جایی در بالا شهر تهران؛ میان کاشی و دیوار

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption من آنجا، در شهر تهران و در منطقه جردن هنوز میان سنگ و سیمان نفس می کشم

رولان بارت می نویسد: "در زندگی حقیر من، جمله ها حادثه هایند." برای من اما، حادثه ها تبدیل به جمله‌ها می شوند و روایت مختصر از زندگی ام را در ایران تشکیل می دهند.

ناگزیری علت مسافرتم در ایران بود. از پاکستان با پاسپورت/گذرنامه جعلی وارد خاک ایران شدم. خیلی راحت و ساده به مشهد رسیدم. هنوز طعم مرغ سوخاری یادم هست، اولین بار بود که مرغ سوخاری می خوردم و تصویری که از مشهد دارم نه حرم امام رضا و شهر مشهد بلکه از مردان پشمالو، چاق و شکم افتاده ای است که درحمام عمومی متحیر ام ساخته بودند.

مطالب بیشتر در این زمینه را اینجا بخوانید

با قطار به سوی تهران رفتم. شبانه در سفر بودم و از مناظر اطراف محروم شدم. نه رویایی بود و نه شوقی؛ پیچیده در غم آنچه پشت سر گذاشته بودم؛ یعنی درسهایم در مکتب، به تهران رسیدم.

در دانشگاه تهران همراه با یکی از خواهر زاده هایم مشغول کار شدم؛ جایی که حس حسرت به گذشته و نفرت به وضعیت فعلی ام را تقویت کرد.

خواهر زاده ام اوستا کار بود و من شاگردش. روزهایم در ساختن ملات، آوردن سنگ، سیمان و سرامیک می گذشتند. قسمت هایی از ساختمان دانشگاه را بازسازی می کردند.

من مجبور بودم از زیر زمین سنگ پله های یک متری را بر پشت به طبقه ششم برسانم. زیر نگاه های دانشجویان تمیز و خندان دانشگاه، نفس زنان از پله ها بالا می رفتم و پایین می آمدم.

دلم می شد در دره ای تنها بودم و از عمق دلم فریاد می کشیدم: خدایا! کاش از افغانستان نبودم. لحظه هایی که در کنار اوستا کارم می ایستادم به دانشجویان دختر نگاه می کردم و سخت به زنده بودنم تاسف می خوردم؛ زیرا در مدرسه آخوندی منطقه ام به من آموخته بودند که نگاه کردن به دختران گناه دارد و من آن تابو را شکسته بودم و لحظه لحظه ای گذشته را جبران می کردم و امکانات تازه ای زندگی را می جستم.

تجربه هایم از کار در دانشگاه تهران منجر به تعهد درونی شد که باید روزی در دانشگاه کابل درس بخوانم.

بعد از یک ماه، کار در دانشگاه را رها کردم. چون عملا درک کردم که تا خودم اوستا کار نباشم نمی توانم پولی را که پسر عمویم به قاچاقبر داده بود را تهیه کنم.

در جردن، پهلوی تعدادی از دوستانم با این تعهد که اوستا کار شوم، دوباره مشغول کار شدم؛ اما فایده ای نداشت. آنان هیچ توجهی به این تعهد نداشتند، پس باید چاره ای دیگری می جستم؛ آنجا را ترک کردم و یک معمار ایرانی را پیدا کردم و بدون تجربه قبلی شروع کردم به چسباندن کاشی. یک روز تمام چهار تا سرامیک چهل در چهل را روی دیوار حمام چسپاندم و اینگونه اوستا کار شدم.

شبها بعد از کار، ضبط صوت بود و موسیقی، تلویزیون بود و شو های ایرانی. اندک اندک وقتی با بچه ها، خوب صمیمی شدم رازهای دیگری از زندگی هموطنانم در تهران برایم آشکار شد؛ تماشای فیلم هایی در ایران که به آن "غیر اخلاقی" می گفتند. استمنا و رفتن دنبال روسپی‌ها، ناگزیزی های انسانی بود که محرومیت های نسل معلق ما را بی صدا، داد می زد.

