مامون: از همان اول مضطرب بودم

از ابتدای کارزار انتخابات، آن هم در حصار ترس و تخویف، دلم گواهی خوب نمی داد. در ده یا دوازده ساعت پر اضطراب دور نخست انتخابات، در نگاه رسمی رهبران چند قدرت برتر غربی رنگ انتظار و احتمال پاشیده شده بود. شامگاه همان روز، برخی از رهبران دنیا از جمله بارک اوباما نفس راحت کشیدند و از طریق رسانه ها حریر قضاوت های دپلوماتیک و غیرواقعی را بر قامت هنگامه انتخابات کشیدند.

Image caption رزاق مامون

جناح های رقیب به پیروی از طبیعت خویش نیز با هیجان زدگی که زادۀ جو بحرانی است، در سر لوحه تبلیغات خویش، واژه "برنده" را با خط درشت نوشتند. سوال این بود که این ها چرا این چنین لبخند زنان ابرو بالا می کشند و از روی اطمینان مدعی انتخاباتی شده اند که هنوز صندوق های رأی دهی به مراکز ولایات انتقال نیافته است؟

نگرانی و اضطراب از همان لحظه های اول شروع شد و فردای همان روز واژه "تخلف" در ادبیات انتخاباتی متولد شد و در پی آن، کلمه "تقلب" بحران انتخاباتی را به امر مسلم تبدیل کرد.

از آن روز تاکنون که به دور دوم انتخابات پرتاب شده ایم، آسیاب رویارویی و اتهام زنی و ادعای برتری همچنان می چرخد اما چیزی از جنس مواد و مصالح، (دلگرمی، بهبودی و امید به راستگویی) در طبق جامعه نمانده است که در این آسیاب ریخته شود.

مثل این که دور دوم انتخابات، صاف و ساده، تکرار تبلیغاتی رسم و رواج کشورهای متمدن است که باید در این کشور جنگزده که سال های سال فاقد قانون بوده است، برای عبرت حکام دکتاتور در همسایگی افغانستان تمثیل شود.

این تمثیل از دو نگاه به زحمتش می ارزد. یکی این که راه را برای تصفیه برخی گروه ها و چهره ها باز می کند. برخی مشت ها گشوده می شوند و از سوی دیگر، طناب نظارت جامعه جهانی بر رتق و فتق امور آینده چنان کش می شود که هیچ کسی را فرصت آن نباشد که مثل هشت سال اخیر، به حساب خون و پول خارجی ها، هرج و مرج برپا کنند؛ به این تصور که هیچ کسی در این باره از آنان سوال نخواهد کرد.

انگیزه دوم این بود که چهار پنج ماه پیش در ایران کشور همسایه ما، حدود چهل میلیون افراد واجد شرایط به سوی صندوق های رأی رفتند اما حاصل آن، تظاهرات و اعتراضهای گسترده پس از اعلام نتایج انتخابات بود.

در یک چنین فضایی خیلی مطلوب بود که در کشور همسایه (افغانستان) که از نعمات پیشرفت و آموزش و اصول فرهنگ انتخاباتی به اندازه همسایه های خود بهره مند نیست، ارزش هایی مدرن و مسلم جوامع غربی در این جا رعایت شود و آنگاه مردمان کلاه خود را قاضی کنند و از مشاهده تفاوت ها شگفت زده شوند.

یاد ضرب المثل معروف می افتم که می گوید: درونش ما را کشت و بیرونش دیگران را!

از این همه آرایش ها چه حاصل مان شده است؟ از برکت این بازی ها سطح درآمد مردم به شدت پائین افتاده، تجارت راکد است و داد و ستد در جامعه به اصطلاح تا "امر ثانی" به تأخیر افتاده است.

با هر کسی که صحبت می کنم، شکوه از بی رونقی روزگار دارد و به گفته خودش "از جیب خود می خورد."

من به نوبه خودم در برابر این سوال چه جوابی بدهم که دلم نمی شود به هیچ کسی رأی بدهم؟ چراغ کورسویی از امید در دلم روشن نیست، مطمئن باشم که بر فرض در ردیف رأی دهنده بیایستم، زندگی من رنگ و رونقی به خود خواهد گرفت؟

سخن دلم این است: ای کاش همان برگه های رأی دهی دور اول به قرص های نان بدل می شدند! ای کاش برگه های رای دهی به نوت های هزار افغانی تبدیل می شدند... چه عیشی می کردیم!

این زندگی ما چه رازهایی دارد. همین لحظه "فردا" پسر کوچکم از دهلیز آمد و خودش را به گردنم آویخت و گفت: گرسنه شده ام... برایم نان بیاور... مادرم رفته که برایم لباس بخرد!

ما عمری در بحران گذراندیم اما سرنوشت دیگران چه می شود؟... نتایج دور دوم انتخابات برای ما آب و نان خواهد داد؟ از فردا نمی گویم؛ از همین حالا می گویم... پسرکم می گوید: زود شو!

پس من باید به آشپزخانه بروم، مگر نه؟

یادم نرود که بگویم: انتخابات برای دیگران همه چیز داده است اما تا کنون برای من و "فردا" چیزی داده است؟

من و "فردا" شهادت می دهیم که نه!