هنوز می‌ترسم اما به آینده امیدوارم

حق نشر عکس bb
Image caption امروز همه چیز رنگ و بوی آرامتری دارد زیرا ما پخته‌تر شده‌ایم؛ اما هراسی پنهانی در ما موج می‌زند: ترس از تکرار حوادث.

خواسته یا ناخواسته، هر روایت ازامروز و دیروز ما، بوی از غریب‌ترین روزهای این مرز و بوم را دارد؛ لحظه‌های خسته با نفس‌های تب آلود و بدن‌های شلاق خورده من و امثال من که پیش‌تر از آن کمتر با چنین هیولای‌هایی برخورد کرده بودیم.

همه با چشمان باز و افکار پریشان، تمام قد با نگرانی و ترس به تماشای مردانی با لباس‌های سیاه و چشمان سرمه کرده نشسته بودیم؛ آنهایی که تمام هستی را به "خیر و شر" تقلیل داده و به ظن خویش تصویرگر تقابل نور و ظلمت شده و مفاهیمی چون خوبی و بدی در قاموس آنها تعریف و رنگ دیگری گرفته بود.

اسطوره‌های گناه

من در چنین روزگاری و با وجود نگاه‌های کنجکاو ده‌ها طالب و در حالی که قلب جوانم برای فردای بدون ترس می تپید، به فراگیری ادبیات مشغول بودم و دخترانی چون من که در کلبه مخفی، دل به درس استاد و گوش به دروازه سپرده بودند تا مبادا لولهٔ تفنگی سینه هایشان را بی‌خبر و بی‌دلیل و فقط به جرم آموختن، سوراخ سوراخ کند.

آن مرحله با وجود همه پیچیدگی‌ها و گوناگونی‌های حوادث بر من گذشت و هجوم حوادث و اتفاقات کوچک و بزرگ چون حضور صد‌ها غربی و د‌ه‌ها کشور خارجی، مشغله‌هایی برای فردای پیش رو را در من پدید آورد.

از انبوه اتفاقاتی که بعد از خروج طالبان و حضور نیروهای خارجی در زنده گی من رخ داد؛ یکی ادامه تحصیل و جبران عقب ماندگی‌های آموزشی بود.

هر چه توانستم فراهم کردم و دانشکده ادبیات هرات را با شوق فراوان خواندم. بعد از آن مانند صد‌ها زن دیگر وارد عرصه‌های اجتماعی شده و در راستای گسترش مفاهیمی چون حقوق بشر و جامعه مدنی به فعالیت پرداختم.

پا گذاشتن در محدوده‌های کاملا مردانه که حضور چندین ساله تفکر طالبانی بر قوام افکار ناروا و عملکرد بی‌رحمانه‌اش بر علیه زنان افزوده بود، دشواری بسیاری داشت. در این لحظه خیلی چیز‌ها را برای گفتن به یاد می‌آورم؛ خاطراتی که آمیزه‌ای از اندوه و شادمانی است.

انجمن ادبی هرات

یادم می‌آید که در روز‌ها وماه‌های نخستین رهایی از رژیم طالبان، دختران و پسران شاعر و نویسنده در فضای انجمن ادبی گرد هم آمدیم؛ در ردیف‌های جدا و دور از هم.

پسران چشم‌ها را بر زمین دوخته و دختران با حجب و سکوت خود، ناخواسته به پاسداری از فرهنگ "نهی از منکر و امر به معروف" پرداختند. باور به اینکه دیگر طالبی نیست، برای همه دشوار بود؛ اما حضور سنگین و چندین ساله آن‌ها به خوبی در آن فضا موج می‌زد.

نگاه‌های زیر چشمی آهسته آهسته از یکی به دیگری حرکت می‌کرد؛ همه می‌خواستند ببینند که فلان شاعر یا نویسنده فلان داستان چه قیافه ای دارد؟ چگونه حرف می‌زند و در ‌‌نهایت چنان برای هم غریب می‌نمودند که گویی همه از کره ماه آمده‌اند. آخر این مردان و زنان جوان، سالهای گذشته را فقط با نام و آثار یکدیگر آشنا بودند ولی از ملاقات و دید و باز دید یکدیگر محروم.

