دلهره مادر بزرگ، هیجان سفر و سوالات بی پایان

کابل قبل از حرکت

هر سفر هیجان خود را دارد. به خصوص وقتی یک دختر باشی و اولین سفرت بیرون از کشور، آنهم به جایی این همه دور، هیجانت چند برابر می‌شود.

من از روزی که داخل پروژه‌ی عکاسی شدم و مأموریت یافتم تا از «ما مردم» حرف‌هایی را در کادر کامره‌ی عکاسی بگذارم، این هیجان را در خود شاهد شدم. گاهی از این هیجان‌ها با راضیه می‌گفتم و گاهی و با نظیفه و فاطمه. اما بیشترش را برای خودم نگهداشتم.

از وقتی روز و ساعت پرواز قطعی شده است، تصمیم گرفتم هیجان‌هایم را فراموش کنم و بیشتر به مأموریتی بیاندیشم که پیش رو داریم و سوال هایی که رهایم نمی کنند، این سوالها:

آمریکایی‌های هم سن‌ و سال من به ما چگونه و با چه دیدی نگاه می‌کنند؟

ما چه تصویری را در قالب سخن و رفتار خود نشان خواهیم داد؟

اگر به ما احساس ترحم نشان دادند، چگونه واکنش نشان دهیم؟

اگر ما را با چشم حقارت نگاه کردند و گناه ملاعمر و یارانش را به گردن ما گذاشتند، چه کنیم؟

اگر ما را قهرمان عصر جدید برای ساختن تاریخ جدید تلقی کردند، چه کنیم؟

اگر بی‌تفاوت بودند و حضور و عدم حضور ما را به هیچ گرفتند، چه کنیم؟

اگر از ما سوال کنند، چه بگوییم؟

اگر از ما بپرسند که فاصله‌ی ما تا قرن بیست و یک چقدر است، چه بگوییم؟ و ده‌ها و صدها سوال از این گونه که همه روی دلم خانه می‌کنند و جا را برای هیجان تنگ می‌سازند.

یک روز بارانی است. درست دو روز مانده به حرکت. بعد ازانجام کارهای باقی مانده که هنوز هم تکمیل نشده است، همه بیرون از اتاق انترنیت و کامپیوتر، پا به زمینی گذاشتیم که کاملا با گریه‌ آسمان نرم شده است. از میان گِل و لای به طرف خانه‌های‌ خود روان شدیم.

بعد از رسیدن به خانه و کمی استراحت، شروع به نوشتن می‌کنم. پدرم در حال نوشیذن چای است. مادرم به تلویزیون خیره شده و علی هم با کمپیوتر ور می‌رود.

مادربزرگم زیر لب دعا می‌کند خدا کاری کند تا رفتنم نشود و گاهی هم می‌گوید: خدایا رحم کن! از روزی که شنیده می‌خواهم بروم، بی‌قرار شده و دعا می کند برای نرفتنم و می‌گوید «دختری تنها، در شهر کافر؟»

بالاخره سفر شروع می شود سفری از کابل به واشنگتن.

دختر تنها در شهر کافر؟

وقتی به واشنگتن نزدیک شدیم، سخن مادربزرگم را در ذهنم مرور کردم: «دختری تنها در شهر کافر!». آیا مادربزرگم در اضطراب و دلهره‌هایش حق به جانب بوده است؟ سفر طولانی و پایان ناپذیر می‌نمود: شاید بیش از پانزده ساعت. در نیمه‌های راه بودم که به سردرد شدیدی گرفتار شدم. نمی‌دانم چرا. راضیه کنارم نشسته بود و همچون مادرم، مادربزرگم، سرم را روی زانوهایش گذاشت تا بخوابم. سرم را با تکه‌ای بسته بودم. معلم ما مرا دید و فوری رفت از خدمه‌ی پرواز تابلیتی بگیرد تا آرامبخش باشد. تابلیت فوری کار خود را کرد و من به خواب عمیقی رفتم.

وقتی چشم گشودم هنوز سرم روی زانوهای راضیه بود. خودش نخوابیده بود. اثر خستگی نیز در چشمانش دیده نمی‌شد. دست مهربانش، هرچند کوچک‌تر از دستان مادربزرگم، پیشانی و موهایم را لمس می‌کرد. با چشم گشودن من لبخند آرامی بر لبانش نشست.

