حفیظ منصور: زمان بازاندیشی و نقد خویشتن است

مجاهدین افغانستان حق نشر عکس AP
Image caption مجاهدین، قیام خود را، به‌پا خاستن ملت افغانستان برای دفاع از وطن می دانند

در بیستمین سالروز هشت ثور، پیروزی مجاهدین افغانستان، توجه جوانانی که وابستگی به جریان‌های چپ یا راست ندارند، بیشتربه نتایج این روز است تا مقدمات آن. بیش از نیمی از جمعیت افغانستان، کمتر از ۲۵ سن دارند و درآخرین سال‌های حکومت دکتر نجیب‌الله، که با راکت‌باران شهر کابل همراه بود، یا در نخستین سال‌های جنگ خونین ویرانگر داخلی به دنیا آمده اند.

این نسل، کشته شدن ده‌ها هزار نفر و ویرانی بخش بزرگی از شهر کابل را به چشم خود دیده، جنگ داخلی، فقر و آوارگی را با تمام تلخی‌هایش چشیده و لمس کرده است.

از این منظر، هشت ثور برای این‌ها تفاوتی با هفت ثور ندارد و هر دو رویداد، دو روز سیاه پی در پی در تاریخ معاصر افغانستان است.

اما در این میان، مجاهدین و هوادران‌شان، روایت دیگری از رویدادهای پس از پیروزی خود دارند. آنها معتقدند که منتقدین این موضوع را نادیده می گیرند که هشت ثور پیامد مستقیم هفت ثور بود.

به بیان دیگر، اگر کودتای چیگرایان در هفت ثور سال ۱۳۵۷ خورشیدی با حمایت اتحاد شوروی برعلیه جمهوری محمد داوود خان و پس از آن، اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ روی نمی داد، شاید این همه خون‌ریزی و ویرانی و آوارگی هم اتفاق نمی‌افتاد.

مجاهدین، قیام خود را، به‌پا خاستن ملت افغانستان برای دفاع از وطن و دین، وایستادگی در برابر کشتار و اشغال‌گری می دانند و باور دارند که مردم افغانستان با "جهاد" شان، جهان را از بلای کمونیسم و یک رژیم تمامیت خواه نجات دادند.

کودتای هفت ثور، به عقیده آنها، اقدام شمار معدودی از نظامیان و روشنفکران چپ‌گرایِ الهام گرفته از افکار لنین و مارکس بود، که از حمایت مردمی برخوردار نبود و با باورها و سنت‌های ملت افغانستان همخوانی نداشت. بنابراین آنها، یک‌سان شمردن این دو رویداد (پیروزی مجاهدین و پیروزی کودتای چپ‌گرایان) را، جفا در حق مبارزات مردم افغانستان می دانند.

با این حال، آنچه از اعمال در حافظه ها می‌ماند، نتیجه آن است. از زمان پیروزی مجاهدین در هشت ثور ۱۳۷۱ خورشیدی تا به امروز، این پرسش همیشه در ذهن منتقدان مطرح بوده است که چگونه سردمداران جهاد، "آرمان‌های ملت مظلوم"، "مجاهدین جان برکف" و "شهدای گلگون کفن" را فدای منافع شخصی، قومی و حزبی و قدرت طلبی خود کردند؟

به بهانه سالروز پیروزی مجاهدین، خواستم پاسخ برخی از این انتقادها را از حفیظ منصور، نویسنده وعضو کمیته اجرایی حزب جمعیت اسلامی افغانستان بگیرم. حزب جمعیت اسلامی به رهبری برهان الدین ربانی و سرفرماندهی احمدشاه مسعود، سهم عمده ای در پیروزی مجاهدین داشت و از گروه های اصلیِ درگیر در جنگ های داخلی بود.

فقدان اندیشه اصیل وبرنامه سازندگی

آقای منصور دریک نگاه انتقادی به هر دو جریان، اسلامگرا و چپ‌گرایی افغانستان، معتقد است که "با انقلابی‌گری، اقدامات نظامی و توسل به زور برای ایجاد تغییر در جامعه، نمی توان یک نظام پایدار و باثبات برقرار کرد و باید اصلاح‌طلبی جایگزین انقلابی‌گری شود".

او می گوید از نگاه فکری هر دو جریان، فاقد بنیان اصیل اندیشه‌ای بودند و افکارشان تحت تاثیر جریان‌های چپی و اسلامگرا در خارج بود.

به باور آقای منصور، این دو جریان حتی نتوانستند این افکار وارداتی را بازتولید کنند و با شرایط موجود در افغانستان وفق دهند.

حفیظ منصور می گوید زمان آن رسیده است که اسلامگرایان و چپگرایان افغان، دور از تعصبات ایدئولوژیک، برای غنا بخشیدن به تفکر سیاسی در افغانستان، به بازاندیشی تجربه خود و نقد خویشتن بپردازند.

