نگاهی به "غیرت ناموسی" ساخته نیلوفر پذیرا

پوستر فیلم "غیرت ناموسی"
Image caption فیلم، ظاهرا بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است. و جدا از واقعیت داستان، واقعیت زندگی در افغانستان است. واقعیت "غیرت" و "ناموس" و تقلا برای حفظ آن

نیلوفر پذیرا، با فیلم سفر به قندهار درخشید. فیلمی که در آن بازیگر اصلی بود. راوی و روایت و موضوع با هم بود. دختری که پس از سالها می خواهد به وطنش برگردد. وطنی که در آن تنها می تواند در قفس چادری(برقع) زندگی کند و رنگ بگرداند.

بازی نیلوفر پذیرا خیلی درخشان نبود. اما خیلی به یاد ماندنی بود. بازی او را سمبولیسم افراطی مخملباف و اغراق های غیر طبیعی اش کمرنگ کرده بود. اما نقش او در روایت شگفت مخملباف از سرگذشت عجیب سفر به قندهار هنوز به یادماندنی است.

زنی در سفری خطرناک با نگاه هایی عمیق و گرم، نگاه هایی که طی این سالها هیچ وقت او را رها نکرد. او را دوباره به قندهار برد تا فیلمی مستند را این بار نه از دریچه دوربین دیگری که با چشم های خودش بسازد. تا به گفته خودش نشان دهد که "قندهار مملو از باغ و شعر و زیبایی چگونه به شهری از تفنگ و وحشت تبدیل شده است".

بعد کتابی نوشت با نام تختخوابی از گلهای سرخ، داستانی شاعرانه و مثل همه داستان های افغانی سالهای اخیر، بازگویی سالهای سپری شده سه دهه اخیر افغانستان، مثل همه این داستان ها از داستان اکرم عثمان گرفته تا داستان های خالد حسینی، بازخوانی این که در این سالها بر افغانستان چه گذشته است، چرا گذشته است و چگونه گذشته است. هیچ کدام اینها راضی اش نکرد تا بعد دوباره به جانب سینما کشانده شود، در ساختن فیلمی ساده و دلپذیر و تلخ، تا همان نگاه به یاد ماندنی را در تمثیلی نو در منشوری تازه باز نشان بدهد.

غیرت ناموسی، فیلمی تازه از اوست و البته یکی از بهترین نمونه های سینمای امروز افغانستان. فیلم روایت سفر و سکونت گروهی از فیلمسازان غربی در منطقه ای از مناطق روستایی افغانستان است. جایی که مینا و پدر و برادرش در دل خانه هایی گلی و کاملا ابتدایی با دیگر اعضای قبیله شان زندگی می کنند.

نگاهی تازه به زندگی زنان افغان

با ورود خانواده ای مهاجر یعنی مهاجرانی بازگشته به وطن، معلوم می شود که این خانه ها، هم مال همین مهاجران است. طبیعتا هیچ کدام خانه هایشان را رها نمی کنند. خانه هایی محصور به بیابانی خشک، که تنها منبع درآمد در آن لاشه های تانک ها و وسابل جنگی روزگار گذشته اند.

تا اینجا همه چیز در ادامه دنیای سمبولیستی مخملباف است. هر دو طرف به خاطر خانه هایی که به کفر ابلیس هم نمی ارزد حاضرند جانفشانی کنند. زمین برای آنها چیزی بیشتر از مایملک است. زمین برای آنها، ناموس است و آنها هیچ کدام حاضر نیستند ناموسشان را به دیگری بدهند.

این تقابل ناموسی شگفت، پی رنگ داستانی فیلم را شکل می دهد. اما تقابل ناموسی اصلی، جایی است که پدر مینا، که خانه یا همان ناموس مهاجران را گرفته است باید دخترش یعنی ناموسش را به مردی دیگر بدهد. در این تقابل ازدواج نیز نوعی انتقال مسالمت آمیز ناموسی است.

