر از یک نمایش تلویزیونی برای خوشنود کردن تمویل کنندگان بود؟ نمایشی که حتی خوب هم اجرا نشد؟

Image caption مسعود حسن زاده

من رای سفید بودم. از خانه که بیرون شده بودم، همه دغدغه ها و مصلحت ها را در اطاق زندانی کرده بودم. می رفتم تا رای بدهم مثلا! اما هیچ اتفاق آرمانی نیفتاد.

وقتی جزء چند نفر انگشت شماری هستی که به آنچه که برای همه بدیهی است، نه، می گویی، آن هم در کشوری که همه کس را از باسواد فاکولته پاس (دانشگاهی) گرفته تا روشنفکر کمونیست، مائوست، لنینست و تکنوکرات و اخوانی و ستمی و کلان قوم و مبارز و جوان تازه به دوران رسیده و پیر خراباتی و مناجاتی را با یک معاش ماهانه و دادن یک نیکتایی (کراوات) و شخصیتی پیشکشی و یا ارعاب و تهدید به حاشیه راندن، می شود رام کرد، و حتی در خدمت گرفت، رای سفید چه معنایی دارد؟ انتخابات چیست؟ رئیس جمهوری کدام است؟

این ها سوال های تازه و بکری نیستند. همه عقلای قوم با این پرسش ها مواجه شده بودند. اما اگر این سیستم و این وضعیت، توانایی خلق این همه سوال را دارد بدیهی است که جواب های در خور و دم دست و مجاب کننده هم خلق می کند.

نخستین جواب این است که "باید برای از بین بردن همین وضعیت رای داد، انتخابات برگزار کرد و رئیس جمهوری تعیین کرد."

برای تعداد زیادی همین یک سخن شبه حکیمانه برای خلع سلاح شدن و سپردن سرنوشت و هستی خود به اعتمادی کور و سیاست پیشه گان نگون بخت کافی است. اما کسانی خاص تر دست به کار شدند تا به قول خودشان سیاست عملی ای حاصل از این تصمیم؟! را خلق کنند. کسانی ویژه، با نگاه و تخصصی ویژه! سیاستی ملموس تر و به دور از تعصبات قومی، استراتژی های شبه چپی و خوش بینی های مومنانه جناح راستی ها! چه باید کرد؟...

از همان ابتدا کسی نپرسید سوال ها را چه کسی طرح کرده است؟ و ما مانند همیشه ظرفیت بومی و خودی برای پاسخ به جا و منطبق با منافع این سرزمین نداشتیم، چون سوال ها از ما نبودند.

سوال ها بیشتر برخاسته از قار و قور شکم طراحان این مضحکه بازار بود. این سوال ها بزرگتر و پیچیده تر از ظرفیت سلول های عادت زده ما به نظر می رسید. ما در درون شکم سرمایه داری که جنگ می آفریند، صلح پیشکش می کند، می کشد و زندگی می بخشد، در درون یکی از روده های کوچکش گیر کرده بودیم.

استراتژیست های ما با دهانی باز برای همدیگر کف می زدند وعده ای نیز که دلسوزتر بودند از دستان شان پارو ساخته بودند تا از این روده تنگ لزج عبور کنیم.

ما رای دادیم. چه سفید و چه سیاه و چه خط خطی و نامشخص...

آنچه بعد از این شد، پاسخ تمام آن پاسخ هایی بود که برای ما ساخته بودند که مجاب مان کرده بود، پاسخی فجیع و باور نکردنی!

کسانی که در درون آن معده تنگ کف زده بودند، خونسردی خود را بیشتر حفظ کردند. گفتند: دمکراسی یک روند است که یک شبه حاصل نمی شود. عده ای برای خالی نبودن عریضه اعتراض کردند.عده ای هم تهدید کردند.

