گمشده در جستجوی گمشده ای دیگر

صحنه ای از فیلم "سیبی از بهشت"
Image caption بازیگر اصلی این فلم رجب حسینوف در نقش پیر مرد.

فیلم 'سیبی از بهشت' حکایت حال پیرمردی سرگشته و حیران است. مرد پنجاه ساله افغانی که لباس روستاییان را بر تن دارد اما به درستی روشن نیست که او به کدام ولایت و قوم تعلق دارد. هرچند زبان فارسی او به نحوی او را از اهالی ولایت های شمال کابل می نمایاند.

پیرمرد در جستجوی پسر نوجوان خویش از روستایی دور به کابل می آید، او پسرش را به تعویذنویس پیری سپرده بوده تا او را به مدرسه ای دینی برای آموزش دینیات بفرستد تا این پسر یک روحانی شود. پیرمرد از دین و روحانیت چیز زیادی نمی داند و شاید می خواسته فرزندش مانند خود او نباشد و یک سر و گردن از دیگران بالاتر باشد و ملا شود. اما تعویذنویس نوجوان روستایی را به دست کسانی می سپارد که کار آنها تربیت کردن مهاجمان انتحاری است.

پیرمرد در دستمالی چند تا سیب با خود از روستا آورده است و می خواهد آنها را به فرزند خویش بدهد. اما سرگشتگی های پیرمرد برای یافتن فرزند پایانی ندارد؛ او به هرجا می رود و از هر کسی سراغ گمشده اش را می گیرد، اما او را نمی یابد. سرانجام چند مرد مسلح او را به خرابه ای در حومه کابل می برند و پیرمرد در آن خرابه چند جوان اهل مدرسه را با لباس های سفید می بیند اما فرزندش در میان آنان نیست. او را به اتاق نیمه تاریکی راهنمایی می کنند، جایی که مرد خشنی با چند مرد مسلح دیگر نشسته اند. مرد خشن دلیل آمدن پیرمرد را می پرسد پیرمرد با لحنی عاجزانه می گوید آمده تا فرزندش را ببیند. مرد خشن به افرادش می گوید او - پیرمرد - را پیش پسرش ببرید.

مردان مسلح پیرمرد را به محل دوری می برند و او را تا حد مرگ می زنند. در صحنه دیگر پیرمرد را می بینیم که در میان شهر در خیابان های مزدحم در میان موترها (خودروها) می چرخد و سیبی را که در دست دارد به رهگذران تعارف می کند،‌ او دیوانه شده است و بی اختیار می خندد و بی اختیار می گرید و از چرخیدن باز نمی ایستد.

خلاصه داستان فیلم 'سیبی از بهشت' همین است.

نسل سینمای روس

همایون مروت فیلمسازی است متعلق به نسل سینماگرانی که از اکادمی سینمای روسی فارغ التحصیل شده اند. سایه این سبک سینمایی در کارهای او همواره پیدا بوده است. سینمای شاعرانه با ریتمی کند و با درونمایه ای فلسفی. مروت در این فیلم سرگذشت سرگشتگی پیرمرد را به تصویر می کشد.

Image caption از ظرافت های به کار رفته در این فیلم منشی است که کارگردان در تعمیم بخشیدن واقعیت حکایت شده در فیلم بر سراسر افغانستان و در میان اقوام مختلف به خرج داده است.

پیرمرد دو سرگشتگی دارد: یکی سرگشتگی در بیرون که همان جستجوی فرزند گشمده اش است و دیگری سرگشتگی در درون که نمی داند دینی که پیروش است چه دینی است؟

او در یک صحنه در اعتراض به سخنان یک راننده تاکسی که حمله انتحاری را غیر اسلامی می خواند،‌ از تاکسی پیاده می شود و پول اندکی به راننده تاکسی می دهد و یا هنگامی که او را در برابر افسر بازداشتگاه می یابیم و سوال و جواب آن دو را می شنویم، در واقع به سوال و جواب دو نسل دور از هم گوش می سپاریم که هرکدام خود را برحق می دانند. افسر بازداشتگاه کسی است که در حکومت مورد حمایت شوروی هم افسر بوده و چیزهایی از آن زمان در خاطر دارد و پیرمرد اما به عنوان نماینده و مدافع نسلی در برابرش نشسته و پاسخ می دهد که جهاد علیه آن حکومت را واجب می دانست.

پیرمرد به افسر می گوید:‌ دو فرزند جوانم را در راه جهاد از دست داده ام و آخرین فرزندم که قرار بود یک عالم دین شود اکنون گم شده است.

می بینیم که پیرمرد خود گمشده ای دیگر است و این گمشدگی بسیار عمیق تر از گمشدگی اصلی است. پیرمرد در سراسر فیلم همدردی نمی یابد و در هیچ جا کسی پیدا نمی شود که حال او را درک کند در همه جا مشت رد به سینه اش می خورد. دستگاه حاکم او را از خود رانده است و دشمنان دستگاه هم که در چهره مرد تعویذ نویس یا آموزگاران انتحاری ظاهر شده اند او را از خود می رانند. هر دو طرف او را بیگانه و دشمن می پندارند و این در واقع همان واقعیت تلخ فراموش شدگی هزاران پدری را به یاد بیننده می آورد که فرزندان آنان در جنگ های این سالها قربانی شده اند.

