سوژه ای حاشیه نشین، نگاهی به 'تا سیگار بیست و یکم'

پشتی کتاب "تا سیگار بیست و یکم"
Image caption پشتی کتاب "تا سیگار بیست و یکم"

"تا سیگار بیست و یکم روایت گزارش گونه یک روز از زندگی شخصی است که روز را با روشن کردن اولین سیگارش آغاز و شب را با خاموش کردن آخرین سیگار به پایان می رساند. در میان دیگران زندگی می کند اما انگار آنان او را ندیده و یا نمی شناسند. تنها دوستش پیرمرد سیگارفروشی است که هر صبح از او سیگار می خرد.

او روزنامه نگاری ساده اما متعهد است. تعهدش نسبت به هنر نویسندگی است. از هیچ کس خوشش نمی آید اما تا آنجا که نیاز باشد با همه مراوده دارد. برای فکر نکردن به تماشای فیلم مشغول می شود، اما به هر چیز غیر از خود فیلم فکر می کند. با آن که از همه چیز و همه کس خسته شده اما از موقعیت خود هیچ شکایتی ندارد. آنچه که همواره به او نیروی حرکت و کنش را می دهد و از طرفی آزاردهنده به نظر می رسد همین تفاوت و بیگانگی است."

آنچه که ما در این اثر و در اکثر آثار "روح الامین امینی" با آن روبرو هستیم، گونه ای سردرگمی، بیگانگی و توهم یا خیال زدگی است.

سوژه متن که خود حاشیه نشین است، مسرور و سرخوش از خودبودگی و فردیت و مبهوت از دگرشدگی دیگران است. دیگرانی که ژان پل سارتر آنان را به جهنم تشبیه کرده است. در این کتاب نیز سوژه با دغدغه تودورفی روبروست: "دیگران و من. این دیگران کیستند؟ چرا این گونه اند؟ آیا آن ها آیینه شناخت من از خودم نیستند؟ اما پر واضح این است که من با وجود آن ها وجود دارم و تعریف می شوم." این نکته سبب شده تا سوژه در موقعیت هستی برای خود قرار گیرد و با عینک خود به دیگران نگاه کند. شاید در این راه چندان موفق نبوده باشد. چنانچه که در "سیگار نهم" برخلاف موقعیت های پیشینی با دیدی ارزشی به جهان نگریسته و مخاطب گمان می کند که سوژه متن تنها قربانی در این جهان است.

حس بیگانگی سوژه را در موقعیتی وحشتناک قرار داده است. بیگانگی با دیگران، علایق و سلایق آن ها، بیگانگی با جهان، با منطق وجودی اش، با ریتم پرشتابش و با ساختار غیر منطقی اش. چنین حسی باعث شده تا سوژه از آنچه که دیگران دارند و یا برای بدست آوردن آن تلاش می کنند، خود را تهی ببیند. این در خود فرورفتگی سوژه و آن از خود بیگانگی دیگران باعث روان پریشی و خیال زدگی سوژه شده است.

در "سیگار سوم" با چنین وضعیتی روبرو می شویم: "همیشه این سیگار سوم را دوست دارم. شاید به خاطر این باشد که هر دو کلمه با سین شروع می شود و به گوش موسیقی خوش آهنگی از هم نشینی این کلمه ها می خورد." یا در قطعه ای از "سیگار چهاردهم"، اینطور می خوانیم: "شاید شما را به این خیال واداشته که دارید نوشته دیوانه ای را می خوانید که در دیوانه خانه به او احمق می گویند."

آیا می توان شخصی را که سیگار در دست در گوشه ای نشسته و به هم نشینی زیبایی شناسیک کلمات فکر می کند، هوشیار و عاقل دانست؟ جالب این جاست که سوژه خود دچار توهمی خردمندانه شده و می گوید که حتما شما فکر می کنید که من دیوانه ام.

سوژه در هر لحظه از کنش و تفکر به صورت نا خود آگاهانه به سمت و سویی دیگر کشانده می شود و خود را در فضایی دیگر می یابد. مثلا در قطعاتی از "سیگارهفتم": "معمولا این سیگار (سیگار هفتم) هر روز تا نیمه ی راه، تنها همراهم تا آپارتمانی است که هر روز موقع بیرون آمدن با دقت درش را قفل می کنم. تا به قول قدیمی ها حرامی ای به سراغ خرت و پرت های به درد نخورم که البته به درد خودم می خورند، نرود. کارش نمی شود کرد من همین کفش های همیشه خاک زده ام را دوست دارم و دلم نمی خواهد بروم یک جفت کفش را انتخاب کنم."

چنانچه در این قطعات دیدیم روشن کردن یک سیگار با باز کردن در آپارتمان و خریدن کفش دارای رابطه ای چرخشی روانی است، که سوژه در عین حال در موقعیت های گوناگون و دغدغه های جدید (البته بی مورد) قرار می گیرد. این جنون و سردرگمی در روزمرگی تشدید می شود. روزمرگی که با تکرار منظم و سیستماتیک حوادث (اگر بتوان به آن ها حادثه گفت) شکل می گیرد. دیدن هرروزه ای پیرمرد سیگارفروش، مرد بساطی، دوستان اداره، کمپیوتر خسته کن و هزاران نشانه دیگر خود گواه هرروزگی است.

