توضیف بدون قضاوت، نگاهی به رمان 'گرگ های دوندر'

جلد کتاب
Image caption به نظر من در افغانستان ادبیات حالا به بزرگترین دارایی ملتی تبدیل شده است که سالها ساکت بوده است. دارایی که همه جهان به احترامش برخاسته اند. و مثل معدن بی منتهایی هر روز ذخیره تازه ای رو می کند وت کثیر می شود.

احمد ضیا سیامک هروی، از سالها قبل نویسنده بود. طنز می نوشت و خبرنگاری می کرد. بعد مدیر روزنامه انیس (روزنامه دولتی افغانستان) شد. بعد هم رفت وارد کاخ ریاست جمهوری و معاون سخنگوی او. با اربابان قدرت هم که نمی شود رفاقت کرد. این بود که حتی فکر نمی کردم. سیاست و میز و چوکی و محافظ، دیگر برای او خلوتی مانده باشند که خیالاتش را در آن ببرد و بنویسد.

از بس این سالها دیده ام هر که خرده ذوقی داشته نردبان شهرت و قدرتی ساخته و چون به آن منزل والا رسیده است. قلمش را گذاشته خاک بخورد و درجامه تازه چندان جدی شده است که جامعه جانش را به کلی از یاد برده است.

وقتی کتاب تازه اش را گرفتم. اصلا فکر نمی کردم کتاب با ارزشی باشد. فکر می کردم از جنس همان کتاب هایی است که صاحبان امور، برای سر گرمی می نویسند. با بی حوصلگی کتاب سیامک را گرفتم و باز کردم که بخوانم. به هر حال نوشته یک دوست در چنین سالهای عسرت، موهبتی است.کتاب را باز کردم اما نتوانستم ببندم تا تمامش کردم.

خواندن یک کتاب در یک نفس در لندن کاری است شاقه. و این البته به زیبایی کتاب برمی گردد نه خواننده معمولا بدبین آن.

رمان "گرگ های دوندر"، راستش دیوانه کننده بود. روایتی شگفت از کشوری جادویی. قصه دزدان سر گردنه ای که همواره جز به ترس از آنها یاد نشده است.

«پایت را از روی سینه ام بر دار! درد به سینه ام پیجیده است. قفسه سینه ام می ترکد و استخوان هایش خرد می شود. طاقتم دیگر تمام است. پایت را از روی سینه ام بردار! آن روز ها را فراموش کن که تفنگت بودم، چماق دستت بودم، سنگت بودم. گفتی بزن،زدم.گفتی بکش کشتم. گفتی زنده به گورش کن، کردم. گغتی خفه اش کن کردم. گفتی نجاتش بده دادم.گفتی تاراجش کن،کردم.»

داستان با این گفتگوی درونی تلخ شروع می شود. گفتگوی درونی که نوعی رنج مویه است. نوعی زار زدن. اما کم کم فهمیده می شود که این گفتگو هیچ مخاطبی ندارد. نوعی جدال درونی است. نوعی تقلای توبه مانند از دزدی فرتوت،که سرگذشت فرسوده اش را برگ برگ ورق می زند.

سبحان، تا اینجا قهرمان داستان است.کلنجار درونی سبحان به گفتگویی دونفره با همسر پیرش می انجامد و سرانجام راوی دانای کلی وارد داستان می شود. نوعی روایت تیاتری که خواننده را به جستجوی راوی، کنجکاو می کند. تنها کنجکاوی یافتن راوی نیست که خواننده را صفحه به صفحه با خود می کشاند. کنجکاوی رمز گشایی از هذیانهای گیج و پراکنده سبحان بیشتر عطش پیگیری ماجرا را برمی انگیزاند.

روایت عوض می شود. اینبار قصه مردی دیگر است. قهرمان روایت این بار نادر است. رئیس سنگدل گردنه گیران که در هذیانهای سبحان در عین پراکندگی به دقت توصیف شده است. کسی که سبحان باید برود پسرش را از او پس بگیرد.

مصطفی پسر سبحان، قهرمان واقعی داستان است.کسی که در فصول بعدی کتاب معلوم می شود اصل روایت بر محور او می چرخد. عشق او و شجاعت و مهربانی او و بازگشت او و خلاصه همه چیز به او ختم می شود. راهزن جوانی که جوره نوجوانی اش حالا راوی قصه ها و راز ها و کامیابی ها و ناکامی های اوست. چند شخصیت دیگر حلقه گردانندگان داستان را کامل می کنند. لطیف سیاوشانی، نمونه شهری و عصری این نگهبانان ازلی کوه و آشفتگی و قادر زینلها نسخه مشروع این راهزنان.