شاید در دلش گفت: خوب شد دخترش در هواپیما نمرد. من هم لبخند زدم. معلم ما از قول مسیح می‌گفت: با دست پرخون خون شسته نمی‌شود. او برای تشویق ما به پرهیز از خشونت و نفرت و انتقام این حرف را می‌گفت. اینجا خشونت و نفرت و انتقام نبود. محبت و پاداش محبت بود. هرچند خون را با خون نمی‌توان شست، لبخند را با لبخند می‌توان پاسخ گفت. با خود گفتم: هر چند برای اولین بار باشد، در برابر حرف استادم حرفی پیدا کردم که به درد می‌خورد.

واشنگتن شهری آرام و بی‌حرف بود و من هم از حرف زدن مانده بودم. اولین دلیلش این بود که من زبان «شهر کافر» را خوب بلد نیستم. اما اینجا، این ناتوانی من باعث نشد که واشنگتن با من حرف نزند. در اولین گام، در درون محل بازرسی پاسپورت‌ها، زبان‌های دیگری به دادم رسیدند: زبان انسان، زبان محبت، زبان تمدن. آرامش حرف و سخن بود، اما حرف و سخن از زبان دیگری آرام آرام شروع کرد با من به سخن گفتن.

مأمورین پاسپورت افغانستان اسمم را در انگلیسی به گونه‌ای نوشته اند که میان «a» و «o» به مشکل تشخیص می‌شود. خانمی که پاسپورت مرا بررسی می‌کرد مانده بود که من به تلفظ نوشته‌ روی پاسپورت «زینب» نام دارم یا «زینوب»! اما مهربانی کار خود را کرد. کس دیگری آمد و با هم گفت‌و گو کردند و به نتیجه رسیدند که به فورمه‌ها و حرف من و املایی که خودم برای اسمم به کار می‌برم، اعتماد کنند و کار پاسپورت را مثل بسیاری کارهای دیگر اراکین دولت ما به چشم اغماض بنگرند.

یاد مأموران دولتی کشور خودم افتادم. یاد حرف مادربزرگم افتادم. آنجا «شهر مسلمان» بود. همه باایمان. اما اگر اسم و رسم اعتباری نداشته باشد، «ایمان» و «محبت» و «احترام به انسان و انسانیت»، به تعبیر معلم ما، دو روی یک سکه اند. او همیشه محبت و ایمان را همزاد هم می‌داند. گفتم: کاش می‌توانستم مادربزرگم را کنار خود داشته باشم و برایش بگویم که اگر ایمان در محبت و احترام معنا پیدا کند، اینجا آنقدرها هم «کافر» نیستند که من و تو فکر می‌کنیم. اما افسوس که مادربزرگم خیلی دور بود. حرف مرا هم نمی‌شنید.

میزبانی بی تکلف

آرامش واشنگتن با نسیم سرد صبحگاهی ذهن و روانم را نوازش می‌کرد. حس می‌کردم سوالات کابل را پاسخ نگفته، نمره گرفته ام. حس می‌کردم امتحان و آزمایش سختی پیش رو نیست. حس می‌کردم از این لحظه بعد، بیشتر از اینکه به دیگران بیندیشم و به سوالات دیگران فکر کنم، به خود فکر کنم و به پاسخ‌هایی که دارم و به حرف و پیامی که دارم. چه حس آرامبخشی.

توقفی کوتاه در هوتل نیز به داد ما رسید. استراحتی برای چند لحظه‌ای محدود، و بعد پایین آمدیم تا برویم بازدید صدای آمریکا. دیدار افغان‌ها، زنان و مردانی که برخی‌های شان را در پرده‌ی تلویزیون آشنا و طلوع دیده بودم و برخی را نه. آنها هم گرم و صمیمی، با حس یک هموطن، از ما استقبال کردند. با خود گفتم: کاش همه کس وقتی به وطنم بر می‌گردد از اینجا پیامی برای خوب بودن با خود ببرد. باز یادم آمد که برای مادربزرگم بگویم: در «شهر کافر» مسلمانان دیگری را نیز دیدم، زن و مرد، خیلی خوب و مهربان و صمیمی. چند تا عکس یادگاری هم با خود داشتیم که سند ادعایم برای مادربزرگم باشد. در یکی از بخش‌های رادیو که همان لحظه از افغانستان شنیده می‌شد، صدای سید اسحاق گیلانی وکیل پارلمان را پخش کردند که در مورد سفر رییس جمهور کرزی به پاکستان حرف می‌زد.... دنیا چقدر بزرگ و چقدر کوچک است.

