این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

حق نشر عکس AP

تنها چیزی که در آنجا طبیعی و مطلوب به نظر می رسید، گردش روزگار بود؛ شب صبح می شد و روز به شب می آمد، دیگر هیچ چیز حداقل برای من که ۱۵ سال داشتم طبیعی به نظر نمی رسید؛ تا چند سال پیش ازآن بزرگترین پرسشی که ذهنم را آزار می داد، این بود که چرا رفتار آدم های بیرون از خانه با من عجیب و غریب است؟

چرا آن ها طوری نگاهم می کنند که من را به این اشتباه بیندازند که یا صورتم را نشسته ام و اشتباهاً با چشم های کثیف بیرون آمده ام، یا اینکه لباس هایم را اتو نکرده ام. من هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که چیزی از تعصب های نژادی بفهمم، حتی نمی دانستم ملیت و نژاد چیست. برای من همه یک رنگ بودند، همه آدم بودند.

مطالب بیشتر در این زمینه را اینجا بخوانید

کم کم که بزرگ تر شدم، چیزهایی در مورد خودمان و اصلیت و ملیت و این حرف ها از پدرم می شنیدم؛ اینکه بعد از سال ۱۳۵۷ مردم کشورم مجبور به دوری از وطن شده اند و ما نیز از همان مردمیم که سرنوشت، سال ها زندگی در ایران را برای ما برگزیده است.

آن روزها بود که به تازگی فهمیدم نژاد چیست و اصلیت کدام است، چرا مردم این گونه به من نگاه می کنند و چرا مردم این سرزمین فکر می کنند که ما از آن ها کم هستیم، یا بدتر اینکه آن ها از ما زیادند. دیگر این بدبینی های آن ها، وجدان خوابیده یا شاید بی غرض مرا هم به هوش آورده بود، اما نه در حدی که بتوانم در برابر توهین های شان از خود دفاع کنم، فقط صدایی در ذهنم می گفت: تو از آن ها کم نیستی.

نخستین صحنه آزاردهنده هر روز برای من، رفتن و منتظر ماندن در صف نانوایی بود؛ تا زمانی که نوبت به من می رسید، ده ها بار طعنه می شنیدم؛ افغانی! زودتر نان ات را بگیر و برو، همه منتظر تو اند!

در مسیر نانوایی تا خانه، با اینکه چندان راه دوری هم نبود، تنم مور مور می شد، با عبور هر عابری منتظر بودم که حرفی بزند و افغانی خطابم کند. شاید باور کردنی نباشد، اما واژه "افغانی" در آنجا به یک ناسزا تبدیل شده بود.

هر روز درست زمانی که فضای مکتب و توهین های گاه گاه معلم ها و هم‌صنفی هایم به یادم می آمد، تمام اشتیاقی که برای درس خواندن داشتم، هیچ می شد و احساس می کردم وجودم از تمام کوشش هایی که برای رسیدن به آرزوهایم دارم، خالی می شود.

این را خوب درک کرده بودم، که کمی بیشتر و بهتر از برخی هم‌صنفی هایم می فهمم، از برخی سوال های عجیب و غریب معلم مان هم این را فهمیده بودم. گرچند هیچ گاه نمره ای را که لایق بودم، از من دریغ نمی کردند، اما مقایسه ناجوانمردانه ای که بین هویت و استعدادم می کردند، روحم را به درد می آورد؛ هیچ وقت یادم نمی رود که معلم مان در مورد من با مدیر مکتب صحبت می کرد و در جریان صحبت هایش می گفت: چطور این افغانی این قدر باهوش است؟

گاهی خودم هم غرق در یک ابهام می شدم؛ مگر ما افغان ها چه از دیگران کم داریم، که نمی توانیم لایق باشیم؟ اما گاهی درست در همین زمان، یک احساس خوشایند هم به من دست می داد؛ نوعی غرور و نوعی خودبرتربینی؛ ازاینکه درس خواندن و آموختنم نسبت به بیشتر هم‌صنفی هایم بهتر بود و از اینکه به یک معما برای معلمان بدل شده بودم، احساس خوبی داشتم و آن زمان دیگر برایم فرقی نداشت که آن ها درباره ام چه می گویند.

گاهی که برای خرید به بازار می رفتم، آرزو می کردم گوش هایم حداقل در آنجا توان شنیدن نمی داشت تا "افغانی، افغانی" گفتن برخی را نمی شنیدم، اما مجبور بودم بشنوم و به دل هم نگیرم. چون حق این را نداشتم که گله و شکایت کنم؛ ما محکوم به تبعید از دیارمان بودیم و مهمان ایران.

به گفته ی احمدی نژاد؛ مهمانی که خودش صاحبخانه شده است؛ دراین صورت ایران میزبانی است که ظاهراً ما را پذیرفته است، اما تحمل ما از توانش خارج شده است.

حق نشر عکس Getty
Image caption اوضاع بد امنیتی در سالهای گذشته، سبب شد که بسیاری از افغانها نتوانند به کشورشان بازگردند

هیچ نمی دانم مصداق "بنی آدم اعضای یک دیگرند" را در کجای این دنیا می توان یافت. بدیهی است که برای هر بنی آدمی کشور خودش بهترین جای است، اما وقتی حرف از اجبار به میان می آید، باید روی بسیاری از خواسته ها خط کشید و از آن ها گذشت.

افغان ها در بسیاری از کشورها مهاجر شده اند، اما شاید بیشترین آن ها در ایران باشند؛ آن هم به این دلیل که این کشور وجوه تفاهم زیادی با افغانستان دارد؛ دین، فرهنگ و زبان مشترک، افغان ها را به سوی ایران می کشاند. شاید مصداق وجود این مشترکات بین ایرانی ها و افغان ها تسهیلات مختلفی بود که به طور مساوی بین این دو گروه در ایران تقسیم شده بود، اما بزرگترین مشکل یک افغان زخم زبان هایی بود که می شنید.

اما باز هم ایران و ایرانیان را، کسانی را که به انسان بودن ارج می نهند دوست دارم. در ایران توانستم مثل دیگران با وجود زخم زبان های افغانی بودن درس بخوانم. چیزهای زیادی آموختم. اما خاطرات کودکی ام همه در زادگاهم ایران به جای مانده اند. چقدر یک مهاجر بدبخت است که نمی تواند حتی خاطرات کودکی اش را زنده کند، یاد روزهای خوش کودکی را تازه کند.

در ایران گاهی افغان بودن، تا حدی یک جرم نابخشودنی پنداشته می شد، که سزای آن محکوم شدن به از دست دادن یک عزیز بود.

هیچ وقت خاطره تلخی را که یک دوست برایم تعریف کرده بود، از یاد نمی برم؛ پدر مریض اش را روی دست هایش به شفاخانه می برد، دکتران شفاخانه با دیدن او و گفتن اینکه افغانی هستی! بی اعتنا از کنارش می گذرند، و این دوست تنها به این دلیل که افغانی است، پدرش را از دست می دهد؛ او روی دست های پسرش جان می بازد.

گفته های پیشینیان گاهی سخت تجربه می شود؛ هیچ جایی خانه خود آدم نمی شود. درست است که افغانستان هنوز به آرامش کامل نرسیده است، اما خانه آرام من همین جاست.

مطالب مرتبط