واشنگتن، اولن گام، اولین برداشت

دانش آموزان افغان در واشنگتن

در حالی وارد شهر واشنگتن می‌شدیم که آسمان به سمت سرخ شدن و طلوعی دوباره پیش می‌رفت. ساعت چیزی حدود شش صبح را نشان می‌داد. بعد از بازرسی پاسپورت‌ها و لوازم، در سالن انتظار با آقای جیف‌سترن، الن هیو و خانم لارین مواجه شدیم.

جیف را از قبل می‌شناختیم، اما دو همراه دیگرش را برای اولین بار بود که می‌دیدیم. از احوال‌پرسی و استقبال گرم شان می‌شد فهمید که عضو برنامه اند و از کسانی که با ما در طول این یک هفته خواهند بود.

سعید و استاد هادی را در آخرین محل بازرسی از بقیه جدا کرده و به اتاقی دیگر فرستادند. بیرون آمدن آنها طول کشید. نمی‌دانستیم چه شده است. آنها را بدون کدام حرف و کلام خاصی فرستادند و برای ما نیز اجازه ندادند که از آنها خبر و احوالی بگیریم.

تا سعید و استاد هادی برگشتند، با جیف و همراهان او در سالن منتظر ماندیم و از هر دری صحبت شد و دلگرمی و صمیمیت‌های شان را تحویل گرفتیم.

جیف را از حدود سه سال است که می‌شناسیم. او همراه با جنیت برانگرس، از استادان و مسئولان دانشگاه آمریکایی در کابل بود، به طور معمول از مکتب( مدرسه) ما ( مکتب معرفت) دیدار می‌کرد و به عده‌ای از دانش‌آموزان زیان آموزش می داد.

کسی که اینها را با معرفت آشنا ساخت، آقای نجاتی، یکی از مسئولان دانشگاه آمریکایی در کابل بود که مکتب معرفت و دانش‌آموزان آن همیشه ممنون لطف و بزرگواری او باقی خواهد ماند.

وقتی سعید و استاد هادی آمدند، راهی هوتل شدیم. برنامه‌ها به محض ورود ما آغاز می‌شد و ما فقط فرصتی داشتیم تا اندک استراحت کنیم و دوش بگیریم و لباس عوض کنیم و برگردیم در سالن انتظار و بعد حرکت.

در گروپ عکاسی ما اصطلاحی ابداع شده است به نام «شَتَر زدن»، یعنی هر جا تصویری یافتیم بلا استثنا دست ما می‌رود روی دکمه تا از چنگ ما فرار نکند. اینجا نیز برنامه ما را به یاد «شتر زدن» انداخت. تصویرها به سرعت می‌آمدند و عبور می‌کردند و ما باید «شَتَر» می‌زدیم تا فرار نکنند.

سیمای آمریکا

شهر واشنگتن در نگاه اول، خیلی ساده و پاک و آرام به نظرم رسید. یک بار در ذهنم مرور کردم که اینجا پایتخت بزرگ‌ترین قدرت دنیاست، اما به اندازه‌ی شهر من، که ضعیف‌ترین کشور دنیا را نمایندگی می‌کند، شلوغ و ازدحام ندارد.

یکی از همراهان گفت اینجا پایه‌ها را نیز با نظم و دقت چیده اند. یاد پایه‌های برق در کابل افتادم که هنوز یک سال از نصب آنها نگذشته، هر کدام به یک طرف خم شده اند و هر کدام معلوم نیست از چه چیزی و از چه کسی گلایه دارند!

سیمای ظاهری شهر و تفاوت های آن با کابل، خیلی چیزهایی دیگر را نیز در ذهنم زنده کرد که در یاد داشت های دیگر سعی خواهم کرد آنها را بگویم.

صدای آمریکا

مقر صدای آمریکا اولین جایی بود که رفتیم. زرین تاج از کارمندان افغانی این رادیو از اولین افغان‌هایی بود که از ما پذیرایی کرد. وقتی وارد سالن شدیم، کم کم آدم‌های جدید آمدند و معرفی شدیم. بعد از دقایقی متوجه شدیم که ما اینجا هم برای بازدید و هم برای مصاحبه دعوت شده ایم. برنامه را زرین تاج آماده کرده بود، اما ما واقعا غافلگیر شدیم.

وقت مصاحبه کم بود. چون ما عجله داشتیم و باید از بخش‌های مختلف ساختمان دیدار می‌کردیم. بااینهم خوشایند بود و دل مان هوس کرد که وقت بیشتری می‌داشتیم و بیشتر می‌توانستیم حرف بزنیم و در مورد برنامه‌های سفر و دیدگاه‌های مان از کشور بگوییم.

