قصه دختر وزیر از قصر تا زندان

نجیبه زیری
Image caption من خیلی ترسیده بودم و نمی توانستم راه بروم یک سرباز شوروی به من کمک کرد ومارا به سمت در خروجی قصر آوردند.

در ششم جدی 1358 خورشیدی نیرو های ویژه شوری سابق به قصر تاج بیک حمله کردند و حفیظ الله امین رئیس جمهوری افغانستان و دبیرکل حزب دموکراتیک خلق را کشتند، دو پسر امین و شماری دیگر از نزدیکان او نیز در این حمله کشته شد. حفیظ الله امین در آن روز شماری از اعضای کابینه اش را برا صرف نان چاشت (ناهار) دعوت کرده بود. نجیبه زیری که پدرش در آن زمان وزیر صحت (بهداشت) بود، یکی از مهمانان آن روز قصر بود او که با اشتیاق کودکانه به قصر رفته بود، سراز بازداشتگاه و زندان در آورد و خاطره آن روز به عنوان یکی از تلخ ترین خاطرات زندگی اش باقی ماند. او یکی از معدود شاهدان روز ششم جدی در قصر تاج بیک است در گفتگویی که با او داشتم نخست از او پرسیدم:

بعد از سی سال هنوز روز ششم جدی 1358 را به یاد می آورید؟ برای شما این روز چطور آغاز شد؟

کاملا به یاد دارم، مثل اینکه همین چند روز پیش بود، یادم هست که پدربزرگم از قندهار آمده بود کابل، قرار بود برای نان چاشت (ناهار) خانه یکی از خویشاوندان برویم. برای رفتن به آنجا آماده می شدیم که تلفون زنگ زد، خانم حفیظ الله امین بود (بانوی اول افغانستان) از مادرم خواست تا برای نان چاشت به قصرتاج بیک که تازه خانواده رئیس جمهوری به آنجا منتقل شده بودند، برویم.

مادرشما قبل ازآن خانم امین را دیده بود؟ باهم آشنا بودند؟ البته می دانم که پدر شما وزیر بود ولی فقط می خواستم توضیح دهید که مادر شما قبلا هم بانوی اول افغانستان را دیده بود؟

بلی بلی قبلا چند بار همدیگر را دیده بودند و آشنایی خانواده ما با خانواده امین به سالها قبل برمی گشت، اما باید بگویم که در آستانه شش جدی روابط میان پدرم و امین چندان خوب نبود به همین دلیل پدرم را به وزارت صحت گماشته بود و تصدی وزارت صحت برای کسی که از اعضای ارشد حزب بود یعنی کنار زدن او از حلقه تصمیم گیری های مهم سیاسی. البته اضافه کنم که این حرف ها را آن زمان نمی فهمیدم حالا که بزرگ شده ام متوجه می شوم.

خلاصه من و برادرم هارون که از من بزرگتر بود خیلی خوشحال شدیم_ از دعوت به قصر_ با اصرار دست به دامان مادر شدیم که از رفتن به مهمانی خویشاوندان بگذرد و برویم قصر و مهمانی شاهانه، که ایکاش نرفته بودیم و بعد از آن بارها اظهار پشیمانی کردیم. قصه کوتاه که راهی قصر شدیم راننده ما از پنجشیر بود خدا مغفرتش کند.

چند نفر بودید؟

من بودم، مادرم که هفت ماه حامله بود، برادرم و راننده ما که سالم نام داشت و خیلی دوستش داشتیم او واقعا مثل یکی از اعضای خانواده ما بود.

پدرتان چی ؟ با شما نبود؟

نه پدرم رفته بود سرکار، خلاصه به سوی قصر تاج بیک حرکت کردیم، هنوز ورودی قصر را به یاد دارم و هیچ وقت از یادم نخواهد رفت، شاید ذهن کودکانه من خیلی تحت تاثیر منظره با شکوه ورودی قصر قرار گرفته است. تا آنروز چنین چیزی ندیده بودم، مخصوصا آن قندیل ها و چلچراغهای بزرگش، همه جا برق می زد. خیلی شبیه خانه های مجللی که آدم در فیلم های بالیود می بیند. خیلی مجلل بود.