همه این شخصیت ها راهزن اند. شخصیت های دیگری هم که پایشان به ماجرا کشیده شده اند. همه تشعشعاتی از همین منشورند. یا دزدانی بالفعل اند یا دزدانی بالقوه که یا هنوز فرصت یا شاید جرات دزدی نیافته اند. یا هم محیط و شرایط مانع استحاله آنان به چهره داستانیشان شده است.

Image caption با بی حوصلگی کتاب سیامک را گرفتم و باز کردم که بخوانم. به هر حال نوشته یک دوست در چنین سالهای عسرت، موهبتی است.کتاب را باز کردم اما نتوانستم ببندم تا تمامش کردم.

داستان ریتم داستان های همینگوی را دارد. مثل وداع با اسلحه همینگوی سرد و توصیفی است. با توضیحاتی کلاسیک در تشریح شخصیت های داستان. اما لحن شاعرانه مارکز را دارد. این تقریبا شناسه همه داستان های افغانی این ایام است.

داستان هایی که این روزها هر چه قدر گفته می شوند تمام نمی شوند. داستان هایی هر کدام از یکی دیگر زیباتر و هر کدام گویی ادامه ای است بر داستان قبلی. گویی سوژه ای را برای نقاشی گذاشته اند و هزاران نقاش هر کدام چشم دید خود را ترسیم می کنند و برای همین است که هر کدام در عین تکراری بودن تکراری نیستند.

به نظر من در افغانستان ادبیات حالا به بزرگترین دارایی ملتی تبدیل شده است که سالها ساکت بوده است. دارایی که همه جهان به احترامش برخاسته اند. و مثل معدن بی منتهایی هر روز ذخیره تازه ای رو می کند وت کثیر می شود.

رمان "گرگهای دوندر" از بهترین این نمونه هاست. روایتی بی نظیر از جماعتی گردنه گیر،و به شکلی نمادین از سرگذشت ملتی تاراج شده. بی آنکه کسی بتواند فرق قربانی و قاتل را دریابد. آنکه تاراج می شود.خود در تاراجی دیگر است و آنکه تاراج می کند خود قربانی خیانتی دیگر است. هر کدام به نفرینی دچارند و برای این نفرین تاریخی است که راه گریزی و گزیری ازین دایره محتوم برایشان نیست.

سبحان، که در موضع اصلاح گری و نقد است خود به نفرین مردمی تاراج شده در طی سالیان، به خواری گرفتارست. چون لاشخوری فرتوت، حتی توجه انتقام کسی را هم برنمی انگیزد. نادر به راهزنی ناچارست و لوازم این شکل از زندگی ناچار، قساوت و سنگدلی است و رنه او خود می توانست به آسایش نه در کوه که در خانه گرم خویش مواظب خانواده خویش باشد.

عبدالباقی دزد نیست. اما او در سالهای ناگزیری از مملکت گریخته بوده وگرنه چه بسا که او نیز حالا به جای دامنه کوه بایستی در قعر صخره ها با لاشخوری عمر می گذراند و این را هم خودش و هم سبحان اقرار می کنند. مصطفی، ذاتا دزد نیست اما خاطر خواهی معشوقی ممشوق او را به کوه کشانده است.

مصطفی صورت آینده پدر خود است:«گفته بودم که عاقبت گرگ زاده گرگ شود».مصطفی بی که خودش خواسته باشد. در دایره سرنوشت محتوم نفرینی گرفتار می شود.«که چار روز مغاره نشینی اش به صد سال زندگی هر دم شهیدی می ارزد» وآن دیگران، این صد سال زندگی هر دم شهیدی را هر دم تنفس می کنند. دیگران که هر آن ممکن است گروهی گردنه گیر ،زندگیشان را برباید یا مال و زندگیشان را در ازای جان خود یا عزیزانشان از آنها به زور بستاند.

رمان، به بهترین شکلی زندگی نفرینی مردمی طلسم شده را روایت می کند. طلسمی که در دایره تکرارهای بی رنگ بسته شده است. و همه بازیگران این روایت، تنها گرهی دیگر بر فروبستگی آن خواه یا ناخواه می افزایند.

نویسنده به خوبی توانسته وارد روان شخصیت هایش شود. و به بهترین شکلی کشمکش های شخصی قهرمان یا در حقیقت قهرمانهایش را به تصویر بکشد. داستان پیرنگ روایی جذابی دارد با فضا سازی هایی که به خواننده حس همذات پنداری می دهد و زاویه دید دانای کلی که طبعا به داخل کلنجارهای درونی افراد هم می رسد.