بعد از مصاحبه، وقتی به سالن باز گشتیم، چهره‌های جدیدی را دیدیم از جمله تعداد بیشتری از افغان‌ها و مخصوصاً خانمی که رییس عمومی صدای آمریکا بود و از ما خواست تا دیدگاه مان را در مورد برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی آشنا بگوییم و بعد از گفت‌وگوهایی که صورت گرفت، با جدیت درخواست کرد که از جمع ما در کابل با تلویزیون و رادیوی آشنا همکاری کنیم. قول و قرار رابطه و همکاری تبادله شد و عکس‌های یادگاری گرفته شد و رفتیم برای بازدید از بخش‌های مختلف ساختمان و برنامه‌هایی که در بخش رادیو و تلویزیون اجرا می‌شوند. رهنمای ما گفت که در این ساختمان بیش از هشتاد و چند زبان دنیا برنامه دارند و بیش از سی کشور برنامه‌ی تلویزیونی.

بزرگی و تجهیزات ساختمان واقعا جالب و شگفت‌انگیز بود. ما را استثنائا به جاهایی بردند که برنامه‌های رادیو و تلویزیون تولید می‌شد. رهنمای ما تنها درخواستش این بود که از آنجاها فلم و عکس نگیریم. این در حالی بود که برخی از همراهان بدون معطلی چندین «شتر» زده و از چندین جا فلم و عکس گرفته بودند. درخواست راهنما را قبول کردیم و دیگر ادامه ندادیم و تنها نگاه کردیم و حظ بردیم و آموختیم.

بومیان آمریکا

از ساختمان صدای آمریکا مستقیما رفتیم به موزیم (موزه) بومی‌های آمریکا. این موزیم، آثاری از این بومیان آمریکا دارد که همه‌ آنها در مقایسه با آنچه دیگران دارند، درست مثل برخی از افتخاراتی که شرقی‌ها دارند، به چند توت بیشتر نمی‌ارزند، اما برای همین هم، ساختمان بزرگ و مجللی ایجاد کرده و شیشه‌هایی را نصب کرده اند که یک تیر یا نیزه یا کمان یا لباس زنانه و کودکانه را یا یک ظرف و لوازم زینتی را در خود حفظ می‌کنند.

تعداد همراهان ما هر لحظه بیشتر می‌شد. برخی‌ها که با استاد رویش قرار داشتند مصروف گفت‌وگو با او می‌شدند و برخی دیگر هم ما را همراهی می‌کردند و به سوالات ما پاسخ می‌گفتند. همراهان ما تا می‌توانستند تمرین عکاسی می‌کردند و تکنیک‌های مختلف عکاسی را که از استاد مسافر آموخته بودند، به کار می‌بردند تا عکسی بهتر و تخصصی‌تر بگیرند و در برگشت برای استاد نشان دهند.

فرصتی برای دوست شدن

برنامه‌ی بعدی ملاقاتی بود که با معاون آموزشی وزارت خارجه تنظیم شده بود. بعد از تشریفات زیاد به اتاقی داخل شدیم که عده‌ای از آمریکائیان، زن و مرد از ما استقبال کردند و مانده بودیم که بفهمیم کدام یک رئیس است و کدام یک دربان یا منشی.

همه یکسان و مثل هم. ما را به اطراف میز بزرگی که به شکل دورانی چیده شده بود، رهنمایی کردند و مذاکره شکل رسمی به خود گرفت و در میان تعجب و شگفتی ما، خانم جوانی که فکر می‌کردیم باید یکی از کارمندان پایین رتبه باشد، شروع به صحبت کرد و از آمدن ما و برنامه‌ای که داشته ایم تعریف و تمجید کرد.

بیشتر از آن، وقتی متعجب شدیم که خود را معرفی کرد که معاون آموزشی وزارت خارجه است و آقای سرسفید و باوقاری که در کنارش نشسته یکی از مامورین زیر دست اوست. عدم تکلف و سادگی و صراحت و معلومات این خانم ما را غافلگیر کرد. او اسمش مارا بود و خیلی جوان بود. اما از موقعیت و مقام خود نمایندگی می‌کرد و با اطمینان و صلابت حرف می‌زد. یاد وطن خود افتادم که اگر دربان معاون یا رئیس یا مدیر کل را خواسته باشیم ببینیم باید چقدر کوچک و ذلیل شویم و حقارت بکشیم و فیس و افاده تحویل گیریم. اما اینجا معاون وزارت خارجه، این همه جوان، و اینهمه ساده و بی‌آلایش. تازه فهمیدیم که برخی کشورها چرا برای رشد سزاوارتر اند و برخی‌ها نه.

برنامه‌ها خستگی سفر را از یاد ما برد. در پاسخ به اظهارات خانم مارا، هر کسی حرفی زد. سعید خیلی زیبا و سنجیده و با انگلیسی عالی صحبت کرد. صحبت‌ها و دیدگاه‌های او پیدا بود که همه را تحت تاثیر قرار داده و توجه شان را جلب کرده بود.

او از تاثیرات بزرگ برنامه بر سطح آگاهی مردم، تغییر دیدگاه‌های آمریکایی‌ها و مخصوصا بهتر شدن تصویر شان از افغانستان سخن گفت. یکی از جملات او این بود که گفت: درست است که ما در افغانستان تصویرهای تاریکی در آن بالاها داریم، اما همه‌ی تصویرها تاریک نیستند. در سطوح پایین جامعه تغییراتی اتفاق افتاده است که کسی هفت و هشت سال پیش تصورش را هم نداشت. او گفت که چگونه این تغییر، دیدگاه و زندگی و فعالیت‌های مردم را دگرگون ساخته و افغانستان را در مسیری دیگر قرار داده است.

