لعبت والا: بی‌بی‌سی فارسی درد غربت را تسکین می‌دهد

رادیو و تلویزیون بی بی سی فارسی، از آغاز کار تا کنون صدای رسایی برای ایرانیان بوده و رشته پیوند آنان با رویدادهایی که اغلب امکان آگاهی از آن، برایشان بی کمک این صدا وجود نداشته است.

بی بی سی نه تنها در جهت اطلاع رسانی، بلکه در ایجاد حس آینده نگری و امیدآفرینی و تقویت روحیه و استقامت در راه مبارزه برای پیروزی و رسیدن به هدف مورد نظر مردم نقش موثری داشته است.

ایرانیان که اغلب اعتقاد دارند غرب برای آنان برنامه ریزی می کند و خم و چم راه های آینده کشور از طریق آنان می گذرد، در باره گفتارها، پیام ها، خبر ها و پیش بینی های بی بی سی شکی به دل راه نمی دهند و با تفسیر آنچه که می شنوند، خواب وخیال برنامه های آینده را پی ریزی می کنند.

من نخستین باری که به اهمیت این صدای رسا پی بردم ده یازده ساله بودم، در هنگام جنگ جهانی دوم.

به یاد دارم برای شنیدن صدای رادیو اغلب دوستان و همسایه هایی که هنوز جعبه جادویی به خانه آنان راه نیافته بود، با هم جمع می شدند و وقتی صدای گوینده، که هنوز طنینش را به یاد دارم، اعلام می کرد: « ابوالقاسم طاهری از لندن گزارش می دهد» من و همبازی ها می بایست از بازی دست می کشیدیم و سکوت می کردیم تا برنامه تمام شود.

اغلب خبرها نگرانی ها و وحشت از آینده را تشدید می کرد و شنوندگان برای تهیه و تدارک آذوقه و پیشگیری از درماندگی احتمالی و قحطی ناشی از جنگ، برنامه ریزی می کردند و بحث و گفتگوها ادامه می یافت.

روزهایی هم که انقلاب اسلامی و جنب وجوش مردم آغاز شده بود، در تهران، خبرهای رادیو بی بی سی گوش به گوش و خانه به خانه می رسید و پس از برنامه، تلفن ها مشغول می شد، گروه ها به رد و بدل کردن خبرها و پیش بینی اتفاقات آینده می پرداختند و برنامه های روزهای آینده را پی ریزی می کردند.

ایرانیان موافق و مخالف، همه در نقشی که بی بی سی در انقلاب ایران ایفا کرد، همصدا هستند و تاثیر آن را بدون چون و چرا تایید می کنند.

نقش مهم دیگر بی بی سی برای ایرانیان مهاجر است که درد غربت و بی همزبانی را تسکین می دهد و رشته پیوند ما را با هموطنانمان مستحکم تر کرده و راه را از میان برداشته است.

من خود تاثیر این امر را به عنوان یک مهاجر احساس و تجربه کرده ام. بیست و شش سال پیش، وقتی که غرق در بی هوِیتی غربت، تازه مقیم لندن شده بودم، یک روز تلفنم زنگ زد و خانمی با صدایی مهربان گفت از رادیو بی بی سی تماس گرفته و خود را معرفی کرد: شاداب وجدی.

برای من نامش آشنا بود. شعرهای نابی از او در مجله فردوسی خوانده بودم و در میان شعرای نسل جوان برایم از برگزیده ترین ها بود. با لطف و مهربانی از من دعوت کرد برای مصاحبه در برنامه فرهنگی او به رادیو بروم.

من با اشتیاق به دیدارش رفتم و شعر بلندی هم در رادیو خواندم - آن دیدار آغازدوستی پایداری شد که در زمهریر غربت، گرمای آفتاب درخشان وطن و مهر و صداقتی را که در برهوت غربت حکم کیمیا داشت به من بازگردانده است - وقتی صدای من و شعری که خوانده بودم از رادیو پخش شد، پیام هایی پی در پی از دوستان و بستگانی که در ایران و بی خبر از من بودند، دریافت کردم و دانستم که فراموش نشده ام؛ و این دلگرمی برای من که به شدت دچار افسردگی بودم، بسیار امیدبخش و شادی آفرین بود.

از آن پس نیز هر بار که به مناسبتی در تلویزیون بی بی سی ظاهر شده ام از بازتاب برنامه در ایران متوجه شدم که هموطنانم در ایران همچنان گوش به زنگ برنامه های بی بی سی هستند؛ و این رشته پیوند، ما را به هم پیوسته است.