پیشینه و جایگاه ترجمه در افغانستان

ترجمه آثار ادبی، هنری و علمی پل پیوند میان فرهنگ های مختلف جهان است، اما ترجمه در افغانستان چه جایگاهی دارد؟

اخیرا کانون پژوهشگران افغانستان مستقر در لندن، سعی کرد با برگزار کردن همایشی پاسخ این سوال را بیابد.

در این همایش، در دانشگاه یو.سی.ال لندن، از اسدالله شفایی همکار ما در بی بی سی که چندین اثر با موضوع افغانستان را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده است نیز نکوداشتی به عمل آمد.

در همایش ابتدا سلطان علی کشتمند صدراعظم پیشین افغانستان و رئیس کانون نگاهی افگند به پیشینه فن ترجمه و اثرات آن در گسترش و غنای فرهنگی ملت های مختلف دنیا.

شاه علی اکبر شهرستانی محقق افغان مقیم لندن که کتابی با عنوان رهنمای ترجمه هم نوشته و چاپ کرده است، به ذکر مهمترین آثار و مترجمان افغان آنها پرداخت و به ویژه از محمود طرزی به عنوان نخستین مترجم افغان که آثار مهمی را از زبان ترکی به فارسی ترجمه کرده است نام برد.

Image caption نکوداشت از اسدالله شفایی، مترجم، در همایش جایگاه ترجمه در افغانستان

داکتر بشیر سخاورز شاعر و نویسنده که دست در کار ترجمه نیز دارد، به دشواری های ترجمه شعر اشاره هایی داشت و می گفت بیشتر آنهایی که سعی داشته اند شعر را به صورت موزون و مقفی ترجمه کنند، کار ناموفقی داشته اند.

بحثی در همین باره داشتیم با حضور حضرت وهریز نویسنده افغان مقیم کابل که چندین رمان و اثر شعری را از زبان های روسی و انگلیسی به فارسی ترجمه کرده و نیز اسدالله شفایی همکار ما در لندن که در ده سال اخیر پنج کتاب در مورد وقایع افغانستان را از منابع انگلیسی ترجمه کرده است.

چنانکه در نسخه صوتی مجله هم خواهید شنید، در این شماره از ساخته شدن فیلمی بر اساس رمان "هزار خورشید درخشان" نوشته خالد حسینی نویسنده افغان مقیم امریکا هم گفته ایم.

در این فیلم بر دشوارهای زندگی زنان افغان تمرکز شده است. این فیلم را ستیفن زیلیان از کارگردانان هالیود ساخته است. از رضا محمدی شاعر و نقد نویس مقیم لندن پرسیدم که رمان هزار خورشید درخشان چقدر امکان فیلم شدن داشت؟

Image caption سلطان علی کشتمند صدراعظم پیشین افغانستان و رئیس کانون نگاهی داشت به پیشینه فن ترجمه و اثرات آن در گسترش و غنای فرهنگی ملت های مختلف دنیا

او در پاسخ گفت خالد حسینی که از پیش می دانسته این رمانش روی پرده سینما ها نیز خواهد رفت، سعی کرده رمان را طوری بنویسد که بتواند به آسانی تبدیل به فیلمنامه شود.

موضوع واپسین مطلب مجله این هفته هم انتشار رمان "گرگ های دوندر" از سیامک هروی نویسنده افغان بود.

این کتاب اخیرا در۲۰۶ صفحه در کابل به چاپ رسیده که روایتگر حوادثی برخاسته از جنگ، راه گیری، چپاول و آدم ربایی است.

نویسنده برخلاف بسیاری ازداستان نویس های دیگرافغان از زمان حال حکایت می کند و ناهنجاری هایی را که در جامعه وجود دارد به تصویر می کشد. محل رویدادها بیشتر در ولسوالی کرخ ولایت هرات و بخصوص "بند سبزک" و کوه "دوندر" است که شاهراه هرات- بادغیس از نزدیکی آن می گذرد.

در این رمان کسی به نام "نادر" وقتی می بیند دوباره هرات دستخوش بد امنی است، گروه مسلحی تشکیل می دهد و به کوه می رود، او فرزند سبحان همکارقدیمی و پیرش را که در زمان تهاجم اتحاد شوروی به افغانستان با او همکاربوده با خود به کوه می برد، ولی سبحان نمی خواهد که پسرش مانند خودش قاتل و دزد و آدمربا وراهگیربار بیاید. از همین رو قصد آوردن فرزند می کند و در کوه به نزد "نادر" می رود.

