درد دل هایی برای جاودانگی، نگاهی به رمان "دوزخ عدن"

Image caption در گریز گم می شویم نخستین مجموعه داستانهای آصف سلطانزاده در سال ١٣٧٩ در ایران برنده اولین دوره جایزه ادبی گلشیری شد

«همه راه ها روزی به چند راهی ختم می شوند و هر کسی راهی در پیش خواهد گرفت و همه واقعیت ها به خاطره هایی بدل می شوند و همه خاطره ها اگر ثبت نشوند روزی فراموش خواهند شد.»

این پایان فصلی از کتاب تازه یا در حقیقت رمان بلند آصف سلطان زاده است. آصف داستان نویس شناخته شده ای است. اولین کسی که با روایت های شگفتش از سرزمین شگفتش، جایزه گلشیری را از آن خود کرد.

در سالهایی که داستان نویسی فارسی اوج گرفته بود. داستان نویسی افغانستان پیش از آصف خیلی از استادان را با خود داشت. اما روال این داستان نویسی بر قدم زدن بر ابرهای خاطراتی دور در حافظه جمعی بود. داستانهای آصف فرق داشتند. حکایت یک نفر بودند و در عین حال حکایت نوع آدم امروزی که در گریز از آنچه باید اتفاق بیافتد می خواهد گم شود و گم نمی شود.

این گم شدن موتیوی است که در داستان های آصف همواره هست.

زیر بنای داستان های آصف را همین تقلای بیهوده برای گمشدن شکل می دهد. کتاب تازه نیز بر همین بنا نوشته شده است. آدمی که راهی را در جستجوی مقصدی نامعلوم پی می گیرد. مقصدی که گویی از اول به همین شکل نامعلوم برای آدمی بوده است. جاده ای درسراشیبی تناقضات و تردید ها وتقابل های ناممکن. جاده ای در یک سالبه جزییه. و این تناقض جزء ذاتی و ازلی این جاده است. و این گونه است که ماجرای« دوزخ عدن» شکل می گیرد.

دوزخ عدن، حکایت خانواده ای مثالی است که از بگیر و ببند شهر به حصار کوه های اجدادی پناه می آورند. با این استدلال که«اینجا دست هیچ کس به آدم نمی رسد» سرنوشت اما نوشته شده است.

دو مرد خانواده به یکی از همان گمشدن های مرموز گرفتار می شوند. و مثل هزار ها گمشده دیگر در افغانستان گویی آب می شوند می روند داخل زمین. گویی اجنه برده باشند یا در پرده ای دیگر از زندگی جهان چهره نموده اند.

خانواده، نومید از یافتن گمشدگان راهی سفربی مقصد دیگری می شوند. سفری که در آن طراران و راهزنان و جنگاوران، وجب به وجبش را گرفته اند. همین طوری می آیند پاکستان و ایران و بعد چون دانه های تسبیحی قطع شده، هر کدام پراکنده می شوند تا راوی قصه ای باشند که به هر حال در این سالهای شگفت بر سر افغان ها آمده است.

از قهوه خانه تا اردوگاه از فروش اولاد تا به قاچاق از« مرز های تفته تفتان » گذشتن، به اروپا آمدن و درخواست پناهندگی دادن و رد شدن و منتظر ماندن. و همین گونه صفحه صفحه روزگار سپری شده افغانها با روایت "دوزخ عدن" ورق می خورد.

آصف سعی کرده است خویش را در موضع هر کدام ازطرف های واقعه یا واقعه ها قرار دهد. هم در موضع طالبان هم موضع مجاهدین هم دولت کمونیستی هم مردم عادی هم ملا هم عامی و به این خاطر سعی کرده آیینه ای برای همه تصویرها باشد.

آیینه وضع موجود، نه مواضع موجود. و دقیقا به همین دلیل هم هست که خواننده به همه جوانب حق می دهد، با همه احساس هم ذات پنداری می کند و حتی می تواند همه را دوست داشته باشد و این بزرگترین هنر آصف است.

این کتاب، یکی از محدود تماشاهایی است که همه این تیپ های مختلف در یک سویه کنار هم نشسته اند. در موضعی که بتوان همه را درک کرد. مردمی که کشته شده اند و سربازانی که آن مردم را کشته اند. مردمی که رنجور از نداشتن کشوری اند و مردمی که دارند از داشتن کشوری می گریزند.

کشور دومین جدول لاینحل داستان های آصف است. کشوری که هویت آدم است و هویت آدم نیست. کشوری که اگر هزار فرسنگ هم از آن فرار کنی و نام و جامه بدل کنی، هنوز رهایت نمی کند. اگر حتی مسافری که حامل خبری برای توست یا نامه رسانی یا آشنایی گذرش به تو نیافتد. باز هم همه ذرات جهان باهم متحد می شوند که تداعی صدایی، رنگی، بویی، ترا در آن گرفتار کند.

