سلیمان لایق: چشم اگر بینا بود هرروز، روز محشراست

Image caption نمی خواهم اخلاقی مطرح کنم، اگر کسی می خواهد زنده بماند و از حقوق شهروندی بهره ببرد، باید به مصالحه تن بدهد.

در ادامه گفتگوها پس از تحولات هفت و هشت ثور که سه دهه پیش دگرگونی هایی را در افغانستان پدید آورد و موجب شکستن ساختار قدرت در آن سرزمین شد، مینه بکتاش با سلیمان لایق یکی از بنیان گذاران حزب دموکراتیک خلق افغانستان صحبتی انجام داده است.

آقای لایق در سالهای حکومت این حزب در مقام های کلیدی از جمله وزارت اقوام و قبایل و ریاست اکادمی علوم افغانستان کار کرد و در حال حاضر در کابل به سر می برد و مشاور اکادمی علوم افغانستان است.

مینه بکتاش در این مصاحبه کوشیده است تا تغییرات افغانستان در دهه های اخیر را در آیینه تجارب زندگی سلیمان لایق بررسی کند.

اولین سوالم از شما این است که تازه ترین اثر شما کدام است؟

من اخیرا روی یکی از رمان های منظوم که به زبان فارسی است و نامش است "مردی از کوهستان"، نمی دانم شما در مورد آن چیزی شنیدید یا نه، کار می کنم.

این داستان را در سال ۱۳۵۹ خورشیدی شروع کردم و این تمام عمرم را در بر می گیرد؛ چون من دیدگاهای خود را در مورد جریان انقلاب و حوادث مرتبط با آن در این رمان انعکاس خواهم داد.

حالا هم برگشته ام به همین کار، چون این کار مهم بود. دوباره همه توانایی خود را به کار گرفته ام که آن را به پایان برسانم و مردم آن را بخوانند. این اثر یک حماسه است، قهرمان آن هم به اصطلاح ما(اعضای حزب دموکراتیک خلق) ضد انقلاب است یعنی یکی از مجاهدین.

هدف من از طرح این سوال این بود که می خواستم ببینم، افکار شما از زمانی سرودن شعر معروف "دوست دارم این وطن را" تا امروز چقدر تغییر کرده؟

امروز در مورد موریس مترلنگ بلژیکی کتابی را می خواندم. از او پرسیده شده از زمانی جوانی تا حال نظریات شما چقدر تغییر کرده؟ و او در جواب گفته است "من یک آدم دیگر شده ام. من در هر دور زندگی خود آدم دیگری هستم. من موریس مترلنگی نیستم که در ۱۸ سالگی یا هشت سالگی یا ده سالگی بودم، حالا من یک مرد پخته شده ام به جهان از دیدگاه های نو، از دریچه های نو و از منفذ های نو که افکار و نظریات و تجارب نو برایم داده، می بینم."

طبعا من هم از آن زمان تا حال تغییر کرده ام و این تغییر محصول تغییراتی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در سرنوشت کشور من منطقه و جهان است و بسیار هم اختیاری نیست. هیچ آدم، آدم دیروز نیست. می گویند "چشم اگر روشن بود هر روز روز محشر است" محشر به این معنا که آدم دوباره خلق می شود و دوباره آغاز می کند و به همین دلیل من هم آن آدمی نیستم که آن روزها بودم.

در کشور ما اوضاع بسیار تغییر کرده است. در منطقه وضع بسیار تغییر کرده و در جهان هم توازن قوا به کلی تغییر کرده است. شاعری می گفت که "فیلی در گِل مانده را شه فیل می باید کشید" و ما هم به یک شه فیل در یک مقطع تاریخی تکیه کردیم.

روزگاری که من ترانه های وطنی " دوست دارم این وطن را، سنگ او را، کوه او را، قلب خود را، خانه ی اندوه او را" می سرودم، گذشت. حالا از آن زمان عبور کرده ایم به یک زمان دیگری رسیده ایم و طبیعی است که علاقمندی های سیاسی نیز فرق می کند. آن امکانات، آن ابزار ها، حمایت ها، توازن های سیاسی در منطقه و جهان، همه اش عوض شده اند.

من برایتان بگویم که اگر یک خواب طولانی می کردم و حالا بیدار می شدم و می دیدم، باور نمی کردم که این همان کشوری است که می شناختم.

آیا شما خودتان را آیینه تحولات افغانستان می دانید؟

من فکر می کنم که اگر یک فاصله زمانی سی سال و چهل سال در نظر گرفت شود، ما بهترین نمونه ها هستیم که از آن زمان تا به این زمان چه تفاوت هایی را احساس کرده ایم و چگونه خود ما تغییر کرده ایم.

