آن روز و سی سال پس از آن روز

مضطرب بودیم. دوباره شام، دوباره تک تک (تق تق) در، دوباره بیم پاسبان و مجازات برای جرمی که انجام نداده بودیم. زندان یا اعدام؟ همسایه های زیادی را از دست داده بودیم. برده شده بودند و دیگر برنگشتند.. دوست و دشمن معلوم نبود. هر که می توانست حکمی را اجرا کند و هر که می توانست دشمن باشد حتی اعضای خانواده. حس عجیب عدم اطمینان چیره شده بود.

حمله به کاخ

اما آن شام (شب) سر و صدا دورتر بود. در کاخ، در تپه تاج بیگ، جایی که می توانستیم آنرا از دور ببینیم که زیر آتش و حمله است.کمی بعد با خبر رادیو فهمیدیم سربازان شوروی حمله کرده و امین، رئیس جمهور، را کشته اند.

آن لحظه نمی دانم چی حسی داشتم اما آنقدر اختناق بود که حس خاصی برایم دست نداد. اما نگران بودم بر زن و فرزندان امین زیر آن گلوله باران چی می گذرد؟ همه حسم این بود که بر سربازان نگهبان چی پیش می آید. بر آنهایی که بی گناه اند، چی خواهد گذشت؟ هر چند شاید آنها به فکر مشابه نبودند. برف سنگینی باریده بود و ما از پاک کردن برف بام در شام فارغ شده بودیم و چشم به تلویزیون سیاه و سفید ساخت روسیه دوخته بودیم.

نمی دانستیم که سربازان چه تعدادند آیا تا فردا خواهند ماند یا برخواهند گشت؟ هرگز آن لحظه حس نمی کردم آن حادثه پیامدی به طول عمر ما خواهد داشت.

سی سال بعد

سی سال بعد به همان مکان رفتم. در خانه ما در کارته سخی. جایی که می توانستم آن تپه را دوباره ببینیم. آن خانه از جمله خانه خود ما دگرکون و نیمه ویران شده بود. سی سال جنگ بر آن گذشته بود. مردمی که آنجا بودند، دیگر نبودند. بسیاری شان کشور را ترک کرده و افراد تازه ای آمده بودند. از آنجا راهم را به دارلامان ادامه دادم . به کاخ تاج بیگ رفتم. جایی که سی سال پیش به آن حمله شد.

همراه با من یکی از مقامات رژیم امین بود. فقیر محمد فقیر وزیر کشور. برای ورود به کاخ باید از هفت دریا و هفت کوه می گذشتیم که گذشتیم. افسری که در محله دارالامان مسوولیت داشت مرد مهربانی بود. نان ظهرش(نهارش) را با ما قسمت کرد و سپس من و تیم فیلمبرداری را برد به تپه تاج بیگ.

درون کاخ

در آن زینه های (پله های) زخمی و خراب، در آن قصر قشنگی که شاه امان اله برای همسرش ساخته بود، چی گذشت؟ آن شب هزاران گلوله بارید و هر اتاق نارنجکی دید و بلعید.

آن شام وقتی حمله شدید شد، امین از همسرش خواست "از دوستان شوروی کمک بخواهند!" وقتی شنید که " این خود آنها هستند که حمله می کنند" کشیده (با صدای بلند) گفت:" نه!"

در دهلیز های کاخ قدم زدم. صدای گلوله های بر دیوارها مانند زخم های پاره نشسته بود. اتاق خواب امین اینجا بود. فقیر محمد به یاد می آورد و می گفت تخت بزرگی آنجا بود و امین روی آن دراز کشیده بود.

کاخ بزرگ بود و تصور می کنم با تسهیلات زیاد و اسباب فراوان آسایش و آرامش . اتاق بزرگ غذا خوری شاید بریا سه صد (300) نفر. اتاق های بسیار دیگر کاخ نیز بزرگ و بسیار بود. برای یک خانواده این همه جا؟

از کلکین کاخ دمی به کابل نگاه کردم. منظره قشنگی بود. مانند یک دوربین که "پان" شو دوباره و دوباره نگاه کردم و به یاد آوردم آن وقت آنجا باغ بود و پر از درخت و تازگی . بسیار تماشایی بود.ه باشد؟ از خود پرسیدم.

