ایرانی‌ها و افغان‌ها؛ چنین دور و چنین نزدیک

به روز شده:  13:24 گرينويچ - شنبه 28 آوريل 2012 - 09 اردیبهشت 1391

خبر ممنوع شدن حضور مهاجران افغان در استان مازندران و خبری که در آستانه سیزده به در مبنی بر جلوگیری از حضور افغانها در پارکی در اصفهان منتشر شد، بحث هایی زیادی را در فضای مجازی اینترنت، دامن زده است.

ما از چند تن از افغانها و همچنین ایرانی ها خواستیم، تا تجربه، دید و دریافت شخصی خود از زندگی در کشور دیگری را، روایت کنند. آنچه در این صفحه می خوانید، چند روایت شخصی است.

نفرین به آنکه خواسته از هم جدایمان

رضا محمدی، شاعر

رضا محمدی، شاعر

فکر کنم من کلاس پنجم بودم که فهمیدم بین ما فرقی هست. وقتی که به عنوان شاگرد اول همه شهر، اجازه رفتن به مدرسه تیز هوشان را نیافتم. ما چند تا بچه زرنگ بودیم که هیج کدام اجازه نیافتیم برویم مدرسه تیز هوشان اما برای خودمان دفتر فرهنگی زدیم و جلسات کتاب خوانی گذاشتیم و خط و نقاشی یاد گرفتیم و بعد دو سال بعد بود که بچه های مدرسه ما همه جایزه های کشوری ایران را در شعر و داستان و نقاشی و خط، کسب کردند.

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

من در منطقه افغان ممنوع بزرگ شدم

ستار سعیدی، مجری و تهیه کننده

ما حتی اگر اقامت قانونی داشتیم، برای سفر بین شهری، باید از وزارت کشور برگه تردد می گرفتیم. گرفتن چنین برگه هایی، هم‌ زمان بر بود، هم پول زیادی نیاز داشت، بعد از مرگ پدرم، شمار اندکی از اعضای خانواده، از جمله مادر و برادر کوچکم توانستند خود را به خواف برسانند. کوتاه زمانی پس از حادثه کشته شدن پدرم، خواف هم افغان ممنوع شد. من که به دلیل نداشتن برگه تردد، نتوانسته بودم در مراسم کفن و دفن پدرم حضور یابم، دیگر هرگز نتوانستم به آن شهر بروم و قبرش را ببینم... از همان سال تا هنوز.

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

جایی در بالا شهر تهران، میان کاشی و دیوار

حمید فیدل، وبلاگ نویس

حمید فیدل، وبلاگ نویس

روزهای جمعه در خیابان انقلاب، فکر می کردم هرچه مسلمان واقعی است در تهران دورهم جمع شده اند؛ اما دنیای زیر زمینی را که تازه کشف کرده بودم. فهمیده بودم که زیر پوست این شهر بزرگ، دنیای عجیب دیگری است. معماران ما روزهای جمعه چند میلیون تومان را باخود می گرفتند و می رفتند شوش و مولوی. روز شنبه وقتی بر می گشتند؛ دیگر پولی نداشتند، اینگونه بود که باورهای متزلزل شده ام به یکباره فروپاشید و سرنوشت حجت الاسلامی ای را که برایم نوشته بودند، خراب شد.

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

هویت گم شده در اصفهان را در تهران باز یافتم

رازی محبی

رازی محبی، فیلمساز

فردای آنروز ما پنج نفر افغانی و هشت نفر لر، برای شهادت به پاسگاه رفتیم. پس از انتظاری طولانی، رییس پاسگاه احضارمان کرد و گفت:"خوب شاهدانتان را بفرستید."

گفتیم : "سرکار ما همگی شاهدیم، با چشمان خودمان دیدیم" سرکار با خشم و توهین داد زد:"ما برای شهادت چهار انسان عاقل و بالغ می خواهیم نه هشت لر و یک لشکر افغانی. "اینجا بود که از خودم پرسیدم پس من که هستم، مگر انسان نیستم، از اینجا به بعد بود که در پی خودم گشتم."

