"آنشب مردم لال شده بودند"

نیروهای شوروی در افغانستان
Image caption حدود 110 هزار نیروی شوروی اندکی بیش از 9 سال در افغانستان حضور داشتند

سه روز پیش از تهاجم ناگهانی کوماندوهای ویژه سازمان اطلاعات شوروی به قصر تاج بیک (کاخ ریاست جمهوری حفیظ الله امین) در بیست کیلومتری جنوب کابل در سال 1358، یکی از "آشنایان سیاسی" که در مکتب(مدرسه) با من دوست بود، به من گفت: دیشب پدرم گفت وضع در حال تغییر است!

اتفاقا همان روز یکی از هم کلاسی های من به شوخی گفته بود:" پادشاهی امین صد روزه شده..."

بعد مثل این که شعری بخواند در گوشم زمزمه کرد:" ما راهیان جاده بی انتها، تا کنون صد بادام تلخ را زیر دندان های خویش نشخوار کرده ایم."

خوب به خاطر دارم که از جبین آن جوان باریک اندام، هیجان و نفرت ساطع بود.

از رفیق سیاسی پرسیدم: چه گونه تغییر؟

گفت: قابل تشویش(نگرانی) نیست!

پرسیدم: یعنی محتاط باشیم که گیر نیافتیم؟

گفت: حاجت نیست. شوروی ها به سوی کابل در حرکت اند.

پدر رفیق سیاسی من، افسر ارتش زمان داوود خان بود اما سه ماه پس از کودتای ثور ظاهرا از انظار مخفی شده بود. این افسر که بعدها به رتبه ژنرال ارتش ارتقا یافت، در ظاهر امر، عضو جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق بود که دشمن "قسم خورده" حفیظ الله امین بودند.

در آن زمان دانش آموز دارای فکر سیاسی بودم و در گرماگرم فضای وحشت و پیگرد، همیشه حالت فرار بر من مستولی بود. اگرچه با پسر این افسر، عقاید سیاسی مشترک نداشتم، مگر از صنف(کلاس) دوم تا پایان دوره مکتب با هم روابط نزدیک داشتیم. هر دو می دانستیم که کی با کجا رابطه دارد.

شام همان روز یعنی سوم ماه جدی(دی)، به خانه (م، پ) فرد ارتباطی که با هم "شب نامه" ها را با استفاده از کاغذ کاربن می نوشتیم، مراجعه کردم. به من گفته شد که او دیرتر بر می گردد. رو بازگردانیدم که بروم. دیدم کسی در تاریکی به سوی من می آید. خودش بود.

رزاق مامون

گفت: ترا از دور دیده بودم که طرف خانه ما می روی... برویم شهر نو.

در رستورانت چاریکاری ها درست مقابل سینمای پارک نشستیم و چای خواستیم.

هواپیماهای سنگین و سربی رنگ یکی پی دیگر از سوی گردنه های هندوکش می آمدند و پس از گردش دایره ای در فضای کابل، آرام آرام در حاشیه فرودگاه می لغزیدند. هواپیماها، بسیار بزرگ و ناشناخته بودند.

گفتم: این هواپیما ها را می بینی؟ سه روز است که شب و روز می آیند و می روند.

م، پ گفت: از دو هفته پیش پروازها به سوی بگرام و کابل شروع شده است؛ از شوروی سرباز و اسلحه می آورند.

پرسیدم: از کجا می فهمی؟

لب هایش را اندکی با هم پیچاند و سکوت کرد. پرسیدم: ما چه کنیم؟

م، پ جواب داد: چیزی که خدا بخواهد!

او توضیح داد که شوروی می آید تا افغانستان را بگیرد و کار تمام شود!

بعد سرش را به سوی من خم کرد و گفت: وزیر دفاع شوروی هم به کابل آمده است تا افغانستان را بگیرد. مسلمانان شوروی به "برادران" خبر داده اند که کلان های (ک جی بی) همه شان در کابل اند و در قصرها به عیاشی مشغول اند!