در چنین وضعیتی دیگر زمان بی معنا است. زمان در هرروزگی دچار حرکتی بیهوده و دایره وار است. هیچ گسست زمانی وجود ندارد. هیچ گاه نمی توان آن را متوقف یا در آن سکتگی ایجاد کرد. زمان نشانه ای از چرخش پوچ جهان ماست. ما در زمان کوک شده ایم. ما در جهانی زندگی می کنیم که به شکل بوروکراتیک از قبل برنامه ریزی شده و ما فقط باید برنامه را درست اجرا کنیم و خود را با این برنامه منطبق کنیم وگرنه از قافله عقب می مانیم. اما روح الامین امینی، نظام حرکت و کنش را به چالش می کشد. در این اثر منطق زمانبندی نه براساس ساعت و چرخش زمین بل بر بنیان گرفتن جان یک سیگار و جان دادن به سیگاری تازه است.

البته هر از گاهی با (زمان دیگران) روبرو می شویم. همچون ساعت ٩:٢٥ دقیقه در سیگار سوم. اما این حسابگری سوژه چیزی جز بازی با اعداد و منطق ریاضی نیست.

سوژه در "سیگار هفتم" می گوید: "سیگار هفتم را مثل هر روز دقیقا موقعی روشن کردم که پایم را از دفتر بیرون گذاشتم." چنین به نظر می رسد که امینی با نیش خندی به زمان و دستگاه اندازه گیری مضحک اش، در پی کشف رابطه انسان با زمان و در قیاسی بزرگتر در پی کشف نسبت انسان با هستی درحال شدن است.

در "سیگار سیزدهم" به این رابطه اشاره می کند: "من زمانم را عاشقانه دوست دارم. زمان من معنی دوست داشتن را می داند. زمان من زمانی است که به این زودی ها منتظر هیچ حادثه ای نیست."

سیگار نماد زایش و مرگ است. با روشن شدن سیگار ما به جهان پرتاب می شویم، با سوختن اش زندگی عبث را تجربه می کنیم و با اتمامش ما نیز به نیستی می پیوندیم. این نیستی، نیستی برای دیگری است. واقعه ای که ما اسمش را مرگ می گذاریم. همچون مرگ پیرمرد سیگارفروش در "سیگار بیستم". نیستی پیرمرد در حضور دیگری یعنی سوژه داستان معنا پیدا می کند. مرگ همچون فروپاشی روزمرگی برای پیرمرد و بی ثباتی بودن برای سوژه است. اما سوژه دچار دوگانه انگاری من و دیگری شده و حتی نمی تواند تعریف درستی از خود به عنوان من در اکنون بدهد.

سوژه خود را مرکز هستی و جایگاه معنی می داند. سوژه از وجود خود مطمئن است و از خود فرار نمی کند. خود را به چالش نمی کشد و همواره در پی توجیه کردن خود است. در واقع او به همه چیز جز خودش بدبین است. این توهم وجه دیگر خود را نیز نشان می دهد. طوریکه در "سیگار نهم" نویسنده با استفاده از مکالمه افلاطونی، مخاطب را سردرگم کرده و طرح روایت را به تاخیر می اندازد: "چطور است این طور فکر کنیم: درست است که ابزار در مواردی می توانند برای تسریع یک روند مفید باشند، اما اگر انرژی و ظرفیتی برای انجام کاری وجود داشته باشد آن کار با ابزار یا بدون ابزار صورت خواهد گرفت و من همین طور فکر می کنم قهرمان های واقعی قهرمان خواهند شد چه ضد قهرمانی وجود داشته باشد چه نداشته باشد و قاتل های واقعی قاتل اند چه کسی برای کشتن وجود داشته باشد چه نداشته باشد."

بوضوح دیده می شود که مولف از طرح روایی داستان خارج شده و وارد جدالی فلسفی با مخاطب می شود. که البته در این راه نیز موفق نیست. سرنخ های این تفلسف بیرونی در درون داستان، در "سیگار اول" نیز دیده می شود: "می خواهم مفهوم خودم را در قالب این کلمات مشترک بریزم که هر لحظه رنگ عوض می کنند."

مولف خود را رها شده در دنیای متن و اسیر در چنگال انبوهی از واژگان می داند. البته کاملا واضح است که انسان اسیر واژگان و الفاظ و درکل اسیر زبان است، اما نوشتن در مورد چنین اسارتی باعث کم رنگ شدن منطق روایت شده است. تا آنجا که گمان می شود که "سیگار اول" در حکم مقدمه ای برداستان است. نویسنده در سیگار اول و چهارم به دنبال شرح و توصیف وضعیت فکری خودش می باشد و اجازه نمی دهد که مخاطب خود با اثر ارتباط برقرار کرده و چنین وضعیتی را درک کند. اما این کاستی ها باعث نشده که قطعات شاهکاری چون قطعات "سیگار نوزدهم" را نادیده بگیریم:

"دروازه های خانه ها یکی پس از دیگری باز می شد و بر تعداد آدم های بیرون خانه ها افزوده می شد که تعدادی از آن ها چند قدم جلوتر از در خانه شان دروازه دوکانی را باز می کردند و شروع می کردند به آراسته کردن اطراف دوکان و عده ای هم می رفتند و در پیچ خیابان دفن می شدند. البته عده ای را هم موترها به شدت می بلعیدند و با خود می بردند تا توازن خیابان ها به هم نریزد."