آقای لایق گفته می شود که در شما شخصیت های مختلف کنارهم آمده اند؛ مثلاً شما به عنوان یک کمونیست شناخته می شوید و امروز در مورد زندگی یک مجاهد شعر می سرائید. گفته می شود که شما انقلابی هستید که همزمان رمانتیک است شما تعریفی از خود را می پذیرید؟

من اجزای این منطق را نمی فهمم و نشنیده ام. طبیعی است که در باره شخصیت هایی که در حوادث و تحولات افغانستان نقشی داشته اند، دیگران و حتی کسانی که در سیاست مستقیما مداخله نمی کنند، آن گونه که می گویند که "سیل بین( تماشاگرد) عقل چهل وزیر را دارد"، تحلیل و قضاوت می کنند.

آن چه می گوئید شاید محصول افکار عامه باشد. اگر این نظریات به این معنی باشد که که گویا آدم گذشته را فراموش می کند و با هر وضعی نو ولو خوب یا خراب منفی یا مثبت، متعالی یا عقب گرا می تواند سازش کند، من فکر می کنم پذیرش این تحلیل در مورد من غیر قابل قبول است.

من منظورم این بود که امروز شما می توانید به عنوان یک کمونیست گذشته شرح زندگی یک جوان مجاهد را بنویسید، به این معنی که شما مرز جناح بندی های گذشته را شکسته اید؟

درست است. من می خواهم دو سه مثال ساده راجع به وضعیت افغانستان بدهم تا آن فشار های اجتماعی که آدم های علاقه مند به سرنوشت کشور را تغییر می دهد، روشن شود.

یک وقتی در راه سالنگ کسانی مرا دعوت کردند که قبلا با آنها آشنایی نداشتم و مربوط بودند به پیروان جمعیت اسلامی، نشستیم و صحبت کردیم. بسیار مردم مودب، بسیار مردم خوبی بودند. آنها می گفتند که در این دره جنگیده اند، با ما جنگیده اند، با نیروی های شوروی سابق هم جنگیده اند زیرا یک انگیزه داشته اند. می گفتند محرک ما این بود که برای آزادی وطن و برای حفظ دین مبارزه می کنیم. برای اینکه اعتقاد داشتیم وجود دولت شما به نفع اسلام نیست و به نفع آزادی و حفظ کشور هم نیست.

آنها می گفتند به این دلیل در این دره ها جنگیدیم، کشته دادیم قبرستان ها از ما پر شد و ما فکر می کردیم که اگر دولت اسلامی ایجاد شود همه این مشکلات مخصوصا مشکل حفظ آزادی خاک و دین را حل می کند. ما به آن آرمان خود نرسیدیم.

پرسیدم چرا مرا دعوت کردید؟ گفتند شما در این دره آشنایان و دوستانی داشتید که هم با ما تماس داشتند و هم با شما آنها شما را در میان نیروهای چپ یک آدم خوب، آدم امین به منافع همه تشخیص کردند.

ما از شما دعوت کردیم تا از شما خواهش کنیم که آیا ممکن نیست که ما و شما دوباره یکجا شویم؟ و در مورد وضع موجود یکجا با هم عمل کنیم. ما (حزب دموکراتیک خلق) در زمان حاکمیت خود سرود هایی برای همگرایی و پایان جنگ می ساختیم و آن را از رادیو پخش می کردیم من خودم در اشعار خود در آثار خود، در ترانه های خود ،"ای د آزادی خاوری، تا ته مو سلام دی" (پشتو) "خموش باد زنگ های جنگ ها، مباد زنده امتیاز رنگ ها"، این سروده ها را هر روز می ساختیم و از رادیو پخش می کردیم.

محرک ما این بود که اینجا بیاییم و در غم این مردم شریک شویم و همراه شان اگر خدای نا خواسته سوختنی باشند، یکجا آتش بگیریم.

همینطور حزب اسلامی مرا در جلال آباد مهمان کردند و به من گفتند که این چه حالی است که در این کشور است. جهاد به نتایج خود نرسید. ما کشته شدیم، ما بر ضد وطن و نهضتی که اینجا آمده بود جنگیدیم، بدون اینکه تحلیل کنیم که خوب است یا خراب.

چنین به نظر می رسد که شما در افکار تان به یک مصالحه دست یافته اید، فکر می کنید بشود این مصالحه در افغانستان پیاده شود؟

راست بگویم که من به امید همان رفقای که جوانی های خود را و احساسات پرشور خود را برای آبادی و عمران این کشور با آنها گذرانده بودم، به اینجا آمدم. همان مردمانی که در حزب وطن با آنها یک جا بودم. شما می دانید که حزب وطن با حزب دموکراتیک خلق افغانستان یک فرق دارد. حزب وطن از افکار کمونیستی عقب نشینی کرد، به افکار ملی و مصالحه با دیگران رو آورد.

ولی همین رفقا بدون اینکه حزب وطن رسما" تجزیه یا منحل شده باشد، به سی و چند گروه رسمی و غیر رسمی تقسیم شده بودند. من سعی کردم که این رفقا را با هم بنشانم و این تمایل برایم وجود نداشت که رهبر آنها شوم.