خانم امین آمد، او آدمی بود که خیلی لباس ساده می پوشید، لباس ساده محلی افغانی. وقتی ما به آنجا رسیدیم، خانم های شماری دیگر از وزرا نیز آنجا بودند.

وزرا هم همانجا بود همه با هم بودید؟

نه نه مردان جدا بودند و خانم ها جدا، دقیقا مثل یک مهمانی سنتی افغانی.

زمان را به یاد دارید؟ منظورم اینکه چند شنبه بود؟

دقیقا، پنجشبنه بود خوب به یاد دارم، روز هفت ثور نیز پنجشنبه بود از آن به بعد مدتی رایج شده بود که پنجشنبه ها را روزهای خطرناک می گفتند. (باخنده )

خلاصه که خانم امین در ابتدا قسمت هایی از قصر را نشان داد که اینجا را دارند کار می کنند، اینجا را رنگ می کنند و فلان جا قرار است اینطوری تغییر کند. القصه وقت صرف غذا شد، میز مجللی چیده شد.

راستی یک چیز را یادم رفت بگویم که در کنار آشپز خانه اتاقی بود که گروهی از شوروی ها، در آنجا بودند، خانم امین هنگامی که قسمت هایی از قصر را به ما نشان می داد به مادرم گفت، اینها شوروی ها هستند و کارشان این است که غذا را قبل آنکه صرف شود، بررسی و نظارت می کنند. در میان آنها یک زن که چشمان آبی و موهای طلایی داشت نیز بود، موهایش را از پشت بسته بود.

( لازم به یاد آوری است که شماری از مشاوران روسی قبل از هجوم ارتش این کشور در افغانستان بودند و در ادارات مختلف دولتی مسئولیت داشتند.)

خلاصه میز غذا چیده شد، اول برای ما سوپ آوردند، دقیقا به یاد دارم که این خانم روسی به نحوی نگذاشت که مادرم سوپ را کامل بخورد، متوجه شدم که یک طوری که مادرم و دیگران زیاد متوجه نشدند، سوپ مادرم را برداشت.

آنچه که بعد از آن به یادم می آید این است که بعد از غذا خواب شدیدی برما حمله کرد، مثل خواب هایی که در روزهای گرم تابستان هنگام ظهر به سراغ آدم می آید.

اما آن موقع زمستان بود و سرد با آن روزهای کوتاه و شب ها دراز

دقیقا، ولی همه را خواب گرفته بود، عده ای رفتند؟ مثل اینکه حس کردند که اتفاقی افتاده چون چنان خواب سنگین در آن موقع از روز واقعا عادی نبود.

مادرم ماند، بعد ها خودش می گفت که چون حامله بوده خواسته که کمی صبر کند تا وضعش بهتر شود.

مرا خواب برد. بعدها مادرم می گفت که اندکی بعد فضای قصر کم کم آشفته شد و حفیظ الله امین دکتر مخصوصش را که "توره کی" نام داشت صدا کرد و معده اش را شستشو کرد.

مادرم می گفت که برای او هم دارو آورده بودند. خلاصه من خواب بودم. که ناگهان با صدای انفجار قوی از خواب پریدم، تلویزیون در اتاق روشن بود خوب به یاد دارم که آهنگی از شاه ولی را پخش می کرد.

مادرم صدا زد که سالن را ترک کنید، همیشه وقتی خطری احساس می شد می گفتند از کنار پنجره ها دور باشید.

همه به دهلیز (راهرو) آمدیم، من آنجا حفیظ الله امین را دیدم، در لباس خواب، دیدن امین درلباس خواب و در هیات یک آدم عادی خیلی برایم جالب بود، آدمی را که همیشه در تلویزیون می بینی که فرمان می دهد و خطابه ایراد می کند و لباس رسمی به تن دارد. یکباره در لباس خواب؟ بسیار عجیب بود برای من.