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

روزی که کارگران افغان مادرم را به گریه درآوردند

مهدی بیگی، تهیه کننده در بی بی سی

در کودکی شیطانی که می کردم مادرم می گفت:" میدمت دست این افغانی ها که ببرند گوشهایت را ببرند" همیشه با خودم فکر می کردم آنها با این همه بچه ای که می دزدند یا گوشی که می برند چه می کنند؟ فکر می کنم مادر مادرم هم به او همین حرفها را زده بوده. بالاخره لولو داشت قدیمی می شد و حنایش دیگر برای بچه ها رنگی نداشت. پدر و مادر ها هم دنبال لولوی جدید می گشتند تا بالاخره سرو کله مهاجران افغان پیدا شد. لولوی من و خواهرم هم کارگران افغانی بودند که در یک کارگاه خیاطی در کنار مادرم کار می کردند. اما حالا چطور؟

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

خوشحالم که یک ایرانی به افغانستان سفر می کند

نسیم نجفی، فیلمساز

صاحب کاروانسرا کلیدش را آورد. گفتم تلفنم شارژ ندارد و باید به خانواده ام خبر سلامتی ام را بدهم. تلفن کاروانسرا را جلویم گذاشت. نمی دانم چون زن بودم از من حمایت می کرد یا اگر مردی هم جای من بود همین طور رفتار می کرد. رفتار مردان افغان با من به عنوان زن ایرانی برایم قابل تامل بود. آزادانه حرف زدن و تنها سفر کردن و پوششی که آزادانه تر از زنان افغان بود و زنانگی کمتر سرکوب شده، آنها را به تماشاهای طولانی مدت می خواند و این رفتار به محض این که کمکی می خواستم، به رفتاری حمایت گرانه تبدیل می شد.

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

افغانستان از خاطرات مادربزرگ تا زندگی در کابل

گیسو جهانگیری، فعال حقوق زنان

گیسو جهانگیری، رئیس موسسه آرمانشهر

امروز جهان مردان سیاست، دیگر دهکده نیست، تحمل دیگری ممنوع شده است. معضل مهاجرت در شعارهای نامزدهای انتخاباتی "کشورهای پیشرفته دموکراتیک" که بیرون راندن و تحقیر مهاجران را وعده می دهند، غوغا می کند.اما سرکوب و تحقیر، گفتگو را میان هم اندیشان از بین نمی برد، نسل خوش فکر افغانستان با دستی پر از تجربه ی هجرت به ایران، در دانشگاه ها، رسانه ها، مراکز دولتی و غیردولتی خوش می درخشند.

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

'این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست'

لینا آریا، روزنامه نگار خواست مطلب اش بدون عکس خودش چاپ شود

نخستین صحنه آزاردهنده هر روز برای من، رفتن و منتظر ماندن در صف نانوایی بود؛ تا زمانی که نوبت به من می رسید، ده ها بار طعنه می شنیدم؛ افغانی! زودتر نان ات را بگیر و برو، همه منتظر تو اند! در مسیر نانوایی تا خانه، با اینکه چندان راه دوری هم نبود، تنم مور مور می شد، با عبور هر عابری منتظر بودم که حرفی بزند و افغانی خطابم کند. شاید باور کردنی نباشد، اما واژه "افغانی" در آنجا به یک ناسزا تبدیل شده بود.

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

در افغانستان میان رنگ‌ها گم می شوی

سهیلا محبی، فیلمساز

سهیلا محبی، فیلمساز

ایرانی هستی؟ بله، گپ بزن، من از گپ زدن ایرانی ها خیلی خوشم می آیه. و من گپ می زدم. در زمستان که از چاه آب می کشیدم و برف می بارید و من ظرف می شستم. یاد دستهای مادربزرگم می افتادم. یاد بوی صابون، سخت بود اما برای من دوست داشتنی بود. می دانستم معصومه ای هست که برایم چای می گذارد و اتاقش را با من قسمت می کند. انسان رنجدیده ای بود و این به انسانیتش افزوده بود.

کلیک ادامه مطلب را اینجا بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.