همه شخصیت ها تقریبا در حریان یک ماجرای مثالی از چندگانگی یک چهره وارد قصه می شوند.درین بین شخصیت کاکایی(عمویی) که از آلمان می آید کمی غریب است. به سختی می شود این کاکا را در جدول روایی داستان جای داد.خواننده توقع دارد او هم مثل باقی شخصیت های داستان نقشی از چهره های چندگانه روانی قهرمان گردنه گیر را بازی کند. اما او خیلی معصوم است. تنها فضیلت او وطن پرستی است و مقایسه این وطن با سرزمین ها و سرگذشت های دیگر مردم دنیا.

اما نویسنده زیاد برای تطبیق این ایده و پرداختن همانندی این شخصیت که صفحات زیادی از کتاب را هم به خود اختصاص داده با باقی شخصیت ها انجام نداده است. تنها کاری که در راستای داستان از او سر می زند فروش باغی است که ملکیت او است در حالی که این کار را از همان آلمان هم می توانست انجام دهد.

گاهی هم داستان وارد توضیحات اضافه می شود. یعنی مجبور می شود برای شخصیت پردازی دل خواهش ،خودش به عنوان نویسنده در داستان دخالت کند. مثلا وقتی در توجیه سواد سبحان می گوید «قبلا تا صنف پنج خوانده بود. انگلیسی هم کمی بلد بود برای همین توانست بخواند» این توضیح را حتما لازم نیست با دخالت خود نویسنده همین جا بیاورد. اگر خیلی قبل یا خیلی بعد هم می آورد نه تنها بد نمی شد بلکه برلذت کاشفانه خواننده می افزود.

Image caption و بالاخره اینکه این داستان یکی از بهترین داستان هایی بود که من در طی سالها خوانده بودم. داستانی خواندنی و غمگین درباره راهزنان کوه دوندر،کوهی تمثیلی از افغانستان.

با این همه محسنات کار او فراوانند. اول اینکه، داستان او با جرات وارد متن ماجراهای داغ شده است. دوم این که شخصیت های او بر عکس شخصیت های معمول نویسنده های فارسی، روشنفکر نما نیستند. گپهای کلان کلان و نقل قول های فلسفی ندارند. شخصیت های جهان داستان او مثل خود داستان جهان واقعی و ساده و پذیرفتنی دارند. همین که داستان از افاضات روشنفکری خالی است خود کاری بزرگ است. فرم خیلی خوب در دست نویسنده انعطاف دارد و بازی می کند. و اتفاقا فلسفی ترین نوع برخورد با داستان جهان جز این نیست. چرا که آدم ها در توصیف قضاوت نشده شان، همه تیپ هایی فلسفی اند.

راهزنی که دل دارد و پدر و مادر نگران دارد و خود می تواند نگران شود و دل ببندد. روابط اجتماعی و قراردادهای ارتباطی خاص خود را داشته باشد و این حقیقت همیشه راز آلود و داستانی آدمی است در هر شرایط و نسبتی که باشد. بعضی از موتیوهای مثالی مثل بازی تن نگار (معشوق مصطفی) وآب و تقابل پدر و فرزندی،که همواره ضامن زیبایی روایت های شرقی بوده است از داستان خسرو وشیرین تا رستم و سهراب، به خوبی در داستان به کار رفته است.

نثر داستان گاهی به روال سبک داستان نویسی افغانی، وارد شعر شده است و این شاعرانگی هیچ وقت شعاری یا گل درشت نشده است.«نگار توته آتش شده بود. می دوید، سرعت گرفته بود و شعله ها در پی اش بودند، او را در هم می پیچاندند تا که پیچاند و افتاد. نگار افتاد و شعله ها رفتند. نگار خاکستر شد و بر روی زمین پاشیده شد و مصطفی تا خواسته بود به او برسد، نگاری نبود کتری سیاه به جوش آمد و آب سر رفت. آتش دیگدان خاموش شد. .»

و بالاخره اینکه این داستان یکی از بهترین داستان هایی بود که من در طی سالها خوانده بودم. داستانی خواندنی و غمگین درباره راهزنان کوه دوندر،کوهی تمثیلی از افغانستان که با این دیالوگ بی نظیر تمام می شود.

«- غمت را دیگر ندارم، دیگر فرزندی ندارم که غمش را داشته باشم.

پدر، دوندر هیچ وقت بی گرگ نبوده، گرگ های این کوه همه بی پدر و مادر هستند.»

مطالب مرتبط