در کنار حفیظ الله امین عبدالرحمن پسرش بود که او هم در همین روز کشته شد.

شما عبدالرحمن را هم می شناختید؟

آره آره همه اعضای خانواده امین را می شناختم. آنها از همدیگر می پرسیدند کیست کیست کیست؟ یادم هست که یکبار زن امین گفت:" می آورم و رفت. اندکی بعد با چند قبضه سلاح آمد. دختر امین دچار ضعف شد و همانجا افتاد.

چند ساله بود دختر امین؟

دقیقا نمی دانم 12 یا 13 شاید. مادرم بعدها می گفت در چشم امین چیزی دیدم که بسیار ترسیدم و متوجه شدم که در جای مناسبی نیستم و هر بلایی که برسر خانواده امین بیاید دامن مارا هم خواهد گرفت.

من یادم هست که مادرم به یکی از آدمهایی که آنجا بود گفت برادر ما را از اینجا بیرون بکش. او بلا فاصله گفت بیا خواهر، من برادرم و مادرم با این مرد رفتیم به سمت دیگر قصر و وارد یک اتاق شدیم.

مادرم گفت با وسایلی که در اتاق بود راه در را ببندیم. کوچ ها (موبل) ها را اینطرف تر کشید و به من و برادرم گفت، پشت موبلها دراز بکشیم.

مادرم پیوسته می گفت، خوابتان نبرد، سوره الحمد را بخوانید، دعا کنید هرچه یاد دارید بخوانید، سعی کنید بیدار باشید. خودش پی هم آیت الکرسی را می خواند. صدای شلیک هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.

غیر از اینکه خواب بر شما غلبه می کرد آیا ناراحتی دیگری هم داشتید ؟

نه نه فقط خواب، خواب شدید. مردی که مارا به آن اتاق آورده بود خودش هم با ما همانجا ماند، کنار پنجره ایستاده بود و پیهم می گفت که در بیرون چه می گذرد. می گفت قصر را با توپ می زنند و مادرم با اصرار به او می گفت از کنار پنجره دور شو. در همین زمان بود که مرد آخ خ خ کرد و بازویش را با دستش محکم گرفت، او مجروح شده بود.

مادرم دست او را با دستمالی بست و گفت دستت را بالا بگیر و دیگر به سمت پنجره نرو.

نمی دانم چه مدتی؟ شاید یکی دو ساعت گذشت که صدایی را از پشت در شنیدیم. صاحب صدا فارسی زبان بود لهجه تاجیکستانی داشت و شمرده شمرده حرف می زد:" ما تاچهار می شماریم در را باز کنید. و بعد شروع می کرد به شمردن:" یک یک و نیم دو .... مادرم نگران شد و با لهجه غلیظ پشو صدا کرد: اطفال اطفال زنان. صدای آن طرف در دوباره تکرار کرد، سلاح خود را بگذارید تا چهار می شماریم در را باز کنید دوباره شروع کرد به شمردن: یک یک و نیم مادرم به مردی که با ما در اتاق بود گفت در را باز کن که مارا نکشند.

در را که باز کردیم 10 یا 12 نفر مسلح بودند که سلاح های خود را به طرف در اتاقی که ما در آن بودیم، نشانه رفته بودند. ما را که دیدند ابتدا آن مرد را باز رسی کردند.

من خیلی ترسیده بودم و نمی توانستم راه بروم یک سرباز شوروی به من کمک کرد و مارا به سمت در خروجی قصر آوردند.

همان و رودی قصر که چند ساعت پیش محو شکوه و زیبایی اش شده بودم به طرز وحشتناکی، بهم ریخته بود، چلچراغ ها شکسته بودند، راه پله ها پر از شیشه های شکسته بود، لوله های آب پاره شده بود و آب قالین های راه رو را تر (خیس) کرده بود. مرده ها در راه پله ها افتاده بودند. مادرم پیوسته می گفت به مرده ها نگاه نکن به مرده ها نگاه نکن به اطراف خود نبین.

