'در افغانستان میان رنگ‌ها گم می شوی'

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption سهیلا، محبی، یک فیلمساز ایرانی است که در ده سال اخیر در افغانستان، کار می کرده است

از پنجره کوچک هواپیما ، شهر کابل را می دیدم؛ خاک آلود با خانه های یک، دو طبقه. پیش از این از افغانستان، مدرسه های خودگردان حاشیه تهران را می شناختم و جلسات شعر پنج شنبه های حوزه هنری را. شعرهای شان را خوانده بودم و کتاب داستانی از آصف سلطان زاده " در گریز گم می شویم ". بخش هایی هم از کتاب غبار، که تصویر مخدوشی از تاریخ افغانستان برایم خلق کرده بود. فکر کردم شاید کابل هزار تا خانه است شبیه خانه های حاشیه ورامین، خاک آلودو کدر ...

مطالب بیشتر در این زمینه را اینجا بخوانید

از هواپیما که پیاده شدم کسی را ندیدم. یک لحظه حس کردم در بین هزار خانه کوچک خاک آلود گم شده ام که رازی را با کاپشن سبز آمریکایی اش دیدم. پدرم هم مثل همین کاپشن را داشت؛ همینقدر سبز، همینقدر کهنه. تنها یک راه طولانی یادم مانده و زنی با برقعی آبی و گامهایی کند.

رازی و بقیه دوستان خبرنگار و فیلم سازش در کابل فیلم، غرب شهر کابل، کار و زندگی می کردند. از ماشین که پیاده شدم و در خانه وارد شدم همه چیز را متفاوت دیدم. بسیار متفاوت بود. خانه به سبک ویلایی و مدرن ساخته شده بود و بیشتر شبیه خانه- ویلا های بالای شهر تهران بود.

حیاط بزرگ و خانه ای در دو طبقه. کاغذ دیواریها و شومینه خبر از رفاه ساکنان قدیمی خانه می دادند. روح رنجیده ای داشت و به شاهزاده های قصه های کودکی ام شبیه بود.

رازی و دوستانش در قالب کمونیته زندگی می کردند. با هم مشترک کار می کردند و درآمدشان را بین مصارف و خرید ابزار فیلم برداری و تدوین تقسیم می کردند. بیشترشان را از قبل می شناختم.

از تهران یک کارت ماتروکس برای تدوین آورده بودم که آن‌روزها مدرن ترین ابزار تدوین دیجیتال بود. پولش را برادر یکی از همکاران رازی در میدان آزادی برایم آورد،. برایم عجیب بود که با این همه صداقت به منی که نمی شناختند اطمینان می کردند و مرا به نرمی می پذیرفتند.

یادم هست عتیق رحیمی را در مرکز آینه دیدم. دنبال منشی صحنه ای می گشتند که فرانسوی و فارسی بفهمد.

حق نشر عکس .
Image caption سهیلا محبی و رازی محبی، دو تن از هزاران ایرانی و افغانی هستند که باهم ازدواج کرده اند.

من فرانسوی و فارسی بلد بودم ولی هیچ تجربه ای عملی از سینما نداشتم. فیلم نامه را خواندم و به عتیق گفتم که شعر و کندی فیلم نامه ستودنی است و بعد از دو ماه با رازی که دستیار عتیق بود برای فیلم برداری فیلم خاک و خاکستر به پل خمری رفتیم. در شمال افغانستان.

من نه فرانسوی بودم نه ایرانی و نه افغانی، و این حس خوبی به من می داد. روح سیالی بودم بین زبانها و واژه ها و لباس ها. از کوچه مرغها در کابل دو دست لباس ظریف محلی خریده بودم و جمعه ها که روز تعطیلی فیلم برداری بود، می پوشیدم. یکی از این لباسها نیلی بود و دیگری مشکی.

حس می کردم زیباترین عروس دنیا شده ام، بعد ازچهار ماه به خانه زنگ زدم و گفتم خیلی خوبم، کار می کنم و دوستان خوبی دارم.

افغانستان آنقدر رنگارنگ است که لکه رنگ می شوی بین زبانها و لهجه ها و پوشش ها.

از دورترین دهات چغچران، تا مزار، تا جلال آباد تا خانه دوستی در گم شده ترین کوچه دشت برچی در غرب شهر کابل.

- ایرانی هستی؟

- بله

- گپ بزن، من از گپ زدن ایرانی ها خیلی خوشم می آیه.

و من گپ می زدم. در زمستان که از چاه آب می کشیدم و برف می بارید و من ظرف می شستم. یاد دستهای مادربزرگم می افتادم. یاد بوی صابون، سخت بود اما برای من دوست داشتنی بود. می دانستم معصومه ای هست که برایم چای می گذارد و اتاقش را با من قسمت می کند. انسان رنجدیده ای بود و این به انسانیتش افزوده بود.