افغانی‌سازی مالكيت‌ها و مسووليت‌ها بر مدار لرزان

Image caption بدون حضور جامعه جهانی، هیچ تضمینی وجود ندارد که از فروپاشی داخلی در حکومت فعلی جلوگیری کند

این نوشته معطوف به نگرانی‌هایی است که این روزها در رابطه به فرایند انتقال مسوولیت‌های امنیتی به نیروهای افغان و خروج نیروهای خارجی، ابراز می‌شود.

اشرف غنی احمدزی، رئیس کمیسیون انتقال، این فرایند را "برگشت ناپذیر" گفته است؛ اما این برنامه در زمانی به اجرا گذاشته می‌شود که آغاز خروج نیروهای آمریکایی و متحدانش از افغانستان نیز شروع شده است.

در این نوشته به این مساله پرداخته خواهد شد که چه چالش‌ها و فرصت‌هایی در برابر فرایند افغانی‌سازی مالکیت‌ها و مسوولیت‌ها وجود دارد.

فکر انتقال مسوولیت‌ها و افغانی‌سازی مالکیت‌ها، پیش از سال ۲۰۰۶ بیشتر در حوزه کمک‌های بین المللی از سوی حکومت افغانستان مطرح بود.

سپس، مبتنی بر توافقنامه افغانستان در کنفرانس لندن (افغانستان کمپکت) و بعد هم پاریس، بر طرح افغانی‌سازی امور بیش از پیش مهر تائید گذاشته شد. تا این که حکومت افغانستان، در سال ۲۰۰۸ بر مبنای توافقنامه لندن و اعلامیه پاریس، متن استراتژی توسعه ملی را تدوین و به جامعه جهانی ارائه کرد.

نخستین اولویت در متن استراتژی توسعه ملی، امنیت است. در واقع اولین بار به صورت رسمی و مدون، در همین متن مساله انتقال مسئولیت امنیت به نیروهای افغان در زمره‌ اولویت‌ها و اهداف ملی مطرح شد.

اما عدم ظرفیت لازم در دولت افغانستان، فساد گسترده، عدم انسجام کمک‌ها، ساختارهای رسمی و غیررسمی موازی، اختلاف نظرها، ازهم گسیختگی سیاسی در داخل حکومت و تجدید قوای طالبان، سبب شد، تا متن استراتژی توسعه ملی که برای پنج سال تدوین شده بود، عملا دست ناخورده و اجراناشده باقی بماند.

مالکیت‌ها و مسوولیت‌ها

نخست باید دید در ۱۰ سال گذشته چه چیزهایی درافغانستان به وجود آمده و تاسیس شده که بعد از این حکومت افغانستان قرار است هم مالک آن‌ها شود و هم در برابر آن‌ها مسئولیت برعهده بگیرد؟

بی گمان در ده سال گذشته تحولات چشم‌گیری به وجود آمده است. به لحاظ ساختاری نهادهای مهم ملی تاسیس شده اند، و کاربست جدیدی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی پی‌ریزی شده اند. به لحاظ دینامیسم و فرایند، جامعه عملا وارد یک مسیر متفاوت شده و نسل جدیدی که به وجود آمده است ناخودآگاه آغاز تاریخ را سال ۲۰۰۱ می‌داند؛ همین گونه تحولات چشم‌گیری در عرصه دموگرافیک در شهرها و مناسبات زندگی شهری قابل مشاهده است.

به لحاظ هویتی و گفتمانی، فضای ذهنی نسبت به دو دهه اخیر قرن بیستم متفاوت بوده و چشم اندازها فرق کرده اند.

در عرصه امنیت ملی و مسایل استراتژیک، بعد از سه دهه فروپاشی و نبرد، اکنون افغانستان صاحب دولت ملی، ارتش و پلیس ملی است. اگرچه هنوز در عمل این نهادها با مشکلات و چاشهایی روبرو هستند.

