خاطره‌های بی‌بی‌سی؛ از سال‌های دشوار خبرنگاری

١٩٧٣

آصف معروف
Image caption در حال تهیه گزارش در افغانستان

در نهرین بودیم روستای کوچکی در شمال افغانستان. سرشار از میوه و منظره ای زیبا. پدرم آنجا افسر ارتش بود. بیشتر سالها ما در سفر بودیم. ازین ولایت به آن ولایت. تنها وسیله رابط ما رادیوی ما بود که همیشه با ما بود. رادیوی ترانزیستور ژاپنی. وسیله ای برای خبر و سرگرمی، همسفر هر سفر.

یک شام تا بستانی ارزش این رادیو برای ما بیشتر از آن شد که تصور می کردیم. چیزی که بعد ها مسیر زندگی و کار مرا تغییر داد. خبر کودتا از پایتخت به نهرین رسیده بود. خبر ناقص و نیمه بود : " در کابل نظام جمهوری اعلام شده و پادشاه از قدرت خلع شده است..."

خبر مهمی بود. موسفیدان و افسران وفادار به شاه به شدت تکان خورده بودند. شاه سایه خدا تلقی می شد و بنا بر این هرکه می خواست بیشتر بداند که ماجرا چیست؟ شاه رفت ولی سلطنت شایعه آغاز شد.

محله مسکونی نظامی ها بزرگ بود، بیشتر شان به رادیو کابل گوش دادند. ولی پاسخ پرسش های خود را نیافتند. خانه ما آمدند تا از پدر بزرگم که از کابل آمده بود اطلاع بیشتر بگیرند. پدربزرگم.

شاید او بیشتر از دیگران از اوضاع پایتخت می دانست. من هنوز نوجوان بودم. او گفت چیزهایی می داند و منبعش رادیو بی بی سی است. توصیه کرد " بی بی سی ره بگیرین" منظورش این بود که به این رادیو گوش دهید. این اولین باری بود که من نام بی بی سی را می شنیدم.

سوزنک (عقربه) ردیاب، بر صفحه آبی رادیو در جستجوی موجی از لندن می چرخید، خش خش... صدایی از بسیار دور ... فارسی: "...محمد داود پسر عموی شاه..." "همینجا ست همینجاست..."

آن شب خبر کودتا را از بی ی سی با تفصیل شنیدند. من بسیار نوجوان بودم.

بی بی سی؟ آهنگین بود.

بی بی سی چرا و چگونه می دانست؟

این پرسش همیشه مطرح بود. هرچه بیشتر زمان می گذشت واقعیت و افسانه در مورد بی بی سی برایم در هم می آمیخت.

توانایی خبرنگاران بی بی سی، بیست هزار خبرنگار، نفوذ آن در دم و دستگاه های حاکم در اقصا نقاط جهان با اطلاعاتی حتی از درون کاخ کریملین و کاخ سفید. باور نکردنی بود، ولی هر شب اتفاق می افتاد.

١٩٧٨

Image caption مقابل ساختمان بوش هاوس، خانه سرویس جهانی بی‌بی‌سی

بهار بود، درکابل صدای گلوله و بمباران شهر را تکان داد. سراغ رادیو ها رفتند. فقط موسیقی بدون آواز پخش می شد. حوالی شام روز خبر قیام مسلحانه حزب خلق پخش شد.

کمتر از نیم واقعیت را از رادیو کابل شنیدیم. شام دوباره نیاز به بی بی سی افتاد. شنیدیم و از آن پس هر شب همسایه های ما و همسایگان همسایه های ما پیوسته بی بی سی می شنیدیم. سال ها و سال ها. حتی آن سالها که شنیدن بی بی سی بخشی از جرایم سیاسی بود، ولی اعتیاد شنیدن بی بی سی بیشتر از نیازش شنوندگانش را وامیداشت پشت رادیو ها باشند. به قول یکی از شنوندگان "گاهی نماز قضا می شد، ولی بی بی سی نه."

