گفتگو با طالبان؛ استراتژی ترس و 'رویال کازینوی قطر'

حق نشر عکس Reuters
Image caption جنگ واقعی در افغانستان، جنگی نیست که با سلاح گرم در جریان است؛ بلکه جنگ اصلی تلاقی تصورات ترسناک در قلب و ذهن مردم است

سیمون کریچلی، فیلسوف معاصر بریتانیایی جهان پس از یازده سپتامبر را دنیایی ترسیم می کند که در آن زندگی بشر به طور عجیبی "امنیتی" شده است، طوری که روابط انسان ها را در هرکجای کره خاکی تحت تاثیر قرار داده است.

او می گوید: "پس از ۱۱/ ۹ جهان به سوی امنیتی کردن زندگی بشر با استفاده از مشروعیت زبان ترس پیش رفت".

در این جمله کوتاه می توان دقیقا شرایط حاکم بر ده سال گذشته را دید. شرایطی که روابط بر سه مفهوم کلیدی "امنیتی شدن"، "زبان ترس" و "مشروعیت" استوار بوده است.

انسان در هر جامعه ای چه غرب، چه شرق، یکباره خود را در وضعیت جنگی ناشناخته یافت. جنگی که این بار گویا خطوط جبهه آن نامشخص بود و دشمن می توانست همسایه کناری باشد، یا در یک کوچه پایین تر.

با صدور مجوز شورای امنیت، عملا روند "امنیتی شدن" جهان آغاز شد و "زبان ترس" مشروعیت دهنده بسیاری از مداخلات دولت ها در حیطه و حقوق شهروندان در کشورهای مختلف جهان گردید.

معادلات یکباره تغییر کردند و کشورها نه برای حیثیت برباد رفته غرب، (یازده سپتامبر) بلکه برای کسب حیثیت، پا به میدان گذاشتند.

جورج بوش پسر با خط کشی بین "خودی" و "ناخودی" عملا وضعیتی را پدید آورد که کشورهای بی طرف جهان نیز افغانستان را سرزمینی برای کسب و تقویت مشروعیت خود بپندارند.

همان بود که مفهوم دولت نیز بار دیگر تغییر کرد و تقریبا به تعریف کلاسیک خود نزدیک شد.

دولت دیگر آن میکانیسم بروکراتیک نبود که مشروعیت خود را از طریق انتخابات کسب می کرد، بلکه دولت، اقتداری بود شاهانه که مشروعیت خود را با جنگ علیه "دشمن" کسب می کرد.

اما با این همه جنگ افغانستان و بعد از آن جنگ عراق چگونه بخشی از روند "امنیتی شدن توسط مشروعیت زبان ترس" شدند.

آنچه می توان گفت این است که جنگ های افغانستان و عراق توانستند تا حدی خط مقابله و میدان جنگ را مشخص کنند و شاید بتوان گفت که جنگ افغانستان و عراق "عینی سازی استراتژی ترس" بود؛ تا به این ترتیب از التهاب جامعه غربی کاسته شود.

استراتژی ترس در افغانستان اما ورم کرد و شایع شد. در آغاز هرچند که جنگ قدرت بین گروه های کوچک و بزرگ داخلی به پایان رسیده بود و ائتلاف شمال سرخوشانه بازگشت به کابل را پایکوبی می کرد، اما اولین جرقه های ترس در تقسیم قدرت بین خودی ها (ائتلاف شمال) و غفلت از ناخودی ها (طالبان، حقانی و حکمتیار) آغاز شد.

بقای دولت جدید، از همان اول نه بر اساس برنامه امیدوارانه و پویا، بلکه بر اساس نبود ترس سازمان یافته یعنی رژیم طالبان استوار بود.

حذف یکباره اقتدار سرکوبگر و قدرتمند طالبان می توانست فضا را آن قدر مناسب بسازد که جامعه بتواند دولت بی برنامه دیگری را بپذیرد. اما زیر خاکستر آن سرخوشی ها هنوز آتشی پا برجا بود که اکنون زبانه می کشد.

آنا توماس، خبرنگار دویچه وله، صدای آلمان به نقل از دیوید دیواداس، خبرنگار هندی می نویسد که جنگ واقعی در افغانستان، جنگی نیست که با راکت، هاوان/خمپاره و هلیکوپتر در کوه ها، دشت ها و شهرهای افغانستان در جریان است؛ بلکه جنگ اصلی تلاقی تصورات ترسناک در قلب و ذهن مردم است. اما کدام تصورات ترسناک؟

تصورات ترسناک در افغانستان چیز تازه ای نیست؛ بر خلاف غرب. تصوراتی که آب سردی بر روی وضعیت لنگ لنگان اکنون جامعه افغانی می ریزد؛ چرا که افغانستان در صد سال گذشته فرصت زیادی برای ایستادن نداشته است.

