افغانستان از خاطرات مادربزرگ تا زندگی در کابل

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption گیسو جهانگیری، ده سال اخیر را اغلب در کابل بوده و حالا بسیاری از فرهنگیان افغان او را بیشتر از ایرانی ها می شناسند

افغانستان را از کودکی می شناختم؛ از زمانی که عمو جان از سالهایی که آنجا به عنوان سفیر در دهه پنجاه میلادی کار کرده بود خاطره تعریف می کرد و مادر بزرگ از یاد داشت های مکتوب جد پدری اش صفحاتی برایم خوانده بود، می دانستم "هرات" قلب خراسان است.

بار اول افغانستان را از کناره آمو دریا از بدخشان تاجیکستان دیده بودم، چقدر آن آسمان پر ستاره و چراغ هایی که سو سو می زد، آنسوی مرز را ساکت و رازآلود کرده بود، حتی با وجود جنگ داخلی که آن سرزمین گرفتارش شده بود.

مطالب بیشتر در این زمینه را اینجا بخوانید

وقتی برای بار اول در سال ۱۹۹۷ میلادی قدم به خاک افغانستان گذاشتم به دیدار تاجیک هایی رفتم که برای فرار از جنگ داخلی به شمال افغانستان پناهنده شده بودند. آنها درچند اردوگاه گل آلود، زیر خیمه ها در کندز، طالقان و مزار شریف پناه آورده بودند.

از کودکی مادرم به من گفته بود "جهان یک دهکده بزرگ است" و ما شهروند این جهان هستیم؛ دلم برای آنها می تپید، با دستان کوچکم کوشش می کردم غمخوار همه باشم.

امروز هم در مقابل رنج نامه جمعیت عظیم افغان هایی که در این سه دهه به ایران پناه برده اند، سکوت را جایز نمی دانم.

چرا به چنین مصیبتی در کل منطقه مان دچار شده ایم؟ حکومت مستبد، جنگ، مهاجرت، فقر و نابرابری. مردان سیاست این جغرافیای فرهنگی مشترک اما چند رنگ، ما را دچار سرنوشتی پر تلاطم و غیرانسانی کرده اند.

دوست و دشمن با هم می سوزند؛ امروز باید توضیح بدهم هرکسی نماینده حکومت حاکم بر کشورش نیست، آیا می دانستید که اولین وزیر آموزش و پرورش تاجیکستان نوپا در دهه بیست میلادی یک افغان بود و وزیر فرهنگش لاهوتی کرمانشاهی شاعر؟

می توان در کابل نشست و غم مکزیکو را خورد، وقتی فراخوان کاروان هزار و یک شعر برای صلح را در زمان طالبان پخش کردیم، بیش از هزارشاعر از پنجاه کشور غمخواری خود را با آفرینش ادبی شان به مردم این سرزمین اعلام کردند.

این برنامه در همبستگی با مردم افغانستان بود و به چندین زبان پخش شد. وجدان های آگاه بیدارند و ساکت نمی نشینند.

آپارتاید یعنی مجزا و جدا نگهداشتن گروهی خاص؛ نظام سیاسی حاکم بر ایران با شماری از مردم خودش هم سر عناد دارد و در طی چند دهه به تولید کننده مهاجر و پناهنده سیاسی مبدل شده است.

مردان سیاست اما فراموش کرده اند که همه انسان ها با هم برابرند و جوانان افغان نباید امروز در کوچه های بارانی پاریس در انتظار قبول یا رد شدن درخواست پناهندگی شان بی سرپناه و سرگردان بوده و هزاران پناهجوی کرد در بازداشتگاه های استرالیا در آرزوی دادرسی باشند.

دولت های ایران و پاکستان نیز نمی اندیشیدند که قدمت این مهاجرت به سه دهه بکشد، در قانون اساسی خود حق شهروندی را به متولدین در خاک کشورشان ندادند، رفاه اجتماعی را هرچند اندک با مساوات تقسیم نکردند و حاصل زحمت چند میلیون انسان برای ترقی کشورشان را به رسمیت نشناخته و قدر ندانستند.

با وجود تشویق به بازگشت و قراردادهای دو جانبه دولت افغانستان، در این ده سال شرایط شایسته برای دوباره سازی زندگی چند میلیون مهاجر از کشورهای همسایه مهیا نشد و در چند سال گذشته نسل جدیدی برای زندگی بهتر راه غربت در پیش گرفتند.

امروز جهان مردان سیاست ، دیگر دهکده نیست، تحمل دیگری ممنوع شده است. معضل مهاجرت در شعارهای نامزدهای انتخاباتی "کشورهای پیشرفته دموکراتیک" که بیرون راندن و تحقیر مهاجران را وعده می دهند، غوغا می کند.

اما سرکوب و تحقیر، گفتگو را میان هم اندیشان از بین نمی برد، نسل خوش فکر افغانستان با دستی پر از تجربه ی هجرت به ایران، در دانشگاه ها، رسانه ها، مراکز دولتی و غیردولتی خوش می درخشند.

بسیاری از مهاجرینی که به افغانستان بازگشته اند، امروز می دانند که آینده کشور و منطقه شان در گرو باروری فرهنگ ها و دورنگری مشترک است.

کابل کماکان شهری رازآلود است؛ مردمانی با گذشته های بسیار متفاوت از هم، با تجربه های مختلف، قصه ها و رنج هایی رنگارنگ و از طبقات گوناگون، در پایتخت گرد هم آمده اند.

کابل میزبان سربازان قدرتمندترین کشورهای جهان نیز هست. در این آشفته بازار اما هستند کسانی که با کار مستمر به همدلی و همکاری نشسته اند، خوش فکران کابلی در ارتباط با هم کیشان خود در دیگر مناطق، کارزاری فرهنگی به راه انداخته اند.

پیام این کارزار اما دستخوش بی مهری های تفرقه خواهان نمی شود و رسالتی جز مردود شناختن مرزهای مهر و همفکری ندارد.

جهان آن ها و من همچنان یک "دهکده" است.

مطالب مرتبط