رسیدن او به کوه مصادف است با حوادث بسیاری که نویسنده آن را با استفاده ازنام اصلی محلات با مهارت به تصویرکشیده است.

"پایت­را از روی سینه­ام بردار! من دیگر به دردت نمی­خورم، من تمام شدم. من مُردم و دیگر از من کاری ساخته نیست. برو آدمکُش دیگری برایت پیدا کن. سبحان مُرد. خودت کشتی. از مرده او چه می­خواهی؟ خودت زندگی­اش را گرفتی. سبحان مرده، ولی تو هنوز می­خواهی تا فرزندش تفنگ بگیرد و سپرت شود و دشمنانت را از سر راه بردارد، مانند سال­های قبل، مانند زمانی که پدرش همچو درختی در برابر هر طوفانی ایستاده بود. مانند روزگاری که پدرش جوان بود. مانند روزهای "دروگری" که از چهار طرف دشمنانت را درو می­کرد. حالا آن روزگار نیست، آن روزگار را گاو سیاه خورد، سبحان مُرد، خودت او را کشتی. اگر می­فهمیدم که این قدر نامردی در برابرت می­ایستادم و می­کشتمت."

این تکه بخشی از رمان است که پدر در جدال برگرداندن فرزندش بر زبان می آورد. اما فرزندش رفته است و دل به دختر "نادر" سر گروه تبهکاران داده است. این دلداد گی طولی نمی­کشد چون دختر را کس دیگر می دزد و می خواهد با او به زور ازدواج کند.

اما دختر شب عروسی، قبل از نکاح، خودکشی می کند و با آتش زدن خود نمی گذارد دست کس دیگری به او برسد.

بعد از این خودکشی نادر به یک درنده واقعی بدل می شود و دختر هشت ساله ای را برای انتقام خون دخترش می رباید تا با آتش زدن و دفن کردن او در کنار دخترش، به آرامشی برسد.

"تو چند روزی برو به کرخ. ببین اوضاع چیست. ببین کی از فامیل قادر زنده مانده و در کجا است. می­خواهم اگر دختری از آن­ها مانده است، برداری و بیاوری به کوه، بیاوری این­جا تا بسوزانم و پهلوی نگار دفن کنم. نمی­خواهم دخترم زیر این سنگ­های کوه "آسمانی" تنها باشد. نمی­خواهم تنها بوی گوشت سوخته از قبر او به مشامم برسد. تو مصطفی برو! با احتیاط برو. خودت را لو نده. فقط یک دختر از خانواده قادر پیدا کن و بیار که برای نگار سوخته، خواهر خوانده شود. من خودم او را مي­سوزانم و بعد می­برم کنار نگار گور می­كنم. امشب ماندگی­ات را بگیر. فردا برو!"

این رمان به همین گونه سرنوشت کسی را نیز به تصویر می کشد که بیست و پنج سال پیش به سبب جنگ به خارج رفته و با بهبود اوضاع دو باره به وطنش برگشته اما وقایعی رخ می دهند که نتیجه اش پیشیمانی او از بازگشت به وطن است.

نویسنده از کارکرد پلیس نیز به سادگی نمی گذرد. او نگاهی انتقاد آمیز به عملکردهای پلیس که با سهل انگاری ها باعث ادامه فعالیت گروه های تبهکار شده می افگند.

در اخیر این کتاب پای جامعه جهانی هم به داستان کشانیده می شود. گروه تبهکار که قصد ربودن یک سرباز ایتالیایی را دارد، خود به دست آن نیروها متلاشی می شود، اما برای تداوم راه گیری، چپاول و اختطاف، همه "گرگ های دوندر" از بین نمی روند. شاید نویسنده در پایان داستان خواسته است بگوید که جنگ و چپاول هنوز ادامه دارد.

سال گذشته نیز از این نویسنده داستان بلندی تحت نام " اشک های تورنتو در پای درخت انار" به نشر رسید که با استقبال گرم خواننده ها روبروشد.

این داستان به زبان پشتوهم ترجمه شده و قرار است به شماری از زبان های خارجی ازجمله انگلیسی هم برگردانده شود.