سه درس از یک سفر

من شاید تنها کسی بودم که در این سفر، بیشتر از همه، از دید و آموخته‌های هنری خود به عنوان وسیله‌ ارتباط کار می‌گرفتم. برایم سخت بود، اما هیچگاه حس بیگانگی نکردم و از اینکه زبان نمی‌دانستم حس کمبودی در من پدید نیامد. من همه چیز را حس می‌کردم، حتی گوش‌هایم حس می‌کردند و به کمک حواس خود، آنچه را دیگران می‌فهمیدند من نیز پاک دور نمی‌گذاشتم و از درک بی‌بهره نمی‌ماندم.

گفتنی‌های من خیلی زیاد است. عکس و فلم گرفتم. خندیدم. دست دادم. در آغوش کشیدم. در آغوش کشیده شدم. با اریک فارسی حرف زدم و از جملات شکسته‌ای که یاد گرفته بود لذت بردم «چگمایت مگبول است»، «دلیت میربان است»، «دوستت دارم»

بااینهم، فکر می‌کنم سه درس مهمی را که یاد گرفتم، بیش از هر آموخته‌ دیگرم اهمیت داشت

اول، همه چیز، «ما مردم»!

وقتی پروژه‌ عکاسی که سفر به و.اشنگتن بخشی از آن بود، شروع شد، فکر می‌کردم اسم و عنوان آن «ما مردم» است. تنها همین. اما وقتی آمریکا رفتم دیدم که همه چیز «ما مردم» است. خیلی جالب بود: در و دیوار و آدم‌ها و قانون و شعار و افتخار و همه چیز «ما مردم» بود.

دیواره‌های مکتب/ مدرسه قانون اساسی و مرکز قانون اساسی، مرکز سی بی اس، دانشگاه پنسلوانیا، موزیم‌ها، وزارت خارجه و هر جایی که چشم ما می‌خورد، «ما مردم» دیده می‌شد. یاد گرفتم که احترام به مردم اینجا چه معنا دارد. از استادم پرسیدم، گفت: در دیباچه‌ قانون اساسی آمریکا همه چیز با «we the people» شروع می‌شود: «ما مردم». جیف گفت: هیچ کس بالاتر از «ما مردم» نیست.

«my country»: کشور من!

گفتم انگلیسی را خوب بلد نیستم، اما این کلمه را از هر کسی می‌شنیدم و می‌فهمیدم: «my country»: کشور من، اولین بار، رهنمای سیاحتی ما از بناهای یادبود واشنگتن بود که این کلمه را با هیجان عجیبی بر زبان می‌راند: «کشور من».

گویی کشور مال او بود. حس مالکیت بر کشور و سرزمین به فرد فرد تعلق داشت. در مرکز قانون اساسی تیاتر جالبی اجرا شد در مورد تاریخ آمریکا و اینکه این کشور از چه مراحلی عبور کرده است تا به اینجا رسیده است. دختری که برنامه را اجرا می‌کرد از «کشور من» حرف می‌زد و هیچگاه نمی‌گفت: «کشور ما». بچه‌های مکتب قانون اساسی همیشه این تعبیر را به کار می‌بردند: کشور من، رئیس جمهوری من.

حس کردم در کشور خودم با این تعبیر چقدر بیگانه بوده ام که اینجا این همه برجسته وارد ذهنم می‌شود. ما در کشور خود حس مالکیت بر کشور و سرزمین را نداریم. همه با کشور خود بیگانه ایم. حتی سیاستمداران ما حس می‌کنند در کشور مهاجر اند و هر فرصتی بیابند از آن برمی دارند و فرار می‌کنند و می‌روند خارج. من از زبان رئیس جمهوری خود نیز کم می‌شنوم که بگوید کشور من.

این اصطلاح چقدر ناآشنا است. با خود گفتم: وقتی کسی سرزمین و کشورش را مال خود نداند چقدر نسبت به آن احساس تعلق خواهد کرد؟ این نکته را چندین بار در صحبت‌هایم برای دوستان خود تذکر دادم تا درد خود را با آنها نیز شریک سازم.

انسان، حقیقتی مطلق است

در معرفت درس انسان‌شناسی داریم که یک بخش عمده‌ آن درس‌های اومانیسم است، در این درسها گفته می‌شود که اومانیسم چگونه در میان دانشمندان آتن شکل گرفت و چگونه با مسیحیت و قرون وسطی به حاشیه رفت و چگونه با پروتستانتیسم و رنسانس دوباره به اروپا برگشت و چگونه در زیربنای تمدن امروز مغرب زمین قرار گرفت.

اما تنها در سفر به آمریکا بود که درک کردم اومانیسم به معنای واقعی کلمه یعنی چه، احترام به انسان، احترام به حقیقتی مطلق. این تعبیر را نیز از استادم یاد گرفتم. گفت: اینجا انسان به عنوان یک حقیقت تجزیه‌ناپذیر احترام می‌شود. انسان بدون هرگونه قید و شرط، بدون هرگونه پیشوند و پسوند.

واقعاً خیلی جالب بود. استاد من در توضیح این مفهوم خیلی کمکم کرد. شاید بیش از همه درباره‌ی آن حرف زد. شاید فکر می‌کرد برای درسهای انسان‌ شناسی خود مثال خوبی پیدا کرده است.

در کشور ما انسان به گونه‌های مختلف شقه شقه می‌شود: قوم، مذهب، زبان، جنسیت، پایگاه طبقاتی، قیافه، خانواده، شهری و روستایی و خلاصه صد تا کارد و قیچی هست که انسان را شقه شقه کند. اینجا همه چیز برعکس بود، انسان و دیگر هیچ.

«ای یان» پسری بود که دندان‌های خود را با سیم پیچ داده بود. عجیب شوق و هیجانی داشت که فارسی یاد بگیرد. لحظه‌ای را از دست نمی‌داد تا الفبا و کلمات و جملات را تکرار کند و بنویسد. او یک پسر قدبلند سفیدپوست بود. دوست دخترش را روزی به ما معرفی کرد که شگفت‌زده شدیم. دوست دخترش گنگ بود. اما او به اندازه‌ای دوستش داشت که نگو. گفت: هیچ وقت فکر نمی‌کنم این معلولیت برای او کسری باشد. من قلب او را دوست دارم و خودش را. زبانش مهم نیست! دوست دخترش هم هیچ حس کمبودی نمی‌کرد. او یک انسان بود.

سیاه و سفید و چاق و لاغر و زیبا و زشت همه فقط انسان بودند. حتی برای یک لحظه حس نکردم که کسی به خاطر چیزی غیر از انسان بودن خود ارزشی می‌گیرد و یا خود را برتر و یا کمتر از دیگران حس می‌کند.

هیو رئیس همه بود، استاد دانشگاه بود و وقتی حرف می‌زد می‌دانستیم که چقدر دانشمند و بزرگ است. اما تا آخر نفهمیدیم که او رئیس بود یا جیف یا لارین یا سایه. حرف استادم، همیشه برایم تکرار می‌شد: انسان، حقیقتی مطلق است، بی حد و مرز!

باز هم یاد کشور خودم می‌افتادم، حس می‌کردم انسان چقدر در کشور ما بیچاره است. راز جنگ و نفرت و خشونت در کشور ما این است که به انسان احترام نداریم. گویی در کشور من انسان بیشتر از هر چیز به انسان جفا می کند.