سوال نویسنده این است که کشور آدمی کجاست ؟ جایی که در آن به دنیا آمده؟ یا جایی که اجدادش به آن تعلق دارند؟ یا جایی که در آن زندگی می کند یا جایی که دوست دارد در آن جا زندگی کند؟

Image caption دوزخ عدن آخرین کتابی آصف سلطانزاده است که اخیرا به زبان فارسی در دنمارک چاپ شده است

نویسنده همه این فرضیه ها را در پیچاپیچ داستانش می پروراند و بالاخره به این جواب می رسد که کشور آدم جایی است که در آن کسی را که دوست دارد زندگی می کند.

.« تصمیم می گیرد که هر چه زودتر ازین چیزی که زندگی است و چون لجنی او را در خود فرا گرفته، رها سازد ولی پیش از آن، درست پیش از آن کار یک چیزی اتفاق می افتد.مثل وزیدن یک نسیم که با خود یاد و خاطره ا ی از کشورت بیاورد»

نثر آصف خیلی توصیفی و خطی و جدی است. بازتاب دنیای خود آصف است. نویسنده ای که جهان را خیلی واقعی می بیند. بی آنکه در جانبی باشد یا حتی در جانبی نباشد. هم در شمار کشته شدگان می خوابد و هم در قطار کشندگان می ایستد.

داستان از دوره حکومت کمونیستی سالهای ١٣٥٨ خورشیدی شروع می شود. یعنی دوره ای که به هر حال شروع دوره جدید و جنجالی تاریخ افغانستان است .به داخل مردم عادی و به شنیدن سخنرانی باشکوه رفیق کارمل(رئیس جمهوری افغانستان در دوره کمونیست ها) و سخنرانی با شکوه تر مجاهدین می رود. به قاچاق و اردوگاه که دو جزء لایتجزی زندگی سی سال اخیر افغان هاست وارد می شود. با مهاجران افغان در اردوگاهها پناهنده می شود و نان خشک می خورد و با صاحبان سپید سنگ می جنگد و کشته می شود و بعد دوباره زنده می شود تا در هیات تازه ای سرنوشتی دیگر را درنوردد.

به داخل جبهات طالبان می رود با طالبانی که از تمام جهان آمده اند و با سربازانی که آنان نیز از تمام جهان آمده اند تا جنگی موهوم را در افغانستان در سایه چتری از بنگ و عادی بودن زندگی تجزبه کنند، همراه می شود.می بیند که چقدر هر دو طرف به هم شبیه اند. با زنی دانمارکی ازهلمند به ارزگان از ارزگان به بامیان از بامیان به مرکز هزاره جات می آید. تا درین مسیر روایت همه ممکنات را بشنود. روایت داماد شهید و پدرش، روایت ملا و تفنگش، روایت عروسی که در بمباران اشتباهی عزا می شود و روایت محمود هزاره که دختری کوچی را دوست می دارد و چون خوزه داستان صد سال تنهایی در پی قافله کوچیان با معشوق راه می افتد اما بر خلاف او هرگز بر نمی گردد.

کتاب تازه آصف،اگر چه گاهی خیلی وارد توصیف و حتی تحلیل می شود، نزدیک به توضیحات مرسوم در داستانهای کلاسیک مثلا تولستوی، مثل قصه های پیرمردانه بعضی وقت ها همه چیز را از بالا ازموضع دانایان می نگرد و این هم با رویه چند صدایی نوشته های اوجور در نمی آید وهم ریتم نثر توصیفی او را کند می کند.

گاهی نمی تواند احساساتش را کنترل کند هیجان زدگی از نوشته اش بیرون می زند اما با همه این ها دوزخ عدن بی اغراق کتابی است که در آن سعی شده تمام زندگی افغان ها گنجانده شود. تمام درد دلهای گفته نشده ای که عقده شده اند. تمام غصه ها و شادی ها و شنیده ها و دیده هایی که هر روز در خلوت مجالس افغانی، از خانه ای به خانه ای سفر می کنند و اینبار در هیاتی مکتوب در آمده اند تا برای سالها سفرخانه به خانه شان را ادامه بدهند.

«از بس که سر گذشت از دیگران و خودم شنیده ام. اگر داستانی می سازم و می گویم هم دروغ نیست و اگر آنها را هم به سرنوشت و سرگذشت خودم می افزایم نه از آن روست که دروغ می خواهم ببافم بل از آن روست که دیگر برای خودم مسجل شده که همه آن ها را من از سرگذرانده ام از بس که با سر گذشت دیگران عجین شده ام..»