او با تبختر خاصی این کلمات را ادا کرد. او به طور معمول از زبان "برادران"، اخباری را بازگو می کرد که بعدها فهمیدم ریشه در واقعیت داشته است.

من هم منجمد شده بودم. هیچ نگفتم. به سوی تاقچه چنگ انداختم تا رادیوی کوچکم را بردارم. پسر خاله ام با اشاره به رادیوی کنارش گفت: رادیو کابل خاموش است!

به عنوان مثال، تقریباً بیست سال بعد که توفان تجاوز خوابید و سیطره شوروی بر پانزده کشور دیگر برداشته شد و بعد از سالیان زندان، کار من با ادبیات و تحقیق در مسایل سیاسی پیوند خورد، فهمیدم که هیأت شوروی که آن زمان به کابل آمده بود، تحت رهبری ایوان پاولوفسکی فرمانده نیروهای زمینی ارتش شوروی بود؛ و فرد طراز اول "کلان های ک جی بی" که م، پ از آن سخن رانده بود، ژنرال ویکتورپاپوتین، معاون وزیر داخله شوروی و جمعی از فرماندهان عملیات مخفی (ک جی بی) بوده اند که در واقع، یورش کارساز به هدف سرنگونی رژیم امین به قصر تاج بیگ را نیز رهبری کردند.

با احساساتی که خاصه همان سال های جوانی بود، گفتم:

ما می جنگیم. با مجاهدین می رویم!

م، پ نکته دیگری را در اظهاراتش اضافه کرد:

انشاءالله که حفیظ الله امین با "برادران" جور آمده... به همین خاطر شوروی ها وارخطا شده اند.

گفتم: چطور ممکن است؟

گفت: همین قدر گفتم... سوال نکن!

در آن زمان، حرکت های مسلحانه جهادی چندان گسترده نبودند اما مخالفت مخفی با رژیم تره کی و امین، در کابل با سرعت افزایش می یافت.

با این حال، هیچ یک از ما حدس نمی زدیم که هدف از انتقال جنگ افزارها و واحد های رزمی شوروی این است تا مأموریت اسقاط حکومت امین را انجام دهند.

من پرسیدم: امشب باید به خانه های خود برویم؟

گفت: بی غم!

شام شش جدی فرا رسید

خانه ما از مسیر جاده دارلامان که به قصر تاج بیک منتهی می شد، فاصله چندانی نداشت. شام ششم جدی صدای تیراندازی ممتد در نواحی اطراف کاخ دارالامان به گوش رسید. سپس غرش اسلحه سنگین ابتداء به صورت پراکنده در هوا پیچید و دقایقی بعد، غرش دنباله داری سراسر منطقه را در بر گرفت که فکر می شد پیوسته به سوی خانه های ما نزدیک می شود.

هوا تاریک می شد. روی بام خزیدم تا کسی مرا نبیند. اما متوجه شدم که پیش از من، تمام همسایه ها روی بام های شان سبز شده اند و به سوی دارالامان چشم دوخته اند.

بی آن که کسی را در جریان بگذارم با سرعت به سوی منطقه "پل سرخ" در کارته سه راه افتادم. نارسیده به جاده عمومی، گریز عابران پیاده و بایسکل(دوچرخه) سوار بر من اثر گذاشت و گام هایم را سست کرد. از عابری پرسیدم:

چرا وارخطا هستی... از کدام سو آمدی؟

گفت: از سه راهی علاءالدین آمدم. پیش نرو برادر...همه جا را تانک های شورویها گرفته است!

پرسیدم: تانک های شوروی؟ از چه فهمیدی؟

عابر بی توجه به حرف من فقط گفت: برو خودت می بینی که چه گپ است!

از راه "باغ هندو" با سرعت خودم را به پل سرخ رساندم. صحنه هولناکی بود. در آن حوالی و در مسیر "سه راهی" متصل به جاده دارالامان، غیر از سربازان شوروی و صف متحرک وسایط جنگی هیچ زنده جان دیگری به چشم نمی خورد.