اما من و آن چند نفر دیگر هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. بخش کوچک و مسخره ای از آشغال های ته مانده سیروم مالی تزریق شده به جسد لرزان این سرزمین، به ما می رسید. ما تکنوکرات نبودیم، رهبر قومی نبودیم، چهره جهادی نبودیم، روشنفکر چند تابعیته نبودیم، فقط "مردم" بودیم. به همین دلیل در هیچ گفتگویی، در هیچ معامله سیاسی، در هیچ برنامه ریزی از ما دعوت نشد.

هیچگاه طرف گفتگو نبودیم. با ما مثل خمیر مجسمه سازی کودکان برخورد شد. خمیری که با آن می شود هر چیز ساخت؛ تفنگ، رادیو، چکش، روزنامه، برج های دو قلو، لبخند، آتش و علامت سوال...

با برگزاری این چنینی انتخابات به ما گفتند: به حماقت تان ایمان بیاورید!

و حال با این مالیخولیا به استقبال دور دوم می رویم. باز هم تکرار سناریوی قبلی، سوال های دیگر که نیاز به جواب های دیگر دارند. سوال های تغییر شکل یافته و بدیهی تر.

مقاله نویس های نزدیک به مدیران این وضعیت، به تب و تاب افتاده و وظیفه گرفته اند تا تمامی دانش شان را با کلماتی عام فهم در خدمت توجیه رسوایی به وجود آمده به کار گیرند: چند پاسخ حق به جانب، مقداری سرزنش مردم، تاکید بر دورنمای تعیین شده در برنامه استراتژیک توسعه افغانستان، متهم کردن و سرکوب کردن مخالفین روند، راه اندازی مباحث انحرافی برای متشتت کردن اذهان، تکرار و فربه کردن فرضیه ناگزیری تاریخی خلق شده توسط مدیران این وضعیت و دلبری های مزورانه در مقابل جامعه جهانی برای گدایی بیشتر.

این اتفاقی نیست که در این روزها بار دیگر کسانی در اینجا و آنجا مزورانه برای پیوستن روشنفکران به دولت و بله گفتن به همه این جنایات، آگهی بازرگانی پخش می کنند. تعداد زیادی از مقاله نویسها، این روزها بار دیگر بر این استراتژی کور تاکید می کنند که "روشنفکری یعنی شریک شدن در قدرت و آوردن اصلاحات از درون و..."

اما کسی نیست از این ها بپرسد که: آنانی که پیوستند و دنیا و عقبای شان تامین شد چه کردند؟ چه گلی به سر خود و این مردم زدند؟ مگر پاک ترین های شان به وسیله تبلیغاتی تبدیل نشدند؟ مگر تعدادی در همین مضحکه تقلب در انتخابات دست نداشتند؟ مگر همه این ها با این استراتژی لوکس روشنفکرانه که "با داخل شدن در سیستم با استفاده از امکانات خودش آن را تغییر می دهیم" وارد این معادله فرتوت قدرت نشدند؟

از من با بدترین کلمات انتقاد کردند که هیچ راه حلی پیش نهاد نکردی. گفتند فلسفه بافتی و ادیبانه برخورد کردی. اما پرسشگران همان مقاله نویسها بودند. همان های که برای تایید و ترویج این وضعیت پول می گیرند. اما من که برای مخالفتم پول نمی گیرم و پول تائید این وضعیت را هم نمی توانم بخورم، چرا باید نگران کسی، سوالی و فحشی باشم؟

راه حل از درون پرسشگری از خود آغاز می شود. از درون اعترافاتی صادقانه و انسانی که در حال حاضر بزرگترین دشمن شکل یافتن این راه حل نه طالب و تروریست، بلکه همین استراتژی پا در هوای مروجین این وضعیت است.

در منطقه ای که من در آن زندگی می کنم، از همین اکنون پست های دولتی میان هوا داران دو نامزد تقسیم شده است. به همدیگر تبریک می گویند؛ اما من و آن چند تن دیگر و آن چند میلیون دیگر، صبح که از خانه بیرون می شویم، با مادر خداحافظی می کنیم تا اگر شب برنگشتیم و در حمله انتحاری، بمباردمان، تیراندازی، سوء قصدی کشته شدیم، به خیال خودمان از ناگواری این فاجعه کاسته باشیم.