Image caption مارینا گلبهاری، بازیگر اصلی فیلم اسامه، در فیلم غیرت ناموسی نیز نقش اصلی را دارد

مینا (مارینا گلبهاری) عهده دار نقش اصلی فیلم است. بازیگری که بر خلاف چند فیلم قبلی اش در این فیلم چهره ای بدبخت ندارد. مینا زندگی اش محصور به چهاردیوار خانه گلی _ همان ناموس مورد دعوای پدرش با مهاجران_ است. هیچ وقت از این چهاردیواری بیرون نیامده است. تنها روزنی در دیوار است که او را به دنیای بیرون وصل می کند. به دنیای که معشوق جوانش در آن، برای اثبات غیرتش دارد تقلا می کند و هر روز با واسطه همین روزن همدیگر را دزدانه می بینند.

گروه فیلمساز را دختری افغان(نیلوفر پذیرا) به عنوان مترجم همراهی می کند. مژگان مترجم، در کلنجارهای بی پایانش با ملا ها و ریش سفیدها برای فیلمبرداری، به دریچه تماشای مینا می رسد. رسیدنی که برای هر دو طرف مصیبت به بار می آورد.

مژگان سرمست از یافتن بازیگری دختر، سعی در فریفتن مینا دارد و مینا با نوعی آگاهی درونی نوعی تانی هشداردهنده و پیشگویانه سعی در فرار ازین فریبایی می کند. مینا که از تدارک عروسی اش تنها چادری (برقع) را کم دارد. برای نیل به چادری و رسیدن به محبوب آنسوی دریچه اش، به اکراه می پذیرد با مژگان به داخل ده بیاید.

مژگان و همکاران طرفدار حقوق بشرش که حاضر نمی شوند در ازای همراهی مینا یکی از چادری های نمایشی شان را به او بدهند تا مبادا به بنیاد گرایی کمکی کرده باشند، باعث می شوند روبند از روی او بر داشته شود. راز بزرگ مینا افشا می شود و در کمتر از ساعتی در قبیله می پیچد.

پدر مینا به خاطر این "بی غیرتی و بی ناموسی"، در انزوای دشنام و تنفر اهل قبیله قرار می گیرد. پدر مینا نمی تواند دخترش را بکشد، نه او را می تواند برای کشتن به اهالی قبیله بسپارد. در سردرگمی و بیچارگی و استیصال عمگنانه ای، دختر را به صاحب تقدیر این ناموس یعنی نامزدش می دهد تا او هر گونه دوست دارد با او رفتار کند اما پیش چشم های او نکشدش. نوعی شانه خالی کردن از مسولیت. نامزد عاشقش، او را و تفنگش را با خود می گیرد و به جای راه خانه خویش، راه صحرا را در پیش می گیرد.

شگردهای دلربایی و دلبری نامزدش، در غیرت ریشه دار او اثر نمی کند. شال دختر نیمی در دستش و نیمی در هوا می خشکد و تفنگ پسر شلیک می شود. صحرا با تپه های تو در تویش، تمثیلی عریان از زنانگی است و در همان حال مژگان و رقفای خوشبختشان ،که فیلمشان را ساخته اند، بار و بندیلشان را می بندند و روستا را ترک می کنند بی آنکه بدانند یا برایشان مهم باشد یا کسی به آنها گفته باشد که بر مینا دختر فیلم آنها چه گذشته است.

سایه مخملباف

فیلم، ظاهرا بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است. و جدا از واقعیت داستان، واقعیت زندگی در افغانستان است. واقعیت "غیرت" و "ناموس" و تقلا برای حفظ آن. دعوا بر سر توهم تاریکی از زندگی است. بر سر سهمی که آدم ها در آن شریکند و اعتبارهایی انتزاعی این شراکت را از آنها دریغ می کند.

موضوع اصلی فیلم همین "غیرت ناموسی" است، غیرتی که به خاطر اثبات وجود آن، تاریخ افغانستان نوشته شده است و ورق خورده است، خون ها ریخته شده و جمع شده است، تنها اشاره ای ولو به دروغ به این موضوع کافی بوده تا علایم مردانگی فراوانی برافراشته شود و روایت سمبلیک فیلم نیز بر همین مردانگی مثالی است.