در عرصه مسایل ارزشی-هنجاری، قانون اساسی به میان آمده و مسائلی چون حقوق بشر، برابری زنان و مردان، دموکراسی، آزادی بیان و سایر ارزش‌هایی از این دست، از جمله دست آوردهای ده سال اخیر است. می توان این فهرست را طولانی کرد. حفاظت و حمایت از تمامی این دست آوردها، مسئولیت بزرگی است که از این پس قرار است مرحله به مرحله به عهده خود افغانها گذاشته شود.

مالکیت تنها به معنای آن نیست که حکومت کمک‌های بین المللی را تصاحب شده و مسوولیت امنیت شهرها را برعهده بگیرد؛ انتقال مسوولیت‌های امنیتی باید در چارچوب فراخ‌تر فرایند افغانی‌سازی مالکیت‌ها و مسوولیت‌ها بررسی شده رابطه آن با خروج نیروهای خارجی درک شود. اما چرا در این فرایند به طور مشخص امنیت مهم تلقی می‌شود؟

گفتمان تحقق دموکراسی‌ و دولت‌سازی بر مبنای عامل بیرونی، وجه غالب را در نیمه دوم قرن بیستم در فضای بین المللی داشت. اما در افغانستان به زودی فرایند دولت‌سازی، به فرایند "مبارزه با شورش" تغییر جهت داد و شرایط به شدت امنیتی شد.

هم چنین، در سال ۲۰۰۷ ژنرال‌های آمریکایی جنگ افغانستان را، "جنگ در میان مردم" تعریف کرده آن را از سایر انواع جنگ مجزا کردند. بنابراین، همزمان با افزایش تلفات غیر نظامیان و شدت حملات طالبان، افزایش فشار افکار عمومی در غرب، امنیت در راس معمای افغانستان قرار گرفت.

حق نشر عکس BBCPersian.com
Image caption عده ای از مقام های دولتی از جمله عطا محمد نور والی بلخ، انتقال مسئولیت به نیروهای افغان را یک حرکت سمبولیک می داند

تمام دست آوردها و راه حل‌ها باید در عرصه امنیت به نمایش گذاشته می‌شدند. دولت افغانستان نیز در تلاش بود تا کارآمدی و منزلت استراتژیک خود را که متهم به فساد و ناکارآمدی بود، برای مردم و متحدان غربی خود به نمایش بگذارد. الزامیت‌های منطقه‌ای نیز همین را ایجاب می‌کرد.

بنابراین، فرایند افغانی سازی امور، از انتقال مسئولیت امنیت به مثابه یک "فرایند برگشت ناپذیر" آغاز شد. روشن است که برگشت‌پذیر شدن این فرایند، شکستی غیرقابل جبران است. اما این فرایند کمک می‌کند تا جنگ در برابر طالبان، تحکیم دولت ملی، مسوولیت نظامیان در برابر جمهوری و واکنش و تعامل مردم با این فرایند، به مثابه یک رفتار مشروع ملی تعریف شده هویت سازی شود.

اما مساله خروج و وخامت اوضاع امنیتی سوالات جدی را در برابر توفیق این فرایند قرار داده است. به عبارت دیگر، چگونه می‌توان "برگشت‌ناپذیری" این فرایند را ضمانیت کرد؟

جنگ برسر زمان

به نظر می‌رسد که جنگ در برابر طالبان، عمر بلندی خواهد داشت. چون خصیصه جنگ کنونی، "جنگ در زمان" است و طالبان و حامیان منطقه‌ای آن‌ها نمی‌خواهند منطقه‌ای خاصی را در تصرف داشته باشند، کافی است زمان را در تصرف داشته باشند. پس ابعاد امنیت در افغانستان و فرسایس جنگ پرهزینه و پیچیده است. به این دلیل، فرایند انتقال مسوولیت‌ها مرتبط به خروج آمریکا از افغانستان مورد تحلیل و ارزیابی قرار می‌گیرد.