کابلی که آن سالها از میان شاخه های سبز و نسیم گوارا و خنک بهاری دارالامان دیده می شد. دیدنی بود. .

درگوشم این شعر تکرار شد:

"تهی تنها ویران ایستاده ام چون دارالمان باد می وزد در دهلیزهای سرم واشباحی در من گریه می کنند گاهی به بام قصر برآی امان الله خان کابل از آن بالا تماشایی است ..." «محبوبه ابراهیمی»

حمله

فقیر محمد همراهم بود. گفت امین اینجا بود روی بستر . من کنارش نشستم و خانمش آمد. از خانمش خواستم پس از این، خود او از غذای امین مواظبت کند. امین تازه از اغما بیرون شده بود. زهری که در سوپ ریخته شده بود بسیار قوی بود و او را از پا انداخته بود. فقیر محمد می گوید، امین گفت :"فکر نمی کنم بعد از این مسموم شدن، من همان امین سابق باشم. بسیار در خود احساس ضعف می کنم."

سالنهای خالی و درهم ریخته کاخ سالهای بعد سرپناه جنگجویان شد. یادگارهایی روی دیوار نوشته شده بود. به نظر می رسید از هر گروه جماعتی روزگاری اینجا مانده بودند. از مجاهدین تا طالبان.

روبرو کاخ های دیگری است کاخ دارالامان و موزیم (موزه) کابل با همه سرگذشت سرگردان و جنگ زده اش. آنسو تر آمریکایی ها سربازان افغان را آموزش می دهند. جوخه جوخه سربازان جوان افغان صف کشیده اند.

فقیر محمد گفت: " فقط ده دقیقه پیش از اینکه به کاخ حمله شود، من از زینه ها پایین رفته بودم و این کاخ را ترک کرده بودم . بعد به بیرون کاخ نگاه کرد. گفت آنجا در وزارت دفاع که در ساختمان موزیم کابل قرار داشت برای دیدار با ژنرال یعقوب فرمانده قوا رفتم. در آنجا او میزبان افسران بلند رتبه شوروی بود. آنها برای تسلیمی اسناد تجهیزات جدید برای ارتش آمده بودند.

در داخل کاخ ، به آنها سلام گفتم و دست هایشان را فشردم. با آنها دوستی داشتیم و حتی می گفتیم:" ما با شوروی ها حالا برادر هستیم."

اما در آن اتاق هنوز رویم را برنگشتانده بودم که صدای شلیک را شنیدم. خود را به اتاق عقب انداختم. اتاق خواب ژنرال بود. کمی بعد متوجه شدم که ژنرال یعقوب سینه اش گلوله خورده ، به اتاق آمد و کنارم افتاد. همانجا جان داد. من خاموش بودم و تمام محیط پر از صدای گلوله و آتش بود."

آن روز

آن روز تا شام در آن کاخ بودیم . فیلم می گرفتیم تا مستندی بسازیم. تصور کردم اگر این کاخ آباد باشد چه شکوهی دارد؟ هیچ برای من هیچ. آن کاخ برای ملکه هم وفایی نداشت و برای امین نیز.

شکوه اگر بود از آن کابل بود که از آن جا، از آن بالا "تماشایی"بود. اما کابل نیز سی سال بعد از آن روز خسته، غمگین و مجروح به نظر می رسید. در غبار و گرد گم می شد. آن روز پس از سی سال باز هم حس کردم این کاخ هنوز بوی خون، بوی باروت، بوی آتش و بوی مرگ داشت.

اما مطمئن بودم هنوز بسیاری راز ها نا گفته است و نمی شود به آنچه گفته می شود اعتماد کرد. بسیاری ها هنوز نیز از گفتن بیمناک اند و تاریخ معاصر ما در هاله ای از بدگمانی ها و گمانه زنی ها تاریک مانده .