کارگردان فیلم از وضعیت کنونی زنان در افغانستان و شاید بهتر است گفته شود جنوب افغانستان ناراضی است، پذیرا در این فیلم در باره حق زنان حرف نمی زند، درباره بودن یا نبودن زنان حرف می زند. در باره این که در افغانستان اصلا آنها کسی نیستند، اصلا وجود ندارند و دیده نمی شوند که به آنها حقی داده شود. نه زن که حس زنانگی در آن مناطق از افغانستان که فیلم از آن سخن می گوید به باور کارگردان حقیقتی ممنوع است.

حق نشر عکس bbc
Image caption نیلوفر پذیرا کارگردان فیلم غیرت ناموسی در فیلم سفر به قندهار مخملباف، نقش اصلی را داشت

تمام کسانی که با مخملباف کار کرده اند معمولا نتوانسته اند از هژمونی دلفریب مخملباف و عالم سمبول های شاعرانه اش خارج شوند. صدیق برمک فیلمساز شناخته شده افغان و همچنین دختران مخمبلباف همه، هنوز در رمانتیسم مخملباف به نحوی در گیرند. اما پذیرا، خیلی زود توانست خودش را ازین سمبولیسم رمانتیک خلاص کند.

در فیلم غیرت ناموسی هم اگرچه بخش اول فیلم خیلی مخملبافی است اما کم کم قطار استعاره های شخصی پذیرا از راه می رسند. دیزالو های استعاری آخر فیلم، تقابل پارادوکس اندوه و یاس و تقابل های سمبلیک بی شمار دیگری که در پی می آیند. خلاقیت های شخصی اویند. سمبل هایی که روایت فیلم را از یک حکایت اجتماعی به تصویر گری همه تاریخ می کشاند و آدم ها نه نمونه ای از آدم های روزگار خودشان که به استعاره هایی تاریخی از نقش تاریخی خود بدل می شوند. مثل نقش ایوان در برادران کارامازوف داستایافسکی، مثل نقش قمارباز یا ابله داستایفسکی، مثل نقش مینا و مژگان، مثل موقعیت خانه و بیابان در فیلم نیلوفر پذیرا ست.

منتها در فیلم، گاهی دیالوگ ها خیلی طولانی می شوند، وارد بحث های پر اطناب روشنفکرانه انتفادی می شود. بحث هایی که فیلم را به یک فیلم سفارشی تشریفاتی نزدیک می کند. گویی در یک فیلم داستانی تلویزیونی یا یک گفتگوی روشنفکرانه تلویزیونی شخصیت ها قرار است اوضاع امروز افغانستان و باید ها و نباید ها را بررسی کنند.

بازیگران تاجیکی در فیلم خیلی بد ظاهر شده اند، لهجه و رسمی حرف زدنشان، آنها را از دیگر بازیگران و فضای عمومی متمایز می کند.

نیلوفر پذیرا که در نوجوانی سالها از وطنش به کانادا بی آنکه خودش بخواهد یا خود از آن خبر داشته باشد به تبعید مجبور شد. "بخشی از من در کابل مانده است، در قریه های غمگینی که د ر آن زنان مدت هاست بازگشتن شوهرانشان را انتظار می کشند"، چنانکه دختر بیابانی در کیمیاگر می گوید. حالا می خواهد بداند دلیل این تبعید چه بوده است و این جستجو برای پرسش را در قالبی فیلمی با نام غیرت ناموسی به نمایش در آورده است.

فیلم پر از آرامش است. آرامشی نه مراقبه گرانه بلکه سرد و پراضطراب و هول انگیز، هر لحظه این آرامش منتظر آشوب و آبستن حادثه است. فکر کنم به علت همین فضای خیلی شرقی اش هم هست که خیلی مورد استقبال منتقدین غربی قرار نگرفت. فضایی که در زندگی واقعی او سالها پیش، نامه ای همراه شعری از قهار عاصی، برای دعوت او به بازگشت، آورده بود. شاعری که کشته شدنش در جشن سی و هفت سالگی اش با راکتی نامعلوم، دعوت نامه دعوت به وطن نویسنده را برای سالها در دستش فرسوده نگه داشت. تا وقتی باز گردد همه این سالهای ندیده و نگفته را برای جهان باز گوید.

مطالب مرتبط