در فرایند انتقال، توجه به امنیت داخلی معطوف است. در حالی که حلقه‌ای مفقوده اصلی که توفیق فرایند انتقال را ضمانت می‌کند، ضریب ضمانتی برای امنیت خارجی افغانستان است.

تاریخ افغانستان نشان می‌دهد که امنیت داخلی وابستگی شدید به امنیت خارجی و عامل یا عوامل بیرونی دارد. هم اکنون تنش و ستیز چندجانبه در روابط بویژه افغانستان و پاکستان هم چنان لاینحل باقی است.

افغانستان حد اقل سه نوع مشکل با پاکستان دارد. مشکل نخست، عبارت از مساله دیورند و گروه‌های بنیادگرا و ستیزه‌جو است. مشکل دوم اما غیرمستقیم، مساله کشمیر و هند است که تاثیر بس سنگین‌تر بر روابط دو کشور گذاشته است. مساله سوم، چگونگی رقابت بر سر آسیای میانه با هند است که فشار آن بر افغانستان سنگینی می‌کند. "عمق استراتژیک" پاکستان در همین چارچوب معنا می شود.

ایران نیز در تلاش است تا سهمی در رقابت‌های منطقه‌ای داشته و آمریکا به صورت ننگین در منطقه زمین گیر شود. سرمایه داران و شیوخ عرب همچنان حمایت‌های مالی و معنوی از طالبان می‌کنند. هزاران مرکز آموزشی و رادیوهای تبلیغاتی اف ام طالبان در آن سوی دیورند هم چنان فعال اند.

بنابراین، افغانستان میدان نبرد استراتژی‌ها و ایدئولوژی‌هایی است که هم جنگ و منازعه را طولانی‌تر خواهند کرد و هم امنیت ملی را پرهزینه. پس ابعاد امنیت خارجی افغانستان بسی پیچیده‌تر و بسی تاثیرگذارتر از انتقال امنیت شهرها به نیروهای افغان است.

این گونه، رابطه انتقال امنیت و خروج نیروهای خارجی، مرحله جدیدی را در تاریخ افغانستان به وجود آورده است. اما دولت افغانستان در تلاش است تا با امضای موافقیت نامه استراتژیک با آمریکا، و احتمالا سایر متحدان بین المللی خود، حلقه‌ای مفقوده در امنیت ملی افغانستان را تکمیل کند. اما پیش فرض اساسی همه این مسایل، عبارت از "طولانی بودن جنگ" است. در همین نکته است که مساله خروج از افغانستان و فرایند انتقال مسئولیت‌ها بهم مرتبط شده به نگرانی‌های معناداری دامن می‌زند.

تکرار تاریخ یک امر محتمل

خروج شتابزده و ناسنجیده آمریکا و غرب از افغانستان، جز یک جنگ فاجعه بار دیگر در افغانستان هیچ پیامدی نخواهد داشت. همان گونه که خروج نیروهای شوروی سابق به چنین پیامدی منجر شد.

هرچند تفاوت‌های میان حضور آمریکا و شوروی به لحاظ حقوقی، گفتمان بین المللی و شرایط داخلی وجود دارد. اما این مسایل نمی‌توانند در نفس خود، خروج نیروهای خارجی از افغانستان را بی‌خطر جلوه دهند.

هم در زمان دکتر نجیب و در هم شرایط فعلی، چتر حفاظتی امنیت ملی که حد اقل دولت را حفاظت کند، وجود نداشت و ندارد. دولت دکتر نجیب، به حمایت پاکستان و مجاهدین داخلی و منطقه‌ای سقوط کرد. اکنون هم هرگاه طالبان، تنها پایه‌های داخلی داشته باشند، با یک مدیریت سالم ممکن است فرایند انتقال موفق باشد و بر طالبان غلبه حاصل شود. علاوه بر عامل بیرونی، به یاد داشته باشیم که با وجود تجهیزات نظامی قابل توجه، حکومت دکتر نجیب از درون فرو ریخت.