در فیلم چند صحنه از انفجار انتحاری به نمایش در آمده اما در هیچ کدام اشاره مستقیمی به دخالت پسر گمشده در انفجار ها دیده نمی شود و به این صورت به نظر می رسد که سازنده فیلم با زیرکی می خواهد گمشدگی آن پسر را نماد گمشدگی نسل تازه ای قرار دهد که مسوول آن به زعم فیلمساز همفکران افسر بازداشتگاه و پیرمرد بوده اند. در نتیجه سیب که می توان آن را نماد زندگی خواند هیچگاه به کسی که شایسته اش است نمی رسد و تا آخر در دست پیرمرد که حالا دیوانه ای است باقی می ماند.

نشانه و نمادها باز به عنوان شگردی از سینمای روس در سراسر این فیلم جایگاه خاصی یافته اند،‌ تقریبا در تمامی صحنه ها مناره مسجد به چشم می خورد و این گویای ارتباط داستان با آن مناره هاست.

تکنیکها

نحوه استفاده از نور در این فیلم زیباست. آقای مروت در آمیزش رنگ ها و برجسته کردن سایه روشن ها و ملایمت بخشیدن به نور در سراسر این فیلم تلاش کرده که می توان آن را موفق آمیز شمرد.

یکی دیگر از تکنیک های روسی استفاده شده در این فیلم اختیار کردن روایت خطی داستان است. روایتی که در آن دایره های داستانی و فلش بک ها را نمی بینیم اما در عین خطی بودن خود دایره ای است که بیننده را به دایره های دیگر وصل می کند و ما بصورت غیر مستقیم با حوادث گذشته که رابطه های علت و معلولی با وقایع داستان دارند آشنا می شویم. خطی که در سایه روشن آن خطوط دیگری نیز روایت می شوند.

زبان به کار گرفته شده در این فیلم نیز محکم و درگیر کننده است و در آن از اشتباهات معمول فیلم های افغانستان در سالهای اخیر خبری نیست. بازیگر اصلی فیلم خود یک افغان نیست و زبان اصلی او تاجیکی است که این خود با وجود تلاش کارگردان برای آشنا نشان دادن زبان او تا حدی به چشم درشت می آید.

بطور مثال هنگامی که مستخدم جوان رستورانی در پاسخ به سوال پیرمرد که پرسید از کجاست می گوید از میمنه، می بینیم که لهجه جوان لهجه میمنگی نیست و بیشتر شباهت به گفتار مردم کابل دارد. شاید این ها را ناشی از کمبود بازیگر حرفه ای سینما در افغانستان دانست. با این همه کارگردان از غیر بازیگران یا بازیگران غیر حرفه ای که برای نخستین بار در برابر دوربین یک فیلمساز حرفه ای قرار گرفته اند،‌ به خوبی بازی گرفته است.

یکی دیگر از ظرافت های به کار رفته در این فیلم روشی است که کارگردان در تعمیم بخشیدن واقعیت حکایت شده در فیلم بر سراسر افغانستان و در میان اقوام مختلف به خرج داده است. او خوبی ها و بدی ها را به گروه یا قوم خاصی محدود نمی کند و سعی می کند همه را در زیبایی ها و زشتی های به وجود آمده سهیم بداند و این نگاه همه نگر کارگردان فیلم را از دیگر هم سلکانش متمایز می کند.

تدوین فیلم در یکی دو مورد سوال هایی را ایجاد می کند مانند صحنه ای که صدای محیط در بخشی از دیالوگ پیرمرد و افسر بازداشتگاه به ناگهان متفاوت و غیر طبیعی جلوه می کند. شاید بتوان همه این ها را باز به همان سینمای کند و مکث دار روسی پیوند داد اما برای بیننده سینمای حاضر خیلی از این شگردها دیگر می توانند خوشایندی پیشین را نداشته باشند.

با این همه 'سیبی از بهشت' را می توان فیلم متفاوتی دانست و می توان در آن نشانه های روشنی از پرسشگری و تلاش برای بیان ناگفته هایی را دید که در پشت بحران های چندین ساله جامعه قرار داشته اند. در کل آقای مروت پیوند میان حوادث به هم بافته ای را در قالب این فیلم 90 دقیقه ای به نمایش گذاشته است.

رجب حسینوف بازیگر معروف تاجیک در این فیلم توانسته نقش پیرمرد را به گونه تحسین برانگیزی اجرا کند. نگاه ها و سکوت های معنادار او هنگامی که نمی خواهد به سوالی پاسخ دهد توانسته روایتگر درون پرغوغا و زبان خاموش نسل درد دیده ای باشد که داستان سرگشتگی های شان سالها در انتظار یک راوی بی تعصب و یک دور بین منصف سینما بوده است.

صحنه پایانی فیلم چرخیدن پیرمرد حیرت زده ای در خیابان های مزدحم شهر را نشان می دهد که خنده و گریه اش در هم آمیخته است و صورت چرکینش در غبار هوای کابل و بی تفاوتی رهگذران خسته محو می شود.

مطالب مرتبط