موزیم/ موزه بومی‌های آمریکا دومین توقفگاه ما بود. ساختمانی بزرگ و مجلل، اما درونش فقط چند تکه اثری که گفته می‌شد برای تسکین خاطر بومیان آمریکا حفظ شده اند. معلم ما نکته‌هایی را در مورد پیشینه‌ی ورود آمریکاییان کنونی و پس زدن بومی‌های آمریکایی یاد کرد.

نکته‌ی جالبی در ذهنم آمد: تمدن‌های بزرگ گاهی به قیمت نابودی نسل‌های فراوان و مردمان فراوان بنا شده اند. یاد کتاب قشنگ داکتر شریعتی افتادم که در دیدار از اهرام مصر نوشته بود. خطاب به بردگانی که آنسوتر از اهرام در دخمه‌ای زیر خاک بودند. یاد تلاشی افتادم که در کشور من نیز برای ساختن تمدن انجام شده بود و حالا هم انجام می‌شود. یک بار، صد و چند سال قبل، وقتی خواستند افغانستان مدرن بسازند، چه قتل و نسل‌کشی و اضمحلال مدهشی به راه انداختند. اما تنها صد سال بعد از آن، باز هم قتل و نسل‌کشی و اضمحلال نصیب ما شد تا دو نقطه‌ی تاریخ در فاصله‌ی یک قرن را به هم پیوند دهیم. شباهت‌های میان این دو تمدن بیشتر از دلهره‌ی مادربزرگم مرا به خود مصروف کرد.

قصر سفید و ارگ کابل

سفر ما دوام کرد. جاهای دیدنی یک پی‌هم: ساختمان قصر سفید، جایی که رییس جمهوری بزرگترین قدرت دنیاآنجا است. نه دیواری بود و نه گاردی و نه محافظی. یاد ارگ کابل افتادم. این دو قصر چه شباهت و چه تفاوت داشتند؟ حد اقل یکی را از زبان رهنمای آمریکایی خود شنیدم: این قصر را کسانی مانند جورج واشنگتن و توماس جفرسن و فرانکلین و ابرهام لینکلن ساخته اند و آن یکی را امیرعبدالرحمن. رهنمای ما گفت: جورج واشنگتن وقتی در جنگ استقلال پیروز شد خود را امپراطور و شاه و وارث تاج و تخت و این چیزها لقب نداد. قدرت را به مردم سپرد و نظام دموکراتیک امروز را بنیانگذاری کرد. امیرعبدالرحمن، اما، بعد از پیروزی در جنگ بر علیه مردمان کشورش، در کتاب خاطرات خود (تاج‌التواریخ) نوشت: "دستور دادم از سرهای مقتولین مناری برپا کنند تا بقیه خایف شوند."

قصر سفید آمریکا بعد از حدود دو صد و پنجاه سال هنوز برای دیدار مردم جلوه‌ نمایی می‌کند، اما ارگ کابل حتی ساکنان خود را می‌ترساند. یاد حرف استاد مان افتادم که در توصیف ارگ می‌گفت: هر کسی وارد آن شده، گردن افراشته داشته و به زمین نگاه نمی‌کرده، اما وقتی بیرون رفته گردنش از زیبایی سر محروم بوده است: امیرعبدالرحمن خودش که با زهر پسر رفت، امیرحبیب‌‌الله و امان‌الله و حبیب‌الله کلکانی و نادرخان و ظاهرخان و داودخان و ترکی و امین و کارمل و نجیب و ... آخرش هم ملاعمر.... وقتی ذهنم به اینجا رسید، حس کردم دلم برای رئیس جمهوری کشورم می‌سوزد.

شب فیلادیلفیا شبی پر از فرصت برای جمع و جور کردن یادداشت‌هایم بود. هیچ کسی مزاحمت نمی‌کرد و مهم‌تر از همه که برق به اختیار خودم روشن و خاموش می‌شد. لحظه‌ای فرصت یافتم تا به یادداشت‌هایم سر بزنم و نکته‌هایی را بنویسم.

اینجا من از نوشته دست می‌کشم و باز می‌بینم نکته‌ دیگری در ذهنم برق زد. یاد داشتم که به آخر می‌رسد باز یاد مادربزرگ می‌افتم و یاد دعاهای او، از خدا التماس می‌کرد که برنامه‌ سفر ما بهم بخورد و من نیایم. با خود جیغ می‌زنم: آه مادربزرگ! چرا نمی‌توانی بخوانی تا بفهمی؟