هویت گم شده در اصفهان را در تهران باز یافتم

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption رازی محبی، سالها در ایران در حوزه علمیه درس خواند اما سرانجام از سینما سر در آورد

ماشین تویوتا در گرگ ومیش شفق، در نزدیکی پاسگاهی در زاهدان با شدت می ایستد. راننده از دیدن من و من از تنهایی، وحشت زده به هم خیره می مانیم. او با دستپاچگی مرا از ماشین پیاده می کند:

- تو چرا نرفتی؟ همه پیاده شدند.

- خواب ماندم

- آن کوه را می بینی؟ سمت نقطه های روشن برو. شاید پیدایشان کنی.

مطالب بیشتر در این زمینه را اینجا بخوانید

کوله پشتی ام را که خسته تر از تاریکی مانده از شب و سنگین تر از خواب صبحگاهی بود، بر دوش کشیدم. بند باریکش که ما درم از ریسمانی پلاستیکی ساخته بود، گردنم را آزار می داد.

سیاهی سیال

بر زمین یک سیاهی سیال تا بی نهایت دشت کشیده شده بود، من اولین بار بود که جاده آسفالت شده را تجربه می کردم. تازگی، داغی، سیاهی این پدیده برایم سرشار از راز بود. و این راز در وسعت توهم و ترس من، در تنهایی بیابان تکثیر می شد. چنانکه گستره فعالیت مغز کوچکم محدود و محدودتر می شد.

کفش ها و جورابهایم را در آوردم، یواش یواش انگشتهای پایم را به سطح سیاه سیال نزدیک کردم، از تازگی و گرمیش ترسیدم و پا پس کشیدم.

چند بار این کار را تکرار کردم، می خواستم این سیاه سیال را رام کنم. آخر دل به دریا زدم، کفش هایم را زیر بغلم گرفتم و با تمام توانم عرض جاده را دویدم.

آنطرف که رسیدم و برگشتم، دیدم که کامیونهای بزرگ بر جاده رفت و آمد می کنند. با خودم گفتم :"وقتی این کامیونهای به این سنگینی و بزرگی در سیاه سیال غرق نمی شوند، تو هم حتما غرق نخواهی شد." و به خودم خندیدم، خندیدم،خندیدم.

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption رازی محبی، در ایران با سهیلا محبی ازدواج کرد و حالا این زوج افغانی_ ایرانی یک پسر دارند و در ایتالیا زندگی می کنند

اینچنین بود که برای اولین بار سوال کردن از خودم و خندیدن به خودم را آموختم و این لذیذترین لحظه زندگیم شد.

دو خاطره از اصفهان

از اصفهان ترس را آموختم، و عبور از ترس را. ترس از صدای وحشتناک موتورسیکلت ها که تعقیبمان می کردند. ترسی که تا حالا هم قلبم را می لرزاند. آنجا بود که ترس را تا نهایت وحشتش تجربه کردم و این تجربه به من کمک کرد تا حجم مفهوم آرامش را حس کنم.

از اصفهان دو خاطره را روایت می کنم که در زندگی من نقش مهمی داشته اند:

" در مدرسه کاسه گران بودیم، بعد از غذای ظهر، کتابهایم را گرفتم برای مباحثه با دوستم که کمی از من بزرگ تر بود. از راه پله های تنگ و تاریک که پایین می آمدم، فریادهای دوستم را شنیدم که از یک مرد جوان قوی هیکل کتک می خورد. گفتم :"چرا کتکش می زنی؟ " گفت :" به تو مربوط نیست، گم شو کثافت " دنبالم دوید. زمین خیس و لیز بود، چون جایی بود که ما ظرفهایمان را می شستیم. پای مرد جوان لیز خورد و محکم به زمین افتاد، سرش به میله شیر آب خورد و دردش گرفت.

نیم ساعتی نگذشته بود که عده ای از بازاریهای اصفهان به مدرسه کاسه گران ریختند. بیشتر از صد نفربا چوب و چاقو وداد و فریاد و دشنام.

دوستان افغانی، ما را در جایی پنهان کردند. از ساعت یک بعد از ظهر تا نیمه های شب همه اتاقها را دنبال ما گشتند و خوشبختانه پیدایمان نکردند و رفتند.