تجربه با هم بودن، باهم خواندن و بودن زیر یک سقف بدون آنکه در نگاه‌های یکدیگر مسخ شویم، وسوسه سیری ناپذیر تبادل افکار، کتاب و نوشته‌ها، مباحث حقوق مردان و زنان که صحبت‌های طولانی و بلند بلند حرف زدن‌ها را همراه داشت؛ همه و همه ماندگار‌ترین خاطره‌ها را از لمس آزادی و گرد هم آمدن‌های غریب و پر از تناقض رقم زد.

بعد‌ها با هم بسیار بودیم و با هم کتاب‌ها و آثار زیادی را خواندیم: جنس دوم، اطاقی از آن خود، فوکو وحتی چه گوارا...

کمک‌های خارجی و دست‌های خالی

افغانستان بعد از طالبان تبدیل شد به سرزمین فرصت‌ها برای همه به ویژه زنان. من و دوستانم کمر همت بستیم و چون مشکلات و نارضایتی‌های مشترک خود را می‌شناختیم، در پی معرفی و فراهم آوردن زمینه‌های ظهور هویت‌های نوین از زنان افغان برآمدیم: زنان شاغل و کارمند، مادران دانشجو و فعالین سیاسی و اجتماعی زن و...

بدبختانه در اوایل شماری زنانی که بخواهند در پی افکندن بنای آزادی و فراهم آوری زمینه‌های تغییرات اجتماعی با هم کمک و همیاری کنند، بسیار اندک بود و ما‌ هم جوانانی نو کاری بودیم که شور و هیجان آزادی در ما بود؛ اما متاسفانه تجربه کار اجتماعی را کمتر داشتیم.

Image caption یادم می‌آید که در روز‌ها وماه‌های نخستین رهایی از رژیم طالبان، دختران و پسران شاعر و نویسنده در فضای انجمن ادبی گرد هم آمدیم؛ در ردیف‌های جدا و دور از هم.

بعدا چندین نهاد مدنی با کمک هزینه‌هایی که به راحتی توسط زنان از انبوه نهاد های خارجی حاضر در افغانستان دست می‌آمد، ایجاد شد و بر شمار زنان و مردانی که آرمان مدینه فاضله را در سر داشتند، افزود.

در آن زمان، بالا‌تر از ده نهاد مدنی و بیشتر از سی زن بصورت مستقیم در فعالیت‌های مدنی شامل بودند که البته این ارقام در چند سال بعد صعود دراماتیک داشت.

یادآوری جزئیات این همسویی‌ها برای تبیین خواسته‌هایمان، بخش مهمی از حافظه چند سال گذشته‌ام را تشکیل می‌دهد.

ترس از بازگشت

امروز همه چیز رنگ و بوی آرامتری دارد زیرا ما پخته‌تر شده‌ایم؛ اما هراسی پنهانی در ما موج می‌زند: ترس از تکرار حوادث.

این هراس حسی غریبی با خود دارد و پرسش‌های بی‌پاسخی را در ذهن هرکدام از ما تکرار می کند: حاصل این پرسه زدن‌های اجتماعی چه بود؟ تلاش‌های به اصطلاح مدنی من و امثال من چه معنایی داشت؟ مگر نه اینکه با کسانی دوست شدیم که دوستی شان به سرعت رنگ باخت و حالا حاضرند برای به کف آوردن منافعشان، ما را لقمه چرب و نرم فرآیند‌های سیاسی چون مصالحه و آشتی در کشور کنند؟

اگرچه هنوز می ترسم و سعی می کنم سوال‌ها را تکرار نکنم اما با نگاهی به گذشته و آنچه که امروز در دست داریم به آینده امیدوارترم و آرزو دارم که سالهای بعد برای دو دختر کوچکم و دیگر دختران و پسران افغان، نوید آرامش و خوشبختی پایدار را به ارمغان بیاورد.