فضا صمیمانه و بی‌تکلف بود. کسی ما را با دید کوچک نگاه نمی‌کرد. سخن ما را اهمیت می‌دادند و وقت زیادی را در اختیار ما قرار دادند... خانم مژده را نیز در اینجا دیدار کردیم. او همان دختر افغان است که در کانادا بزرگ شده و دانشگاه رفته و در کنار دیگر رشته‌ها، موسیقی نیز آموخته و دیروز آهنگی را به نام «دختر افغان» در قصر سفید در حضور اوباما و خانم میشل اجرا کرده است. خیلی خوشحال بود و گفت که اکنون در شبکه‌ی تلویزیونی یک برنامه‌ای دارد و از ما خواست که با او همکاری کنیم و قول داد که حتما از مکتب دیدار کند و کارهای ما را از نزدیک ببیند.

در ختم برنامه‌، لحظاتی را آنجا ماندیم و در گروه‌های مختلف مشغول صحبت و گفت‌وگو شدیم. حس می‌کردیم فرصت‌های خوبی برای دوست‌شدن و حرف‌گفتن و ابراز احساسات در اختیار ما قرار گرفته است. به همین علت، هر کسی تلاش می‌کرد تا از این لحظه‌ها استفاده کند و بگوید و بیاموزد...

ژنرالی که دیکتاتور نشد

برنامه‌ی بعدی بازدید از واشنگتن بود. در داخل موتر یک آقای آمریکایی به اسم «کن» رهنمای سفر ما شد. آدم جالبی بود. حرف‌هایش را از جایی شروع کرد که توجه همه را به خود معطوف داشت. با هیجان از همه چیز، از تاریخ کشور جوانی یاد کرد که در مقایسه با کشور ما به هیچ چیزی هم حساب نمی‌شود. نه هزاران سال، نه یک هزار سال، نه نیم هزار سال، تنها چند صد سال. کمتر از دو صد و پنجاه سال. اما این همه راه را آمده اند و به اینجا رسیده اند.

از جورج واشنگتن یاد کرد که یک ژنرال بود، اما بعد از برنده شدن در جنگ استقلال، نیامد که خود را دیکتاتور و امپراطور و شاه لقب دهد، بلکه آمد و نظام دموکراتیک را پایه‌گذاری کرد که امروز هر کسی، از هر جایی می‌آید و در آن زندگی می‌کند و خود را متعلق به آن احساس می‌کند و آن را از خود می‌داند.

چشم همیشه ناظر بر قصر سفید

او از آبراهام لینکلن یاد کرد و ما را برای دیدار از بنای یادبودی رهنمایی کرد که بر فراز یک تپه در مقابل بنای یادبود جورج واشنگتن و ناظر بر کنگره و قصر سفید ساخته شده است. مجسمه‌ای از سنگ مرمر سفید و تکه‌ای از سخنرانی معروف او که به تغییر بزرگ در آمریکا منجر شد و نه تنها این کشور را از تجزیه شدن نجات داد بلکه اصل مهم قانون اساسی را که آزادی بود به نفع بردگان سیاه‌پوست تصویب کرد.

نکته‌ی خیلی جالب برای من، نحوه‌ی سخن گفتن و هیجانی بود که رهنمای ما در مورد تاریخ و دستاوردهای کشورش داشت. آقای رویش در پاسخ به سوال حاکی از تعجب ما گفت: اینها در نظامی زندگی می‌کنند که کم‌استعدادترین و ضعیف‌ترین‌های شان احساس توانمندی و بزرگی می‌کنند. اینها حس می‌کنند که با تاریخ و دستاوردهای تاریخی خود هویت پیدا می‌کنند و می‌توانند برای دیگران بگویند که به چه مدنیت بزرگی تعلق دارند.

هیجان رهنمای ما نه تنها برای ما، بلکه برای همراهان آمریکایی ما جالب بود. شاید آنها از تاریخ و این حرف‌ها بهتر از آقای رهنمای ما آگاهی داشتند، اما سخنان او را با جان و دل گوش می‌دادند. باز هم به یاد کشور خود افتادم. تاریخ ما در کتاب‌های درسی خسته‌کننده اند چه رسد به اینکه کسی بیاید و با افتخار از آن یاد کند. ما چقدر با تاریخ خود بیگانه ایم و چقدر تاریخ ما جفاکار بوده که برای ما مجال هیچ افتخاری نگذاشته است.

بعد از بازدید از چندین مکان و گرفتن عکس‌های زیاد، نزدیکی شام به سمت فیلادیلفیا به راه افتادیم. خاطرات انبار شده بود، اما خستگی بیشتر از آنها. من تا نیمه‌های شب همچنان بیدار ماندم تا ذهنم را جمع و جور کنم و یادداشت‌هایم را بنویسم. من و نظیفه مأموریت ثبت و نگارش برنامه‌های امروز را داشتیم. او فقط چند نکته‌ای گفت و رفت بخوابد.... من ماندم و خاطره‌های سفر....