١٩٨٨

دهه هشتاد در افغانستان، دهه دود و آتش و جنگ و نا امنی بود. دهه خبر و حضور خبرنگاران جهان. دولت با بی بی سی بد بود. رادیوی "شیطانی" و "دستگاه سخن پراکنی امپریالیستی" خطابش می کرد.

خبرنگاران غربی بیشتر در پاکستان سفر می کردند. گاهی هم به کابل. این وضعیت تا اواخر دهه هشتاد ادامه یافت. با تغییر وضعیت و شرایط جدیدی که در کابل ایجاد شد رفت و آمد خبرنگاران بخش فارسی به کابل آغاز شد.

تصور می کنم یکی از اولین خبرنگارانی که به کابل آمد، بهروز آفاق بود. من او را در دفتر ماهنامه سباوون دیدم. جایی که من کار می کردم. پرسشگر و سرشار از سوال و جستجو بود.

قرائت ما از روایت رویداد ها در آن زمان مبتنی بر اصول حاکم روزنامه نگاری آن زمان در کابل بود. روزنامه نگاری دولتی، تابع قواعدی مشابه کشورهای شوروی سابق. مصلحت نظام اصل بود، چه با آن موافق بودیم یا مخالف.

اما با ایجاد ماهنامه های سباوون، جوانان، اخبار هفته و چند نشریه دیگر در زمان دکتر نجیب الله مشق تازه ای برای مطبوعات آزاد آغاز شده بود.

Image caption در حال گفت و گو با افغان ها

آن روزگار کابل در آتش جنگی به رنگ دیگر می سوخت. آن روز ها زندگی ما در فاصله دو انفجار و در محاصره تنگ و سخت اقتصادی می گذشت.

بی بی سی در مورد فعالیت مطبوعات آن زمان با من مصاحبه کرد. آنچه را باور داشتم گفتم و بازتاب آن هم گسترده بود. اتفاقا نوار اصلی این مصاحبه را سالها بعد که خود خبرنگار بی بی سی در لندن شدم ، در آرشیف یافتم.

١٩٩٠

به نظرم بی بی سی اوایل دهه نود بود که مهمترین رسانه در افغانستان شد. در آستانه سقوط حاکمیت در کابل و ورود گروه های مجاهدین نقشش مهمتر شد. بی بی سی در عمل یک فرصت و زمینه دیالوگ بین الافغانی را به وجود آورد.

در واقع پخش مصاحبه های رهبران از کابل و پیشاور و تهران در بی بی سی فرصتی فراهم کرد تا آنها رو برو قرار گیرند و مردم بدانند که مواضع و طرز دید شان چیست. سازمان ملل متحد می خواست چنین فرصتی را فراهم کند که نتوانست. حدیث شب رهبران سیاسی در بی بی سی، سرنوشت سیاست روز را رقم می زد.

١٩٩٢

بهار ١٩٩٢ مجاهدین به کابل آمدند و بی بی سی فارسی برای نخستین بار درکابل دفتر گشود. حامد علمی از پیشاور آمد. محمد معصوم از کابل با بی بی سی کار را آغاز کرد. میرویس جلیل خبرنگار دیگری که برای بخش فارسی و پشتو کار را شروع کرد.

دفتر بی بی سی در منطقه وزیر اکبرخان در کابل گاهی محل تجمع شماری از فرهنگیان و خبرنگاران بود. در اینجا با شبکه جهانی بی بی سی و همچنین بی بی سی فارسی بیشتر آشنا شدم.

در ١٩٩٥بی بی سی تصمیم گرفت تا ستودیویی در پیشاور ایجاد کند. پیش از آن برنامه های آموزشی رادیویی و درامه های " خانه نو زندگی نو" را راه انداخته بود. به نظرم من اولین خبرنگار افغان بودم که پس از ایجاد ستودیوی بی بی سی فارسی در پیشاور به کار آغاز می کردم. بی بی سی در همین سال دوره آموزشی برگزار کرد. شهریار رادپور اولین آموزگار این دوره بود. دراین دوره ادیبه یعقوبی، شهنواز جانباز، نذیره کریمی من و یکی دیگر شرکت داشتیم.

