آوازهای بنفش بی قانون، نگاهی به مجموعه اخیر فریبا حیدری

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption شعر های فریبا حیدری بیشتر نوعی تقلای شورانگیز برای بیان تجریدی احساسات است

فریبا حیدری در ایران شاعر شد. مثل خیلی های دیگر. فریبا اما در دل جامعه افغان ها شاعر نشد. اصلا در محله ای که آنها بودند در فضایی که آنها به سر می بردند. مردم از افغان ها تصوری انتزاعی داشتند.مثل خود او که از افغانستان تصوری خیلی حادویی داشت.

سرزمین ریشه. سرزمین ریشه های همه مدنیت های شرق و غرب. این انگاره خیالی نسل به نسل به او رسیده بود. فریبای شاعر فیلم ساز هم بود. یعنی فیلم ساز هم شد وقتی می دید فقط کلمات نمی توانند کفایتش را بدهند.

راستش اصلا در مایه های سلامت و طب و اینها درس خوانده بود.اما جامه طبابت برای او بافته نشده بود.با موج بازگشت افغان ها او نیز با خانواده اش به هرات اجدادی اش بازگشت. چندین فیلم مستند ساخت.ده ها فیلم نامه نوشت و بالاخره یک فیلم بلند سینمایی ساخت.اینها همه برای یک دختر جوان فوق العاده بودند. اما نمی شد همه چیز را فیلم ساخت.

این گونه مجموعه شعر هایش مجال ظهور یافتند. شعرش و فیلمش و خودش مثل تعداد زیادی از همین هنرمندان تازه بازگشته در فضای افغانستان مبهم و سربه هوا به نظر می آمدند.

بی حوصلگی

نسل مهاجری که با خود قواعد و نگاه های تازه ای را آورده بودند که در سلطه فضای سنتی هنر در افغانستان منکسر شد. این فضای شکسته و مبهم و در هم آمیخته در بین این جوان ها به یک شکل نبودند.اما همه روحیه ای مشترک داشتند. معترض، آشفته وانتزاعی.

شعر های فریبا حیدری بیشتر نوعی تقلای شورانگیز برای بیان تجریدی احساسات است.احساساتی که حتما شخصی نیستند. حتما عمومی هم نیستند. به این خاطر خیلی به تجربه اکسپرسیونیسم تجریدی یا انتزاعی شبیه است.

این تجربه در هنر و به خصوص شعر و سینما و نقاشی معاصر افغانستان به خوبی دارد راه خود را می یابد. اکسپرسیونیسم انتزاعی محصول مهاجرت و تلاقی نقاشان مهاجر بود. دیدگاه های مختلفی که زیر سایه جنگ و ایدیولوژی و بدبینی سیاسی و تقسیم ظاهرا عاقلانه مرزها، نمی توانستند این جهان خیلی واقعی شده را قبول کنند.

پولاک شروع کرد به پاشیدن رنگ روی بوم. به ایجاد شکلهایی در دل بی شکلی. بیان آزادنه حس هنری فارغ از دغدغه سبک و منتقد. فارغ از قواعد کهن ،جدی و رسمی که خیلی تشریفاتی به نظر می رسیدند.

بی حوصلگی اولین خصوصیت این نوع نگاه است.

حنجره ام گم می شود

خوابت، بیدار

سر از آسمان در آورده ام

این طیاره، از سقوط پنجم که بالا می آمد

به پلک های تو چسبیده بود

***

گمشده اش

به خوابم آمد

که خواب ها به تو پل می زنند

و تو

به تشویش های ازلی دیوار

و دست خودم نیست اگر که ترک بر می دارد و بر می دارند ترک ها

لب های تورا

از صورت این تصویر

یک نوع بی حوصلگی غیرواقعگرا، اما دقیقا فراواقعگرا نیست. مفاهیم خیلی انتزاعی نیستند. فقط کمی در هم فرو رفته اند. همه چیز جریان دارد تنها وقت برای بیان جداگانه این همه حرف نیست. خیلی وقت است که خیلی حرف ها گفته نشده اند. انگار شاعر "پس از سه قرن خموشی به حرف آمده است" و حالا همین طور باید همه چیز را بگوید.