ولی داستان اینجا ختم نشد، هر روز می آمدند و دوستانمان را تهدید می کردند و ما فراری بودیم و نمی توانستیم به اتاقمان برگردیم و خیلی شبها را در خیابان می خوابیدیم و روزها به مدرسه می رفتیم.

و آنها با موتورسیکلت همه جا تعقیبمان می کردند. این ترس بود. خود ترس. ومن آموختم توهم ترس را چگونه از خود ترس تکفیک کنم. "

مسجد حکیم

ظهر وقتی که از مدرسه بر می گشتم، برای ناهار، پنج نفر با هم بودیم. جایی که غذا می خوردیم، مشرف به صحن مسجد بود. مومنین نماز می خواندند و پس از نماز برای مدتی دراز می کشیدند و برای رفع خستگی شان می خوابیدند.

مردی میان سال، حدود پنجاه ساله، هر روز پا پسر نو جوانی لواط می کرد. این عمل هر روز در هنگام غذا خوردن ما و بسیار مشمئز کننده بود. با نرمی و تندی چند بار از او خواهش کردیم که این کار را در حضور ما انجام ندهد، اما گفته هایمان بی اثر ماند.

یک روز با چند کارگر لر که در مسجد کار می کردند ، صحبت کردیم و همه با هم تصمیم گرفتیم با پلیس تماس بگیریم. پلیس هم آمد و بازداشتش کرد و گفت فردا با چهار شاهد پاسگاه بیایید.

فردای آنروز ما پنج نفر افغانی و هشت نفر لر، برای شهادت به پاسگاه رفتیم. پس از انتظاری طولانی، رییس پاسگاه احضارمان کرد و گفت:"خوب شاهدانتان را بفرستید."

گفتیم : "سرکار ما همگی شاهدیم، با چشمان خودمان دیدیم" سرکار با خشم و توهین داد زد:"ما برای شهادت چهار انسان عاقل و بالغ می خواهیم نه هشت لر و یک لشکر افغانی. "اینجا بود که از خودم پرسیدم پس من که هستم، مگر انسان نیستم، از اینجا به بعد بود که در پی خودم گشتم."

تغییر هویت

هویتم را تغییر دادم و پاکستانی شدم، با پاسپورت پاکستانی قم رفتم. در حوزه علمیه، اتفاق جدیدی که برایم نیفتاد. همه چیز تکرار بود و تکرار. انگار اسیر چند صفحه کاغذی شده بودم که هویتم را تغییر داده بودند.

تنها خاطره از قم، حضور گرم استاد نقاشی ام است که هنوز در زندگی ام جاری است. مثل حضور گرم رنگها بر دیوار خانه ام.

تهران و بازگشت به هویت

تهران برای من شهر عشق و دانایی و دوستی و ارتباط است. در این شهر سینما خواندم، عاشق شدم و وارد فضای خانه ایرانی شدم.

اولین بار که وارد فضای خانه ایرانی شدم، شب خداحافظی آویشن بود که برای درس خواندن به آلمان می رفت، وارد خانه که شدم، حس گم شده انسانی ام که سالها قبل در اصفهان گم شده بود، به من برگشت و آرامش سرشارم کرد.

بلافاصله بعدش به جشن تولد غزل رفتیم، برای غزل، غزل وار گل خریدیم و رنگ انتخاب کردیم. مادربزرگ غزل مرا در آغوش کشید و گفت :" گلت را برای همیشه حفظ خواهیم کرد."

گرمای آغوش مادربزرگ، تولد غزل، عطر گل های من، برای همیشه در زندگی ام جاری هستند.

حالا که به سالهای مهاجرتم در ایران فکر می کنم یاد آن مصاحبه ام می افتم که ۱۵ سال پیش در مصاحبه ای با روزنامه همشهری، به خبرنگار گفتم: دولت ایران باغبانی را می ماند که در دورترین کویر، تخم نایاب ترین گیاهان را می تواند بیابد، بکارد و آبش دهد، تا به بار برسد، ولی وقتی گیاه جوانه زد، ترکش می کند و از خود می راندش. امید که این باغبان روزی لذت میوه باغش را هم بفهمد.

مطالب مرتبط