از میان خانه های گلی در مسیر جناح چپ جاده، به سوی سه راهی پیش رفتم. از میان کوچه باریک، در مسیر جاده، صدها سرباز با اونیفورم های جدید را درجاده ها دیدم که جای شان را به نفربرهای زرهی دیگر خالی می کردند و به سوی کاخ دارالامان در حرکت بودند.

چراغ های دستی بزرگ مثل پرتو افگن از سوی سربازانی که روی نفربرها نشسته بودند، به هر گوشه و کنار و آبادی های گلی کنار جاده می تابید و تا دور دست ها روشنایی می دادند. موترهای جدید روسی با سرعتی عجیب به سوی کاخ دارالامان در حرکت بودند.

در میدانی واقع در میان خانه های سمت چپ جاده، شماری از مردم را دیدم که روی درختی بالا رفته و صحنه آتشباری را تماشا می کردند. من هم به گوشه درختی چنگ زدم و خودم را بالا کشیدم.

نمایش آتش بازی

در چشم انداز من محشری بر پا بود. حالا غرش، صدای تیراندازی های ممتد و تک تیراندازی، کم کم جایش را به غرش یک دست در سطح کل منطقه دارالامان خالی کرده بود.

هزاران رشته نورانی از نزدیکی های کاخ دارالامان به سوی کاخ تاج بیگ در پرواز بودند. صدهای فشنگ یا نورانداز فضایی از ارتفاع نه چندان بلند در هوا معلق بودند و آرام آرام مثل ستاره های دنباله دار، روی کاخ و اطراف نزدیک آن، ته نشین می شدند.

سلسله پرواز گلوله های نورانی تمام نمی شد. گویی هزاران پل درشت و باریک و لرزان آتش، از فاصله چهارصد متری اطراف قصر تاج بیک به سوی ساختمان غرقه درآتش آن برقرار گشته بود. نمایش بی نظیری بود که فقط یک بار در تاریخ اتفاق افتاده بود.

در آن شب تاریک، منظره کاخ تاج بیگ مانند یک کاخ جادویی ساخته شده از آتش روشن و همیشه لرزان، چشم های کنجکاو اهالی دور و پیش را خیره کرده بود.

کسی چیزی نمی پرسید

حوالی هشت و نیم شب، دست ها و پاهایم از شدت سرما به درد آمد. دمی از بدنه درخت پائین آمدم. حیرت آور این بود که همه مردم، ساکت بودند. حتی کسی سوال نمی کرد که دو طرف درگیر کی ها اند!

من در آن شب، آن منظره هولناک را برای اولین بار شاهد بودم. اما حالا که به یاد می آورم، تنها شاهد جشن آتش و مرگ نبودم، شاهد انجماد زبان مردمی نیز بودم که مانند من، جشن آتش را خاموشانه نگاه می کردند و حتی از یک دیگر سوال نمی کردند که چه اتفاق افتاده است؟

با سرعت راهی خانه شدم. همه از دیدن من از جا برخاستند: کجا بودی؟

با سرعت به سوی دهلیز دویدم تا بغضم در داخل خانه نترکد.

وقتی بازگشتم، موج رادیو را این سو آن سو تغییر دادم، روی موج رادیوی تاجکستان توقف کردم. صدای زنی با لهجه تاجکی می گفت: اینک بیانیه ببرک کارمل، منشی عمومی حزب دموکراتیک خلق افغانستان را نشر می کنیم که ساعتی پیش از رادیوی کابل پخش شده است!

صدای کارمل: من ببرک کارمل، حفیظ الله امین میرغضب و سفاک، جاسوس امپریالیزم آمریکا...

پرسیدم: رادیوی کابل که خاموش است، این بیانیه چه وقت پخش شد؟

پسر خاله ام به تلخی خندید. من هم با نا امیدی خندیدم.