مثل صحنه شفا یافتن کودک لال در فیلم معجزه در میلان، که برای او مقصد سخن گفتن مهم نیست. مهم، گفتن چیز هایی است که در دلش تلنبار شده و تا هنوز فرصت گفتنش نبوده است.

تکانی به مغزم

تکانی به استخوان های متحرک گوشم

تو کنده می شوی

با تکۀ بزرگ ناخنت

دچار دلهره ام

معلق و رها

در کوچه های بی حصار آب

با تکۀ کوچک ناخنت

که از خوابم بیرون می زند

حالا

تنها نوک انگشت هایم را

به خطوط باریک مغزت

فشار می دهم

و جیغ های ممتد کوتاه

این ساعت

ساعت هاست که سکسکه می کند

در شعر او همه چیز جایگاهشان را از دست داده اند. معشوق هست اما نه در وضعیت همیشگی اش. جامعه، رویا و اعضای بدن همه هستند اما با نقش هایی تازه. بیرون زدن ناخن از خواب ،خواننده را به یاد فیلم های بونویل می اندازد.

اما این تکه های کوتاه غیرواقعی در ساخت کلی شان خیلی واقعی اند. به این خاطر است که به اکسپرسیونیسم انتزاعی شبیه اند. دراین فضای به هم ریخته آدم ها زندگی می کنند اما تنها سایه های سیال یا بت واره های پرستیدنی یا ویران شدنی نیستند.

آدم ها در اصل خیلی فیگوراتیو اند. شاعر برای لمس شخصیت آنها در نمایی خیلی نزدیک به آنها نزدیک می شود.آنقدر نزدیک که گویی راوی وارد رگ هایشان می شود. وارد سلول های مغرشان و به این خاطر در عین عینیت خیلی ذهنی به نظر می رسد.

این کوچه

از همه بن بست ها به تو می رسد

یعنی که آخری

و پشت هر دیوار

با همۀ آهن رباهایت

خس خس می کنی

این گلهای پژمرده را برای همین خریده است

و پوستم را

که در آفتاب

چند برابر شده بود

راوی مغشوش

در شعر های فریبا همواره با نوعی راوی مغشوش نوعی عدم قطعیت و استیصال و نوعی اضطراب پایان ناپذیر روبرو هستیم.

فریبا معترض نیست. عاصی نیست.نوعی مضحکه یا ریشخند دارد. لحنی گزنده غیر مستقیمی که جامعه را در بنیادی ترین اشکالش به چالش می گیرد.

آدم برای نمردن بهانه می خواهد

برای ساعتی که قرار بگذارد

و قرارداد های باطله را

در خودش چرخ کند

راوی آدم، مبهم ترین راوی هاست. فعل هم به راحتی سوم شخص و اول شخص می شوند. در حالی که ظاهرا دوم شخص مخاطبند. خوبی این نوع فضا سازی رایج در شعر فریبا و خیلی های دیگر از هنرمندان جدید افغانستان، اجتناب از ایماژها و لفاظی های بی حد و حصر و معمولا بی معنی مرسوم افغانی است.

شعر، یک یا چند نسل گذشته، چه چپ و چه راست و چه بی جهتش همه دچار نوعی تبختر لفاظانه اند. ترکیب سازی های بیدلی افراطی، روشنفکر مآبی تصنعی وموسیقی های درونی ساخته شده به زور، جناس های مفرط پی در پی که خیلی وقتها حوصله آدم را سر می بردند.

اما این فضای تازه، هم شکل بیان تازه و هم نوع نگاه تازه ای را با خود دارد. مثلا این شعر که فریبا برای دختران قربانی عروسی های سنتی گفته، شعار نمی دهد یا اینکه شعاری را در پس کلماتی بزک کرده پنهان کند. تا دغدغه روشنفکرانه خودش را به اثبات برساند. خود را و نسل های پسین و پیشین زنان افغان همه را در همخوانی این روایت شریک می کند. تو در این شعر توی نوعی است که می تواند حتی به خود خواننده این شعر اطلاق شود.

