خیزش چپ و ریزش روایت های کلان در افغانستان

نمایی از شهر کابل

شاید هیچ صاحب نظری حاضر نباشد افغانستان را به عنوان یک کشور "مدرن" بشناسد. در عین حال افغانستان امروز مثال گویایی است برای اینکه ما در عصر "پسامدرن" زندگی می کنیم.

پسامدرن بودن به معنای عبور از مرحلۀ تاریخی مدرن به مرحلۀ بعدی نیست، بلکه به معنای خودآگاهی به چندتکه بودن هویت انسانی و فرهنگ انسانی و خودآگاهی به اسطوره بودن "روایت های کلان"، ایدئولوژی های فراتاریخی و باورهای یکدست و جهانشمول است.

فروپاشی اسطوره های جهانشمول

تاریخ سه دهۀ گذشته افغانستان ویژگی های این عصر را به تمام و کمال تجسم می کند. با کودتای هفت ثور 1357 و بخصوص با هجوم ارتش شوروی سابق در شش جدی 1358 به افغانستان، اولین گامهای سترگ برای پرده انداختن از چهرۀ آخرین قدرت استعماری که خود را در پس شعارهای افسونگر "سوسیالیسم" و "آزادی خلق های محروم" پنهان کرده بود، برداشته شد و به این ترتیب اسطوره یکی از بزرگترین و اغواگرترین "روایت های کلان" شکست.

لیوتارد، فیلسوف نامدار معاصر فرانسوی، در کتاب مشهورش "وضعيت پسامدرن: گزارشی درباره دانش" که اتفاقاً همزمان با حاکمیت حزب دموکرتیک خلق در افغانستان (1979) منتشر شد، ویژگی بارز عصر پسامدرن را پایان فراروایت ها می داند و می گوید در این زمانه دیگر کسی به افسانه های کلانی همچون "روشنگری"، "ایده آلیسم" و "تاریخگری" باور ندارد.

فرا روايت ها يا روايت های كلان، باورهای مسلطی هستند كه براي توجيه فعاليت ها، نهادها، ارزش ها، و اشكال فرهنگی بكار می روند. اين روايت ها شامل ايدئولوژی ها، اديان و هر گونه نظریه جهانشمول می شوند.

در حالیکه لیوتارد با طرح تز جنجالی اش "پایان فراروایت ها" در سطح "خواص" یعنی در میان روشنفکران، فیلسوفان و اهل اندیشه ساختارشکنی بنیادین را پی افکند، تاریخ سه دهۀ گذشتۀ افغانستان تجسم عریان و محسوس فروپاشی روایت های کلان در سطح "عوام" بود.

با نگاهی به عقب و با مقایسۀ امروز با روزگار پیش از کودتا می بینیم دیگر در هیچ عرصه ای نه در عرصۀ اعتقادی، نه در عرصۀ فرهنگی و نه در عرصۀ سیاسی-اجتماعی ساختارهای معمول و پذیرفته شده باقی نمانده است.

فروپاشی قداستهای ایدئولوژیک

در حالیکه پیش از به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق ایده های چپی و نظریات مارکسیستی با علاقه مندی و ولع خاص به ویژه از طرف نسل جوان استقبال می شد و ایدئولوژی سوسیالیستی به عنوان ایدئولوژی رهایی بخش تلقی می شد، پس از تجربۀ عملی ایدئولوژی حاکم، دیگر حتی بسیاری از طرفداران سینه چاک آن در حقانیت و توان رستگاری این نظریه تردید دارند.

تجارب دوران "جهاد" و بخصوص تجارب دوره حاکمیت مجاهدین و طالبان باعث شد که تلقی اسلام به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی و مُدِل حکومتی، مورد شک جدی قرار بگیرد. هرچند دین ورزی همچنان حضور پررنگی در جامعۀ افغانستان دارد ولی طرح های متفاوت حکومت اسلامی که پیش از این گروه های گوناگون از آنها دم می زدند، کمتر مسئله روز هستند.

فروپاشی ساختارهای اجتماعی

در طول سه دهه گذشته و در نتیجه کشاکش های خونین سیاسی، همه ساختارهای اجتماعی از کوچکترین واحد آن یعنی خانواده تا بزرگترین واحد آن یعنی جامعه، متلاشی شد.

اختلافات ایدئولوژیک و جنگ های پی در پی نه تنها گروههای سیاسی، دینی و اتنیکی را در برابر هم قرار داد بلکه در بسیاری موارد اعضای یک خانواده را نیز متاثر کرد.

از طرف دیگر جابجایی بالاجبار گروههای انسانی در داخل افغانستان و مهاجرت میلیونی افغانها به خارج، این زلزلۀ اجتماعی را عیان تر ساخت.

نتیجۀ دیگر این سه دهه جنگ، از بین رفتن سلسله مراتب تحمیلی ولی شناخته شده قومی بود. اینک دیگر هیچ گروه اتنیکی نمی خواهد به عنوان "قوم برادر" تلقی شود بلکه همه می خواهند شهروندان مساوی یک کشور باشند.

تغییر کُدهای فرهنگی

مهاجرت میلیونی به کشورهای همسایه و بخصوص به پاکستان و ایران و به کشورهای غربی و بازگشت متناوب بخشی از مهاجرین که تا کنون ادامه دارد از یک سو و جابجایی گروه های انسانی در داخل کشور از سوی دیگر، باعث تغییرات جدی در همه سطوح فرهنگی از زبان و هنرتا معماری شده است.

نمونه گویای این تغییر شهر کابل است. کابل امروز تجسم عریان زندگی پسامدرن است. ترکیب فعلی جمعیت کابل ترکیبی کاملا جدید است. اکثریت شهروندان کابل دیگر ساکنین سنتی این شهر نیستند، ساکنین دوردست ترین نقاط کشور امروزه "کابلی" شده اند. گویش فارسی و پشتو در کابل دیگر یکدست و "سره" نیست بلکه در بسیاری موارد با گویشهای ایرانی و پاکستانی آمیخته است. زبان انگلیسی جاذبۀ شگفت و واقعبینانه ای برای بسیاری دارد که به دنبال کار پردرآمدتر و یا روزنه ای به دنیا های دیگر هستند. و معماری شهر که معجونی التقاطی و متنوع است.

در مجموع تجربۀ سه دهۀ گذشته در افغانستان که با کودتای حزب دموکراتیک خلق و با هجوم ارتش شوروی سابق آغاز شد، مهر تأییدی است بر این انگارۀ پست مدرنی که هویت انسانی هویت چندتکه است و جستجو برای یافتن راه حلهای کلان و فراتاریخی برای پرسشهای انسانی تلاشی عبث و پر هزینه.

برعکس، پذیرفتن چند تکه بودن فرهنگی و درانداختن مُدل های سیاسی مناسب باآن، هزینۀ کمتر در بر می گیرد و زندگی را هیجان انگیزتر می سازد.

مطالب مرتبط