باالاخره خواب از چشم شما پریده بود؟ یا هنوز خواب آلود بودید؟

خوابم پریده بود اما نمی توانستم راه بروم یک سرباز شوروی به من کمک می کرد و تمام ترسم این بود که مادرم را گم نکنم.

مارا آوردند به یک اتاقی که در آنجا خانم امین نیز نشسته بود، گریه می کرد و به مادرم می گفت، بیوه شدم، کشتند، شوهرم را کشتند، پسرانم را کشتند. پیش چشمم کشتند مادرم گریه می کرد و می گفت چی شده گپ چیست؟

شماری از افسران افغان آنجا بودند که کلاه به سر نداشتند، سروضع شان آشفته بود، تمام کسانی که در قصر زنده مانده بودند همه را آورده بودند در آن اتاق دو دختر امین هم آنجا بودند که زخمی بودند و ناله می کردند که درد داریم. اما پاهای آنها را که زخمی شده بود بسته بودند. مادر خانم امین آنجا بود زنی پیری بود که پیهم سرفه می کرد عروس امین آنجا بود که شوهرش ( عبدالرحمن) چند لحظه پیش کشته شده بود. یک پسر چهارماهه در بغلش بود.

ما را روی چوکی (صندلی) های آهنی نشاندند، بعد از مدتی سربازان افغان و شوروی آمدند و صدا کردند که مردان از اینجا بیرون شوند.

به یاد داری که چه موقع از شب بود؟

فکر می کردم حوالی ساعت 2 یا 3 شب بوده باشد. بعد تر برای ما کنسرو آوردند، کمی که گذشت یک مرد قد بلند آمد و به خانم امین گفت:" کشتم اش حقش بود بسیار ظلم کرده بود." خانم امین در پاسخش گفت به زنش می گویی؟ تف به روی تو، تو چگونه مردی هستی؟

در این اتاق غیر از شما و خانواده امین کسی دیگری هم بود؟

به یاد می آورم که آنجا یک افسر دیگر هم بود.

حوالی نصف شب ما را از آنجا بیرون کردند و سوار یک جیپ روسی کردند، راننده ما کشته شده بود، بعد ها عده ای می گفتند که گلوله خورده و عده ای هم می گفتند از سرما مرده، او با آنکه می توانست فرار کند اما شاید منتظر ما بود و تا دم مرگ منتظر مانده بود. مارا در یک قرارگاه نظامی روسها بردند، آنجا که رفتیم یک بخاری بود اتاق گرم بود، کسی که کم کم فارسی می فهمید برای ما چای آورد.اتاق گرمی بود. دو یا سه روز آنجا ماندیم

در این دو سه روز کسی از شما باز جویی کرد؟

نه چیزی به یاد ندارم صرفا به یادم هست یکی از روزها چند افغان آنجا آمدند که ما با دیدن آنها بسیار خوشحال شدیم، مادرم از آنها پرسید که شما از صالح محمد زیری یعنی از پدرم، خبر دارید؟ آنها گفتند او زندانی است، بعد فهمیدیم که پدرم از کار برای صرف نان چاشت (ناهار) به قصر آمده بوده از همان سوپ مسموم کننده خورده و بعد رفته خانه و وضعش خراب شد ه و بعد وقتی که دولت به رهبری کارمل اعلام کرده بود که تمام وزرا به مرکز رادیو افغانستان بیایند پدرم رفته بود و خود را به دولت معرفی کرده بود. و از آنجا پدرم را به زندان پلچرخی برده بودند. اما در این مدت نه ما از پدرم خبر داشتیم و نه او از ما.

بعداز روز دوم بود یاسوم که گروهی از سربازان و افسران افغان آمدند و گفتند شما را از اینجا می بریم و آزاد می کنیم خیلی خوشحال شده بودیم. ولی ما آزاد نشدیم ما را به مرکز (اکسا) آوردند که در مرکز شهر بو د مارا در یک اتاق نسبتا پاک و مرتب جا دادند و یک آقایی آمد و بسیار با مهربانی با ما رفتار کرد برای ما کباب آورد و دوباره وعده داد که شما آزاد می شوید، اما آنجا هم ما دو روز ماندیم.