حالا هم بدون حضور جامعه جهانی، هیچ تضمینی وجود ندارد که از فروپاشی داخلی در حکومت فعلی جلوگیری کند. چگونگی حمایت مردم از دولت‌ها مهم است، اما در شرایط جنگ، خیلی نمی‌توان آن بر آن تکیه کرد. به خصوص با توجه به بحران سیاسی و گسست‌های اجتماعی در جامعه افغانستان.

حق نشر عکس AFP

بنابراین، قبل از آن که "تکرار تاریخ" را امر محتمل و یا غیرمحتمل بدانیم، بایستی بر عوامل تعیین کننده تکیه کرد. مهم‌ترین عوامل تعیین کننده، نخست چگونگی حضور آمریکا بعد از سال ۲۰۱۴ است. دوم، چگونگی برخورد افغانستان و جامعه جهانی با عوامل خارجی شورش است؛ سوم تعامل و ثبات سیاسی و اقتصادی داخلی افغانستان است؛ و چهارم، حمایت دوامدار جامعه جهانی از نهادهای امنیتی افغانستان.

پس هرگاه خروج جامعه جهانی از افغانستان، به مثابه یک فرار باشد و هیچ تعهد الزام‌آور در رابطه به حمایت از دولت افغانستان و پیروزی در جنگ فرسایشی نداشته باشد، "تکرار تاریخ" را نمی‌توان یک امر غیرمحتمل دانست.

استراتژی‌های بزرگ و خوشبینی‌های کوچک

اهمیت استراتژیک افغانستان برای امریکا بعد سال ۲۰۱۴ چیست تا به حضورش ادامه بدهد؟ یکی از رویکردهای تحلیلی نسبت به حضور آمریکا در افغانستان پس از سال ۲۰۱۴، بر اساس اعتقاد به استراتژی‌های بزرگ آمریکا در آسیای میانه، آسیای جنوبی و یا هم به خاطر مهار چین و هند و یا هم به خاطر منازعه هند و پاکستان و حضور جنگجویان اسلام‌گرا در این منطقه می‌باشد.

در این چارچوب، اهمیت استراتژیک افغانستان برای آمریکا نیز قابل فهم می‌شود. اما استراتژی‌های بزرگ نیز تابع شرایط اند. مسایل مثل بحران مالی و افرایش بدیهی‌های آمریکا ممکن است شرایط را به گونه دیگری رقم بزند. بنابراین، نمی‌توان بی‌دلیل خوشبینی‌های بزرگ داشت. اما می‌توان سناریوهای احتمالی را برای شرایط پس از ۲۰۱۴، لیست کرد. بدترین حالت خروج غیرمسئولانه آمریکا است و بهترین حالت حضور بلند مدت آن در افغانستان.

آیا هنوز اهمیت استراتژیک افغانستان به خاطر تهدید تروریسم بین المللی است؟ اگر این سوال درست باشد، تروریسم همچنان یک تهدید جهانی است. اما در گفتارهای مقام های غربی، پس از کشته شدن اسامه بن لادن و تاکید آن‌ها بر جدایی طالبان از القاعده، نمی‌توان اهمیت استراتژیک افغانستان را بر مبنای تهدید جهانی تروریسم ارزیابی کرد.

در ده سال گذشته، افغانستان به لحاظ ژئوپلیتیک و مناسبات منطقه‌ای و ظرفیت داخلی نتوانست در عمل برای خود اهمیت استراتژیک تعریف کند تا دولت فی‌نفسه به عنوان یک شریک قابل اتکا در محاسبات استراتژیک آمریکا به حساب آید.

حالا برنامه انتقال در مرحله آزمون قرار دارد و هرگونه موفقیت آن، هم پیش از ۲۰۱۴ و هم بعد از آن، به حضور جامعه جهانی و حمایت مستقیم غرب بستگی دارد. بنابراین سوال کنونی این است که افغانستان چگونه شرایط مناسب پس از ۲۰۱۴ را ضمانت می‌کند؟

مطالب مرتبط