کسى به فکر درختها نیست، سفری به کابل پس از ۲۰ سال

باغ بابر در کابل
Image caption زیبایی طبیعی کابل زیبایی فرغانه از یاد بابر برد

در سال ١٩٨٠ میلادی هنگامى که از افغانستان بیرون مى شدم، گمان نمى کردم که این سفر، ۲۱ سال دورى از وطن را در پی داشته باشد و گمان هم نمى کردم که هنگامى که باز گردم، دیگر آن کابلستان زیبا که بابر در تزک خود یاد مى کند، برباد رفته باشد.

وقتى که ظهیرالدین محمد بابر به کابلستان رسید، عاشق زیبایی طبیعى آن شد و این زیبایى تا حدى او را مسحور کرد که زیبایى فرغانه را از یاد برد. ظهیرالدین در سن ٢٣ سالگی وقتی به کابل آمد، مناظر این شهر دیگر خاطره فرغانه و سمرقند را از خاطرش زدود؛ گاهی اجباراً به هند تاخت و آن هم به قصد آوردن ثروت هند به کابل و اعمار کابل بود.

در مقایسه سمرقند با کابل به تکرار گفت که: "هر دو جای چهار فصل مشخص و جداگانه دارند. در سمرقند و کابل برف به وفرت می بارد. هر دو منطقه زیباست، اما آب و هوای کابل به تناسب سمرقند بهتر است."

چه چیزى موجب شد تا ظهیرالدین محمد بابر، مردى که سالها براى گرفتن فرغانه رزمید و فرغانه را از همه جاهاى دیگر زیباتر و گواراتر مى پنداشت، عاشق کابل شود و پس از زندگى در کابل، کوشش کند که مهر فرغانه را از دل بزداید.

او هنگامى که در آگره هندوستان، در بستر مرگ است به فرزندانش توصیه می کند تا جسدش را به کابل بیاورند و در آن جا دفن کنند و بر اطراف گورش هیچ دیوارى و بر فرازش هیج پوششى بنا نکنند تا نسیم خوشگوار کابل از فراز کوه هایى که پر از گلهای خوشبوى وحشى است بر مزار او بگذرد؟

شاید او چنین مى اندیشید که روحش از آن بالاى کوه که مزارش قرار دارد، مى تواند باغهاى پردرخت کابل را ببیند که پر از میوه اند و پرندگان خوش آواز در آنها مسکن گزیده اند.

بازسازی باغ بابر

بارى باغ بابر را موسسه آغا خان ترمیم کرد و با در نظرداشت توصیه بابر پوششى بر مزارش آباد نکردند و دیوارهاى اطرافش هم هنرمندانه با سنگ مرمر ساخته شد که باد بهار از سوراخ هاى آن به آسانى مى تواند به گور بابر برسد، اما دریغ که این باد بهارى آکنده از آلودگى است و اگر فرزندان بابر امروز زنده مى بودند، گور بابر را در چنبره دیوارهاى بزرگ محاط مى کردند و سقفى بر آن مى گذاشتند تا هواى آلوده به مزار جدشان نرسد.

اما تنها زیبایى را از چهره کابل نزدوده اند. جنگ زیبایى کشور را ربوده است. در سال ١٩٨٠ میلادی هنگامى که آخرین کوه افغانستان را پشت سر مى گذاشتم و به سوى مقصد نا معلوم گام بر مى داشتم، براى نخستین بار دیدم که هموطنانم با اره میکانیکى به جان درختان پکتیا افتاده اند و هر پنج دقیقه تن ستبر درخت گشن بنیادى که قدش به آسمان تأریخ مى رسد و بر اش نشاندهنده تنومندى ستونى است، بر خاک مى غلطد و با غلطیدنش فریادى هولناک از دل کوه برمى خیزد که انگار دشمنان بر قلبش خنجر مى زنند.