شما چگونه متوجه شدید که آنجا مرکز اکسا است؟

معلوم بود شیشه تمامی کلکین ها (پنجره ها) را رنگ کرده بودند حتی وقتی می خواستی دست شویی بروی یک سرباز فاصله اتاق تا دم در دست شوی همرای ات می کرد از تمامی وضعیت ظاهری آنجا معلوم بود که محلی برای تحقیق و باز جویی است.

خلاصه بعد از سه روز باز هم ما را سوار جیپ روسی کردند، در راه مادرم مجسد شاه دو شمشیره را دید و دعا کرد. مسجد شاه دو شمشیره از خانه ما دور نبود اما متوجه شدیم که موتر همچنان از شهر دور می شود، یادم نرود بگویم که شب بود وقتی داخل محوطه زندان مارا از موتر (خود رو ) پیاده کردند آنجا متوجه شدیم مادرم داد زد که وای خدایا ما بندی (زندانی) شدیم.

خلاصه مارا بردند به طرف سلول های زندان اولین چیزی که از زندانبانان شنیدیم این بود که به مادرم و خانم امین گفتند: شوهران شما صدها تن را در این سلولها زندانی کرده بودند شوهران شما ظالم بودند، مادرم در جوابش گفت آن کار را شوهران ما کرده اند. چه ربطی به ما دارد و چرا ما باید جزایش را بکشیم؟ با این جواب مادرم زندانبانان چیزی نگفتند.

در دهلیزی که ما را بردند سه اتاق بود در یک اتاق خانم امین رفت و در اتاق دیگر من مادرم و برادرم رفتیم و مادرزن امین هم در اتاق ما آمد.

فردای آن روز مادرم یکی از انگشترهایش را به یکی از سربازان داد و گفت برای من صابون رخت شویی و تار و سوزن بیار، مادرم درحالی که حامله بود ابتدا پوش لحاف ها و دوشک هارا در آورد. بعد به من و برادرم گفت بیایید و پنبه های اینها را که فشرده شده بود با دست از هم جدا جدا کنیم و خودش شروع کرد به شستن پوش لحاف ها و دوشک ها.

یعنی مادرتان فکر می کرد که احتمالا مدت زیادی آنجا خواهد ماند و بنا براین می خواست به اصطلاح اتاق را راحت تر کند؟

راستتش من آن وقت متوجه نشده بودم ولی حالا که من بیشتر از چهل سال دارم و به مادرم فکر می کنم خانم خیلی با همتی بوده، در واقع خود را برای روزهای سختی آماده می کرد، زندگی در زندان با دو کودک.

صبح روز سوم بود که در اتاق مارا زدند، دو افسر جوان وارد شدند و کاغذی را که در دست داشتند به ما نشان دادند و گفتند فرمان آزادی شما است ما ابتدا باور نکردیم خلاصه به ما گفتند بیائید بیرون آمدیم و مارا در یک موتر نوع والگای روسی نشاندند و آوردند خانه.

وقتی وارد خانه شدیم با حادثه خیلی تکان دهنده ای روبرو شدیم، مجلس فاتحه مارا برگزار کرده بودند و همه خویشاوندان جمع شده بودند که برای شادی روح ما دعا کنند و برای آخرت ما طلب مغفرت نمایند.

وقتی خویشاوندان مان مارا دیدند یک لحظه نمی توانستند باور کنند که ما زنده ایم خلاصه محفل عزا به محقل سرور و خوشی بدل شد و ما از یک حادثه هولناک و غم انگیز به طور معجزه آسایی جان سالم به در برده بودیم و به خانه باز گشته بودیم.

ولی افسوس که دوازه سال بعد از آن و دریک تحول دیگر وقتی مجاهدین وارد کابل شدند.....بغض... روزی به خانه ما رفته بودند، اینبار نیز مادرم با دو کودکش یک خواهر و یک برادرم آنجا بودند اما این بار هیچکدام از آنها جان سالم به درنبردند.