او در مورد اینکه چرا پس از سرنگونی حکومت دکتر نجیب‌الله، مجاهدین به جان هم افتادند، می‌گوید: "مجاهدین بیشتر به فکر براندازی بودند تا سازندگی، پس از براندازی. تصورشان این بود که پس از خروج روس‌ها و سقوط حکومت دکتر نجیب، مشکلات خود به خود حل خواهد شد، و حکومت‌داری نیز آسان خواهد بود". این تصور، به باور آقای منصور، نوعی ساده اندیشی وخلط مبحث است.

مداخله پذیری افغان‌ها وآرمانی بودن گفتگو با دکتر نجیب

این عضو حزب جمعیت اسلامی افغانستان ضمن تأکید براینکه عوامل خارجی نقش مهمی در وقوع جنگ داخلی و تداوم بی ثباتی درافغانستان داشت، این را رد می کند که همه ملامتی به‌دوش کشورهای خارجی انداخته شود.

آقای منصورمی گوید "چرا اصلاً باید افغان‌ها مداخله پذیر و آسیب پذیر باشند؟"

به باوراو، " واقعیت این است که بسیاری‌ها در داخل افغانستان، چه از چپ‌گراها یا اسلام‌گراها، با دنبال کردن منافع خود، زمینه مداخله خارجی را فراهم کردند و {هنوز هم} می کنند".

این درحالیست که به عقیده آقای منصور، خارجی‌ها در بسیاری از دیگر کشورها نیز تلاش کرده‌اند که دخالت کنند، اما هوشمندی سیاستمداران آن کشورها، در بسیاری موارد، مانع چنین دخالت‌هایی شده است".

یکی از ا نتقادهایی که به مجاهدین می شود این ا ست که اگر آنها از خود انعطاف پذیری نشان می دادند و بر سر طرح "آشتی ملی" دکتر نجیب‌الله، با حکومت وی وارد گفتگو می شدند تا یک راه حل سیاسی به‌دست می آمد، شاید از بسیاری از ویرانی‌ها، کشتارها و مصایبی که در بیست سال گذشته، افغانستان گریبانگیر آن بود، جلوگیری می‌شد.

اما حفیظ منصور می گوید: "در آن زمان، گفتگو با حکومت دکتر نجیب‌الله، بیشتر آرمانی و روشنفکرانه بود تا یک طرح عملی. چرا که کنار آمدن با این حکومت به معنای سازش با خون بیش از یک میلیون افغان، جهاد مردم افغانستان، فراموش کردن میلیون‌ها آواره و هزاران زندانی بود که حکومت او آن‌ها را شکنجه می کرد. در چنین وضعیتی، هیچ رهبر جهادی جرات حمایت از روند گفتگو با دکتر نجیب را به خود نمی داد".

این نویسنده در عین حال می گوید اشتباه اسلام‌گراها در این بود که نتوانستند با داوود خان کنار آیند. این کار به عقیده او، در آن زمان - دهه ۱۳۵۰ خورشیدی- بیشتر عملی به نظر می رسید، تا گفتگو با دکتر نجیب‌الله در اواسط دهه ۱۳۶۰ خورشیدی: "اگر سران مجاهدین، به‌جای رفتن به پاکستان و راه اندازی قیام مسلحانه بر ضد رژیم وی (داوود خان)، به فعالیت‌های خود در افغانستان ادامه می دادند و برخی مشکلات را در داخل متحمل می شدند، این شاید به جلوگیری از بسیاری از مشکلات کمک می کرد".

فقدان تعریف روشن از روابط بین الملل

آقای منصور، درهمین راستا، اشتباه دیگر مجاهدین را در این می بیند که آنها وقتی وارد کابل شدند، تعریف روشنی از روابط بین الملل نداشتند و فکر می کردند، داشتن رابطه با کشورهای خارجی به معنای وابستگی به آنها است.

همچنین به باور او، مجاهدین فاقد یک تحلیل عملی و واقعی از وضعیت سیاسی- استراتژیک حاکم بر جهان در آن زمان بودند و باور داشتند که غرب پس از فروپاشی اتحاد شوروی و سقوط حکومت دکتر نجیب‌الله، به کمک‌های خود ادامه خواهد داد.

حفیط منصور معتقد است که اکنون که ۳۴ سال از کودتای هفت ثور گذشته است، "هنوز تعریف روشنی از نظام بین المللی و منافع ملی در افغانستان وجود ندارد که بر اساس آن سیاستگذاری‌های داخلی صورت گیرد و حکومت و اپوزیسیون، در تعیین خطوط مشترک ملی، سهم گیرند. هنوز افغان‌ها جایگاه خود را در نظام بین المللی به درستی نشناخته اند".

مطالب مرتبط