مى گویند که درختهاى پکتیا بیش از چند سده پیشینه داشتند و اگر چنین باشد آن درختها که دیگر نیستند، بخشى از ملکیت باستانى به حساب مى آمدند، زیرا که در کشورهاى دیگر جهان هیچ کس تبر بر تن پنجصد سال تاریخ نمى زند و در بعضى از کشورها، مانند آمریکا، قطع درختى با این پیشینه تأریخى منجر به زندانى شدن کسانى مى شود که به چنین کار ناخجسته ای دست یازیده اند. بارى نمى توان افغانستان را با آمریکا مقایسه کرد، اما این کشور در مقایسه با همسایگانش هم سخت شرمنده است، زیرا که براى سرسبزى آن کسى توجه نکرده است.

به آسانى مى شود که تفاوت بین افغانستان و پاکستان را از فضا دید. همین که طیاره از مرز مى گذرد و به افغانستان داخل مى شود، کوه هاى برهنه و زمینهاى بى آب و علف را مى بیند، در حالى که پیش از داخل شدن به افغانستان همه جا سبز است.

قطع درختها تنها کوه ها را خشک و برهنه نکرده است، بلکه زمین هاى اطراف این کوه ها هم دیگر خشک و بى آب اند.

جایی که درخت نیست، باران نیست

Image caption اگر فرزندان بابر زنده می بودند، سقفی بر گور او می گذاشتند تا هوای آلوده کابل بر آن نرسد

آشکار است که درخت براى ایجاد باران لازم است و جایى که درخت نیست، باران هم نیست. یک نمونه خوب برخى از کشورهاى افریقایى هستند که به علت نداشتن درخت، باران ندارند و چون باران ندارند ناممکن است که درختى در آن کشور ها بروید.

نداشتن درخت را در خرابى آب و هواى افغانستان مى توانیم بینیم. سى سال پیش در افغانستان برف و باران زیاد بود و من به خاطر مى آورم که سه ماه بهار کابل بارانى بود و برخى جاها تا آمدن تابستان زیر آب بودند. من به چشم خود مى دیدم که شکاریها در وزیرآباد به شکار مرغابى مى پرداختند و این منطقه در بهار زیر آب بود.

آن روزگاران کابل از نعمت داشتن باغها و پارکها برخوردار بود، اما در سى سال گذشته کسانى کابل را اشغال کردند که باغها و پارکها را ویران کردند و درختها را از ریشه بر کندند و چون دیگر باران نیامد به مردم تحمیل کردند تا نماز استسقا بخوانند. آیا زمان آن فرا نرسیده است که در پهلوى خواندن نماز استسقا نهال هم بنشانند؟

آگاهان سیاسى به این باور اند که اگر جنگ دیگرى در شرق میانه اتفاق افتد، این جنگ بر سر آب خواهد بود. بارى افغانستان هم اگر روزى بتواند از عفریت جنگ داخلى نجات یابد با همسایگانش بر سر حقابه دست به گریبان خواهد بود.

درخت نیاز بنیادی

سى سال جنگ افغانستان را چنان گرفتار کرده است که نمى تواند از آب رودخانه هایش، که صاحب آن است، استفاده کند. این آبها همان طورى که از منبع مى آیند به کشورهاى همسایه مى روند و کسى در افغانستان نیست که این آب را براى کشت و نهال شاندن استفاده کند.

شاید حالا دیگر دیر شده است که فکرى به این آبها کرد، زیرا که همسایگان ما که به داشتن این آبها عادت کرده اند، نخواهند گذاشت که مردم افغانستان سدى براى رسیدن این آب به کشور هاى شان شود.

کسى که به بهینه سازى در افغانستان باور دارد، نمى خواهد که کشورش پس از سى سال جنگ داخلى به چنگال جنگ با همسایگان بیفتد. اما این مرد بهینه ساز آرزو دارد تا بار دیگر کشورش را سبز ببیند و سبزى این کشور ارتباط با داشتن درخت دارد.

کشور هاى رو به پیشرفت موجودیت درخت را نیاز بنیادى مى دانند. چند روز پیش در خبرهاى بى بى سى از مردى در هندوستان یاد شد که تلاش دارد دشتى را در هندوستان سرسبز سازد و او با نشاندن نهالهایى که مى توانند با آب کم پرورش یابند، در کارش پیروز بوده است. بى گمان که چنین برنامه اى در افغانستان هم مى تواند روى دست گرفته شود.

مطالب مرتبط