از کابل تا واشنگتن، فرصتی برای دوستی

یاد داشت های این صفحه مربوط به شماری از دانش آموزان افغان (مدرسه معرفت) است که به دعوت مدرسه قانون اساسی فلادلفیا و حمایت مالی موزه این شهر، از کابل به واشنگتن سفر کرده اند.

این دانش آموزان، یک هفته مهمان دختران و پسران هم سن و سال خود بوده اند، از مراکز آموزشی و فرهنگی واشنگتن و فلادلفیا دیدار کرده اند، با مقام هایی آمریکایی گفت و گو کرده اند و در باز گشت به کابل، یاد داشت های خود را برای سایت فارسی بی بی سی فرستاده اند.

نوشته های این صفحه یاد داشت های روزانه این دانش آموزان است که دیدگاهها و دغدغه های آنها را قبل از سفر و در هنگام سفر نشان می دهد.

در یاد داشت ها دانش آموزان افغان سعی کرده اند نشان دهند که فاصله میان کابل واشنگتن چقدر است؟ این دوشهر چه تفاوت هایی دارند، آمریکای قبل از سفر و بعد از سفر برای آنها چقدر متفاوت است و دانش آموزانی که برای اولین بار بیرون از کشور خود و به پایتخت قدرتمند ترین کشور جهان سفر می کنند، دنیای امروز را چگونه می بینند.

"یاد گرفتم به کسی اجازه ندهیم به ما ترحم کنند"

آنچه بچه‌ها ارائه کردند، چیزی متفاوت بود. یک کاراجتماعی که با حمایت و سهم‌گیری مردم در فقیرترین نقطه‌ غرب کابل انجام شده بود. این تغییر مال مردم افغانستان بود. افغانستان در هر جای دیگر رنگ می‌بازد، در همت مردم خود رنگ می‌گیرد. گوشه و کنار کشور، از اینگونه کار و ابتکار، قصه‌های فراوان دارد. دنیا با این قصه‌ها انسی بیشتر می‌گیرد و احساس خودی و همگونی بیشتری می‌کند.

آمریکا چیز های زیادی برای آموختن دارد

آمریکا به عنوان بزرگترین نماد تمدن قرن 21 و دستاوردهای معاصر از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. سرزمینی که باشندگان بومی آن در طی تهاجم سنگین مهاجران به حاشیه رفته و تقریبا منقرض شده اند.کشور ما نیز باید تاریخ جدیدش را آغاز کند. آمریکا می‌تواند نمونه باشد که چگونه می‌توان از گذشته‌، خوب یا بد، عبور کرد و به آینده اندیشید. کشور من، زیر بار گذشته غرق است. تجربه آمریکا برای نسل من مهم است.

واشنگتن، اولین گام، اولین برداشت

اینجا پایتخت بزرگ‌ترین قدرت دنیااست، اما به اندازه‌ی شهر من، که ضعیف‌ترین کشور دنیا را نمایندگی می‌کند، شلوغ و ازدحام ندارد. از جورج واشنگتن یاد کردند، ژنرالی که بعد از برنده شدن در جنگ استقلال، نیامد خود را دیکتاتور و امپراطور و شاه لقب دهد. من به ژنرالان و سیاست مداران کشور خودم فکر می کردم، با خود می اندیشیدم اگر روزی من راهنمای یک گروه آمریکایی باشم ژنرالان و دولتمردان کشورم را چگونه معرفی کنم؟

دلهره مادر بزرگ، هیجان سفر و سوالات بی پایان

از وقتی روز و ساعت پرواز قطعی شده است، تصمیم گرفتم هیجان‌هایم را فراموش کنم و بیشتر به مأموریتی بیاندیشم که پیش رو داریم و سوال هایی که رهایم نمی کنند، این سوالها:آمریکایی‌های هم سن‌ و سال من به ما چگونه و با چه دیدی نگاه می‌کنند؟ ما چه تصویری خواهیم داد؟ اگر با دید ترحم به ما نگاه کردند چه بگویم؟ اگر بپرسند فاصله شما تا قرن بیست و یکم چقدر است چه بگویم و صدها سوال از این دست رهایم نمی کرد.

سفر چگونه آغاز شد

در مدت یک هفته، فرصت‌های آموزنده‌ برای دانش آموزان معرفت و مکتب قانون اساسی فلادیلفیا فراهم شد که با هم دیگر صحبت کنند، از جاهای مختلف بازدید کنند، دوستان مختلف بیابند و وقتی برنامه به پایان می‌رسید برای همدیگر ده ‌ها و صدها سوغات و خاطره داشته باشند. این سفر نشان داد که دنیای امروز گاهی خیلی کوچک می شود و آدم هایی که دور از هم زندگی می کنند می توانند خیلی بهم نزدیک باشند.

زندگی از پشت لنز جادویی

وقتی دوربین عکاسی را به گردنم می‌انداختم و برای عکاسی به این گوشه و آن گوشه‌ی محله و شهر سر می‌زدم، همه چیز با من صحبت می‌کرد و هر چیزی حنجره‌ای می‌شد که حقیقتی و دردی را فریاد می‌کرد. نگاهها، صداها، چهره‌ ها و لنز کمره به یک عینک جادویی تبدیل می‌شد که با آن هر روز و هر لحظه می‌توانستم دریافت‌های تازه‌ای داشته باشم.