"یاد گرفتم به کسی اجازه ندهیم به ما ترحم کنند"

سفر به آمریکا، بدون شک فرصتی برای دوستی بود. اما لحظه‌ آخر، لحظه‌ی وداع دوستان، تصویرهایی فراتر از دوستی داشت. جمعی از دختران مکتب قانون اساسی به رسم احترام به همتایان افغان خود روسری بر سر کرده و در محفل خداحافظی آمده بودند.

این حرکت نمادین، در آخرین لحظات، توجه همه را به خود جلب کرده بود. روسری چیزی را تغییر نمی‌دهد. اما وقتی روسری به یک نماد تبدیل شود، معنایی فراتر از روسری می‌گیرد.

در برنامه، قبل از حرکت به سوی فرودگاه، دو ساعت بعد از ظهر را برای تماشای فیلم کوتاهی از مکتب/مدرسه معرفت اختصاص داده بودند. این فلم گوشه‌ای از تغییراتی را نشان می‌داد که طی هفت هشت سال در افغانستان اتفاق افتاده بود.

فیلم صدها کلیپ کوتاه را در ظرف هجده دقیقه مرور می‌کرد: از آغاز کار مکتب معرفت در ساختمان اجاره ای چهاراتاقه، تا اکنون که دو ساختمان مجزا برای دختران و پسران دارد و بیش از دو هزار و پنجصد دانش‌آموز در آن درس می‌خوانند و پنج دوره فارغان خویش را به دانشگاه فرستاده است.

گروه ما در آوردن هدیه برای همتایان آمریکایی خود کوتاه آمده بودند. هیچ چیزی روی دست خود نداشتند جز چند اثر نقاشی که به عنوان یادگار برای مکتب قانون اساسی آورده بودند. هدیه‌های شخصی برای بچه‌های همتا وجود نداشت. پس از مشوره‌ای کوتاه به این نتیجه رسیدند که هم آثار هنری خود را در لحظه‌ی آخر نمایش دهند و هم فیلم را.

طرح خوبی بود و به نظر می‌رسید پرده‌ای بر روی کوتاهی گروه بکشد.

هر گز تصور نمی کردم این فیلم چنین تاثیری بگذارد، اما وقتی فیلم و نمایش آثار هنری به پایان رسید، فضای تالار مکتب قانون اساسی دگرگون شد. صدای کف زدن و به پا ایستادن و در آغوش کشیدن و گریستن... لحظاتی پر از عاطفه و صمیمیت. دانش‌آموزان و معلمان مکتب قانون اساسی، کارمندان مرکز قانون اساسی، و گروه معرفت، همه در فضایی غرق شدند که مملو از احساسات و عاطفه بود.

"دست من مال تو، قلب تو مال من"

جمعی از دختران مکتب قانون اساسی، روسری روی سرهای شان، با چشمان اشک‌آلود رو به رویم ایستادند و گفتند: ما همه به افغانستان می‌آییم و مسلمان می‌شویم!... و یکی می‌گفت: من از همین حالا مسلمانم...

شاید این تعارف بود. شاید مهمان‌نوازی و شاید هم محبت. حس می‌کردم چیز دیگری در چشمان شان موج می‌زند. یکی از دختران دستبندهای خود را یکی یکی جدا کرده و به دستان دخترها می‌انداخت. یکی پی‌هم می‌گریست و می‌گفت: اوه، نه، امکان ندارد، شما نمی‌توانید بروید....

یاد اولین روزی افتادم که بچه‌ها خود را به همدیگر معرفی می‌کردند و تصویرهایی را که از کشور مقابل داشتند در قالب کلمات می‌ریختند. تقریبا همه همان سخنی را داشتند که رسانه‌ها به خورد شان داده بود: جنگ، خشونت، مواد مخدر، انتحار، عقب‌ماندگی، ... اما حالا، فقط شش روز بعد، همه حاضر بودند به افغانستان بیایند.

داستان عجیبی داشت اتفاق می‌افتاد. دستی روی دستی قرار می‌گرفت و پیامی تبادله می‌شد. به یاد حکایت دختری ویتنامی افتادم که در اوج جنگ و خشونت‌های ویتنام به عاشقش نوشته بود: «دست من مال تو، قلب تو مال من»!

افغانستان از همت مردمش رنگ می گیرد

در افغانستان پروژه ‌های بزرگی اجرا شده است: از حکومت‌سازی تا حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی و توسعه و بازسازی. اما در همه‌ی این تغییرات سهم دنیای بیرون خیلی برجسته‌تر از نیروهای داخل است. اتهام فساد و اختلاس و دزدی و حیف و میل نیز از همین مدرک نصیب افغانستان شده است.

به نظر می‌رسید مکتب معرفت و آنچه بچه‌های معرفت ارائه کردند، چیزی متفاوت بود. کاری اجتماعی با حمایت و سهم‌گیری مردم در فقیرترین نقطه‌ در غرب کابل. این تغییر مال مردم افغانستان بود. اثری از کمک و مساعدت خارجی در آن دیده نمی‌شد. همت مردم بود و طرح و ابتکار و امید مردم.

افغانستان در هر جای دیگر رنگ می‌بازد، در همت مردم خود رنگ می‌گیرد. گوشه و کنار کشور، از اینگونه کار و ابتکار، قصه‌های فراوان دارد. دنیا با این قصه‌ها انسی بیشتر می‌گیرد و با تصویری که از اینگونه قصه‌ها وارد ذهنش می‌شود، احساس خودی و همگونی بیشتری می‌کند.

نباید اجازه دهیم به ما ترحم کنند

زینب حیدری، در مراسم صبحگاهی که به افتخار بازگشت شان در صحن مکتب معرفت برگزار شده بود، خطاب به دختران، گفت: من ادعا نمی‌کنم که در این سفر از افغانستان نمایندگی می‌کردم یا کسانی دیگر، نه من فقط رفته بودم تا از شما نمایندگی کنم. از دختران.

و ناخنش را به طرف یکی از دختران اشاره کرد و صدا زد: از تو نمایندگی می‌کردم. همه جا تو با من بودی. همه جا به یاد تو بودم. تو به من قدرت می‌دادی تا سخن بگویم، تا حرفم را به آنها برسانم.

و هنگامی که گلویش با بغضی سنگین فشرده می‌شد، گفت: همه چیز به من عزت و افتخار می‌بخشید، اما همه چیز مرا به درد می‌آورد. وقتی دیگران از فرهنگ خود حرف می‌زدند، از تاریخ خود، از رهبران خود، از زندگی و دستاورد و علم خود... من درد می‌کشیدم و با خود می‌گفتم: چرا ما نمی‌توانیم از هیچ چیزی یاد کنیم؟

اما باز هم خطاب به همان دختر ادامه داد: ولی تنها تو بودی و تنها کار و همت تو بود که مرا جرأت می‌داد و دل می‌داد و امید می‌داد... و گفت: من درد کشیدم، اما یاد گرفتم که نباید اجازه دهیم دیگران به ما ترحم کنند. ما باید خود ما باشیم. خود ما، و به هیچ کسی چشم ندوزیم که بر ما ترحم کنند.»