وضعیت پس از طالبان به عنوان یکی از فرصت های طلایی تاریخ این سرزمین دیده می شود، با این همه، هر وقتی که خبر "بازگشت طالبان" و "انفجار انتحاری" همزمان در کوچه های کابل صدا می کنند، مردم ابتدا به ده سال پیش نگاهی می افگنند؛ بعد بدبینانه تر به دهه نود و جنگ های داخلی و بعد به حکومت کمونیست ها و میدان جنگ سرد و بعد کودتاها و حتی نظام پادشاهی.

یعنی یک افغان نمی تواند به سادگی ریشه ترسش را از زیر خاک بیرون بکشد. ترس یک شهروند افغانستان در تاریخی گنگ، پیچیده و پر از رنج تنیده شده است.

حالا، این روزها رفت و آمد به قطر بسیار شده است. طالبان از پاکستان می روند، آمریکایی ها از واشنگتن می آیند. پاکستانی ها از اسلام آباد می روند، آلمانی ها از برلین می روند.

در این رفت و آمد اما ظاهرا هیچ کس به "ترس" پنهان و آشکار مردم افغانستان فکر نمی کند. ترسی که عملا برای کارگزاران سیاسی جهان ناشناخته است.

دیواداس اخیرا در کنفرانسی در برلین گفت: "این روزها هر کس استراتژی خود را بر اساس ترس پایه می گذارد. هند می ترسد که پاکستان میدان را ببرد. حامد کرزی می ترسد که قدرت را از دست بدهد.

هر گروه شورشی، به شمول شاخه های متعدد طالبان، می ترسند که دیگری قدرت را برباید. ارتش پاکستان می هراسد که مبادا نتواند به اندازه کافی از فرصت به دست آمده برای نفوذ دوباره، مانند پیش از ۱۱ سپتامبر سود جوید.

رئیس جمهوری و نخست وزیر پاکستان می ترسند که مبادا آنها قدرت را به خاطر فعالیت بیشتر ارتش این کشور از دست بدهند و من می ترسم که این ترس ها باعث خشونت بیشتر، و تقویت تروریسم شود".

ترس، هنگامی در ذهن جامعه پراگنده افغانستان بیشتر رنگ می گیرد که می بینند قدرت های غربی یکی از دیگری در خروج نیروهایشان از افغانستان سبقت می گیرند.

نیکولا سارکوزی، رئیس جمهوری فرانسه پیش قدم این برنامه شد و بعد لئون پانه‌تا وزیر دفاع آمریکا اعلام کرد که نقش جنگی نیروهایش در افغانستان سال دیگر به پایان می رسد.

دو انتخابات ریاست جمهوری در فرانسه و آمریکا، خروج زودهنگام و پایان ماموریت نظامی نیروهای ناتو و معامله و چانه زنی ها در قطر همه و همه لحظه به لحظه بر "ترس تاریخی" یک ملت می افزاید.

هیچ کس نمی داند پس از سال ۲۰۱۴ چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اکنون که حدود نیم میلیون نیروی مسلح (۱۴۰ هزار خارجی و حدود ۳۵۰ هزار داخلی) در افغانستان حضور دارند، اوضاع امنیتی شکننده است؛ پس از خروج نیروهای خارجی چه خواهد شد؟

آیا ارتشی که طالبان می توانند با پرداخت ۱۰ دلار رشوه به آن نفوذ کنند، از هم نمی پاشد؟ سال ۲۰۱۴ حامد کرزی پس از ۱۳ سال باید از قدرت کناره گیری کند، آیا در آن جو گرگ و میش می توان انتخابات ریاست جمهوری سالمی برگزار کرد؟

چه کسی پس از او به قدرت خواهد رسید؛ آیا او توانایی استقرار نیم بند افغانستان را خواهد داشت و صدها سوال دیگر که می توان در چشم تک تک شهروندان افغانستان خواند.

در غرب اما، برای برنده شدن در انتخابات ریاست جمهوری دیگر "استراتژی ترس" کارآیی ندارد؛ بلکه اکنون باید از امید، روشنایی، پویایی اقتصادی و کاهش مالیات سخن راند.

مطالب مرتبط