زندگی و کار در این سالها در پیشاور آسان نبود. کار برای بی بی سی نیز حساس و پر خطر بود. من با نام مستعار داود سلیمان از مرور هفتگی مطبوعات افغانستان کار را آغاز کردم. سپس به تهیه گزارش شروع کردم. گاهی این گزارش ها طبع نمایندگان احزاب و گروه های جهادی را ناراحت می کرد و آنها در نشریه های چاپ پیشاور مانند روزنامه "شهادت" و روزنامه "شریعت" طالبان مطالبی در نکوهش من و پوشش بی بی سی از وضعیت افغانستان می نوشتند.

Image caption با همکارم عنایت فانی

در ١٩٩٦ بی بی سی فارسی پروژه تاریخ شفاهی افغانستان در قرن بیستم را به مدیریت ظاهر طنین روی دست گرفت. جمع آوری بخشی از مصاحبه های رهبران افغان و جمع آوری خاطره های مردم را من انجام می دادم. کاری که مرا به ولایت های مختلف کشاند. در یکی از همین سفر ها بود که من و داود قاریزاده تابستان ١٩٩٧ در شهر مزارشریف ناگهان وسط شهر شاهد حمله برق آسای طالبان شدیم. جنگی که سه روز ادامه داشت و خونین ترین رویدادی بود که در زندگی خبرنگاری ام شاهد آن بودم.

از دست رفتگان

باری در سال ١٩٩٧ من و داود قاریزاده به اتفاق هم با هلیکوپتر کهنه ای به سوی تالقان می رفتیم. در حین پرواز ناگهان هلیکوپتر ارتفاعش را از دست داد و به شدت پائین رفت. رنگ از رخ ما پرید. من واقعا ترسیده بودم و زیر لب درود می خواندم و داوود که تازه می خواست به جهان روزنامه نگاری پا بگذارد و روز الش بود مات و شکسته به من می دید و به یک خانواده و زنان و کودکانی که وحشت زده شده بودند. تصور کردم او از ادامه همکاری با بی بی سی دست بکشد.

خلبان دوباره کنترل را به دست گرفت و هلیکوپتر در همان ارتفاع باقی ماند و به پرواز ادامه داد. در این سفر در تالقان دو هفته منتظر شدیم تا با احمدشاه مسعود مصاحبه کنیم. ولی حمله طالبان به میمنه و آمادگی برای حمله به مزار شریف این فرصت را از ما گرفت. در بازگشت زمانی که قصد داشتیم سوار هلیکوپتر شویم، خلبان رو به ما کرد: " کجا می رویید ... ما که سرباز هستیم از جان گذشته ایم...شما چرا با این هلیکوپتری که فقط یک انجن دارد و آنهم خراب است سفر می کنید. بروید خودکشی نکنید..."

اندیشیدم خبرنگاری حالا چقدر کار دشواری شده، درست مثل خدمت سربازی. به یاد آوردم دوستانی را که در بی بی سی فارسی از دست داده بودیم: محمد معصوم خبرنگار بی بی سی تابستان ١٩٩٣ در را ه سفر به مزارشریف در سانحه هوایی کشته شد. میرویس جلیل خبرنگار دیگر بی بی سی در ١٩٩٤ پس از بازگشت از مصاحبه ای با گلبدین حکتیار رهبر حزب اسلامی در جنوب کابل از سوی افراد مسلح در منطقه چهلستون به قتل رسید.

و در سال ٢٠٠٨ صمد روحانی خبرنگار محلی فارسی و پشتوی بی بی سی در هلمند توسط افراد ناشناسی به قتل رسید. یاد این عزیزان همیشه با ماست.