رایگان است، اما مال تو نیست

ترا ازقرار

بی ستاره تعارف کرده اند

از همیشه

بختت را

پشت به خورشید های جهان گشوده اند

بخوان- تلخ ترین تکه های دلت را

در گوش نوزادی که تنها یک دهان

ازتو کمتر زیست می کند

لا لا کن

آرزو مال تو نیست

تورا پیش ازتولد رویا فروخته اند

این رویه در باقی شعر های معدود زنانه کتاب هم هست. نوعی توصیف وضعیتی پارادوکسیکال که می تواند قابل تعمیم باشد که می تواند درنمایش تکراری آگاهانه شخص یه شخص و نسل به نسل تکرار شود.

نمی دانم سوارت که می کنند

تو گم می شوی یا من؟

**

حکایت مشوشی است

عادت نمی کنم

به تکراری که تو را تکرار

و چشمان ترا تکرار

و دلِ ترا تکرار نمی کند

چه تناوب طولانیِ محزونی!

به تک درختی رسیده ام

ساده و سرشار

اما دور

رسیده ام و نرسیده ام. رسیده ام اما دور است اما تناوب طولانی و مشوشی این فضا را همچنان در نسبتی تاریخی بین شاید همه تقسیم می کند. در چنین فضایی این نگاه شاعر نیست که جهان را غیر واقعی می بیند این جهان سرشار از تقلب و تصنعی است که در آن به سختی می توان به چیزی واقعا واقعی برخورد.

نوازش مي كني

تابستان هاي بزرگ دنيا را

با حيراني بزرگتر بيابان هايش

باد اما به سمت ديگري است

پنهان مي كند

قلبت را

گرمي متحرك رگت را

و پنجره اي را كه دروغ نيست

کشف پنجره ای واقعی، کشف بزرگی است. پنجره ای که بتوان از آن تماشا و روایت کرد. پنجره ای واقعی به جهانی غیر واقعی. جهان انتزاعی افغان ها که برای هر تازه آمده ای غریب است و عجیب نیست که فریبا در بدو ورود به کشورش اینچنین انگشت به دهان بماند از اینهمه انتزاع.

انتزاعی که ریشه همه پیشرفتهای بشری و دامنه همه خلقتها و خلق ها را در وطن مشوش خویش جستجو می کند. مثل گزاره های کوچه و خیابانی که ادعا می کنند. همه علم معاصر را قبلا بو علی سینا کشف کرده بود و همه مکنونات دنیا در کتبی جادویی در صندوق های ما سالهاست که نهانند .دیگران اروپایی و جاپانی تنها این کتب را کشف رمز کرده اند.

به گمانم از ماجرا پرتیم

با ماهواره هم

حتی

تنها رفت و آمد ماهپاره ها را کنترل می کنیم

با انگشت هایی که شاید

بوی کشف های آتی بوعلی سینا را

پنهان کرده باشد

یا رازی، که رازی نبود جز

تغییری کوچک

در فرمولی بزرگ

و بالاخره، این وقایع مشوش اشکال عادی خویش را باز می یابند. از جامه های رنگین اکسپرسیونیستی اش بیرون می آید. تا راوی قصه های سرزمینی جادویی باشد که در آن همه چیز مثل نقاشی "نقشی بر زمینه سرخ هندی" جکسون پولاک به هم ریخته است.

نوعی بی سبکی سیال که نسل تازه ای از افغان های هنرمند تازه به وطن بازگشته را به هم پیوند می دهد.

تنهاییم

مثل پاییز

با ُگلبرگ هایی که چه زود

به ِگلبرگ های گذشته ملحق شده ...

می شوند

و کسی نمی داند که بهار از کدام سمت به خانه می آید

با کدام پیراهنش که خواب دیده ایم

با کدام کفش

کدام عینک

و کدام اسلحه

که پشت همۀ امنیت های کوچک مان

بزرگ شده است ؟

مطالب مرتبط