حق نشر عکس .
Image caption معماران ما روزهای جمعه چند میلیون تومان را باخود می گرفتند و می رفتند شوش و مولوی، روز شنبه وقتی بر می گشتند؛ دیگر پولی نداشتند، اینگونه بود که باورهای متزلزل شده ام به یکباره فروپاشید و سرنوشت حجت الاسلامی ای را که برایم نوشته بودند، خراب شد

روزهای جمعه در خیابان انقلاب، جای پا برای ایستادن پیدا نمی شد؛ فکر می کردم هرچه مسلمان واقعی است در تهران دورهم جمع شده اند؛ اما دنیای زیر زمینی را که تازه کشف کرده بودم. تازه فهمیده بودم که زیر پوست این شهر بزرگ، دنیای عجیب دیگری است.

معماران ما روزهای جمعه چند میلیون تومان را باخود می گرفتند و می رفتند شوش و مولوی. روز شنبه وقتی بر می گشتند؛ دیگر پولی نداشتند، اینگونه بود که باورهای متزلزل شده ام به یکباره فروپاشید و سرنوشت حجت الاسلامی ای را که برایم نوشته بودند، خراب شد.

من بودم و آینده ای که خودم باید می ساختم، معلق بودم و دوستانم همه اینگونه بودند.

زمستان سال ۱۳۷۹ با اصرار مامایم/ دائی ام، به قم رفتم تا تحصیلات ام را در حوزه ادامه دهم، اما من آن حمید قبلی نبودم، ذوب شده بودم، شک ویرانگر مرا فرا گرفته بود، زندگی و ارزشهایی که به من داده بودند، بی معنا، مستهجن و دروغ می نمود؛ پس باید نقاب می زدم و خود نویافته ام را پنهان می کردم.

در قم، خیابان امام در منزلی که مامایم از سهم امام برای طلاب اجاره کرده بود اقامت گزیدم. زندگی برایم سخت ملال آور شده بود. در دو زمستانی که در قم ماندم فقط یک روز پای درس نمی دانم کدام آیت الله بود، رفتم که آن جلسه هم در پناه ستون و در خواب سپری شد.

تابستان ۱۳۸۰ دوباره تهران آمدم و در جنت آباد مصروف کار شدم. روی داربست، نمای ساختمان را سنگ گرانیت کار می کردم. شبها تا ساعت یک و دو موسیقی می شنیدم و با خودم می گریستم. مالیخولیایی شده بودم. ناگزیرها و بن بستهای زندگی بی کاره ام ساخته بود. از همه چیز بدم می آمد، جز تعدادی موسیقی بی کلام از کیتارو، ونجلیس، یانی و ژان میشل ژار و آهنگ های مرحوم ناصر عبداللهی که دقیق خبر از وضعیت ام میداد: "این شفق است یا فلق مشرق و مغربم بگو/ من به کجا رسیده ام جان دقایق ام بگو" چیز دیگری نداشتم.

سال ۱۳۸۱ برادرم به ایران آمد و مدتی باهم کار کردیم تا من آماده برگشت به افغانستان شدم. یادم هست روزی سخت بی حال و ملول از همه چیز قطعه عکسم را میان پلاستیک/ مشما پیچیدم و میان دیوار و کاشی انداختم و بعد روی آن سیمان ریختم؛ با این قصد که اگر روزی کسی ساختمان را خراب کرد، حتما عکس مرا از میان سنگ، سیمان، کاشی و آشغال خواهد یافت و خواهد گفت که: "این ساختمان را یک افغانی کار کرده است."

من آنجا، در شهر تهران و در منطقه جردن هنوز میان سنگ و سیمان نفس می کشم.

از مظلومیت ها و حقارت هایی که آنجا کشیدم نمی گویم؛ زیرا آنها بهای شعارها، تظاهرات ها، جنگ و انقلاب ها و در مجموع دین و مذهبی است که درگیر آن بوده ایم و من صادقانه باور داشتم مرز، نژاد و... مردود است.

مطالب مرتبط