من از هشتاد سالگی عبور کرده ام و حتی از تصور این که در این سن و سال رهبر یک نهضت یا یک جنبش شوم، در درون خود می شرمم. به هرحال به اینها مراجعه کردم ولی دیدیم که زمینه های وحدت شان میسر نیست. من با آنها دو مسئله را مطرح کردم. اول اینکه شما "یکی" شوید و دوم اینکه در مورد برنامه گذشته قاطعانه تجدید نظرکنید.

شما برنامه خود را مطابق به شرایط، مطابق به خواسته های کشورتان و مردم کشور تان، منطقه و جهان عیار کنید. البته رسیدن به این اهداف ساده نیست ولی ما باید آمادگی ابتدایی را داشته باشیم.

از گذشته تا بحال، افکار و برنامه های شخص خود تان چگونه تغییر کرده است؟

متاسفانه من با رفقای آن روزها نتوانستم راهی را پیدا کنم که مرا امیدوار بسازد. ولی مأیوس نیستم. همین حالا تشکلاتی بنام جبهات به وجود آمده است. امیدوارم که این مردم نه تنها در میان خود بلکه این رفقای دیروز با نیروهای دیگر که در گذشته با آنها در پرخاش بودند، راهی برای همکاری پیدا کنند.

لیکن خودم از این سعی دست برداشته ام و در تلاش آنم که یک نظریه و برنامه ای پیدا شود که براساس آن همه نیروهایی که با هم دیروز جنگیده اند، نقاط مشترک پیدا کنند و نقاط اختلاف خود را یک طرف بگذارند.

بر تمام تعصباتی که ما را احاطه کرده بود، غلبه کنیم، زیرا با بن بست جدی مواجه هستیم.

حال با گذشت بیش از سی سال از هفتم ثور و بیست سال از هشتم ثور، شما آینده خود و کشور را چگونه می بینید؟

بسیارهم نمی خواهم که اخلاقی مطرح کنم. همه مجبورند که زنده بمانند، اگر کسی می خواهد که زنده بماند و از حقوق همشهری بودن مستفید باشد، باید به مصالحه تن بدهد.

این که حالا تبلیغات در این زمینه شروع شده خوب است اما طبیعی است که هنوز هم از بین رفتن کینه ها، شک ها و بی اعتمادی هایی که در زمان جنگ به وجود آمده، ساده نیست. می گویند "با شیر دربدن شد و با جان بدر شود"، ساده نیست که اینطور با یک دعا و فاتحه وطنی ختم شود و همه باهم برادر شویم.

برای رسیدن به این امر کارهایی صورت می گیرد ولی متأسفانه ارگان های دولتی و همچنین، پارلمان و نهادهای اجتماعی در اینجا هنوز توانایی را که مایه تسلی باشد، برای تامین صلح و امنیت نشان نمی دهند.

راهی که شما خودتان به عنوان یک شخصیت مطرح در افغانستان برای آینده این کشور مناسب می دانید، کدام است؟

من فکر می کنم که ما در یک جبهه، نه در یک حزب وجوه مشترکمان را فرمول بندی کنیم. وجوهی که هم برای جناح چپ و برای جناح راست و هم برای جناح میانه قابل قبول باشد. فکر می کنم همه احزاب کوچک در همین جبهه به هم دیگر اعتماد پیدا خواهند کرد و تا زمانی که آنها احزاب بزرگی را بوجود بیاورند، باید وجود اختلافات را بپذیرند و تحمل کنند. بعدا در یک جبهه برای رسیدن به اهداف مشترک، مبارزه کنند.

متأسفانه همین احزاب با وصف اینکه ادعا می کنند که در یک جبهه متحد می شوند، اما موانع را در برابر همگرایی مردم ایجاد می کنند. تو ازبکی، تو پشتونی، تو هزاره ای، جنگ زبان، جنگ فرهنگ، همه اینها را من می بینم و مشاهده می کنم.

شما در یکی از مصاحبه هایتان گفته بودید که مشکل ترین سوال برایتان این است که راحتید، به پشتو شعر بسرایید یا به فارسی؟ فکر می کنید بالاخره روزی برسد که افغانستان مثل شما این سوال را مشکل بیابد؟

اگر این امید را نمی داشتم، به این وطن بر نمی گشتم. من نه تنها این امید را دارم، بلکه اعتقاد کامل دارم که این مردم با هم یکجا می شوند. جوانان ما دیگر جوانان دیروز نیستند. بسیار فرق کرده اند. هر روز در روش هایشان تغییر می آید که مثبت است و رو به خوبی.

همین جبهاتی که حالا برایتان نام بردم که بعضی از گروه ها و احزاب سیاسی در آن ها با هم یکجا شده اند، به من این امید را می دهند که آنهایی که "سلام" یکدیگر را"علیک" نمی گفتند، حالا گپ یکدیگر را گوش می کنند و تائید می کنند.

لیکن هنوزهم این کیمیت ها به یک کیفیت سازنده مبدل نشده ولی در حال نزدیک شدن است. من قطعا نا امید نیستم و من باور دارم که وطنم از این حالت بیرون می شود و به همین امید این جا هستم.