ناتو برای نسل من رهایی بود

سعید حقیقی حق نشر عکس .
Image caption "پیشترها در زمان جنگ سرد، نام ناتو مرا می ترساند، همان گونه که شاید شهروندان غربی از شنیدن نام -ورشو- می ترسیدند"

ناتو چیست؟ ذهنم را می کاوم. طالبان با دستارهای سیاه و شلاق‌های چرمی مرا می ترسانند. چیز مبهمی در من وجود دارد. یک ترس ناشناس.

تعریف درستی از آن ندارم ولی می دانم که شبیه ترس‌های کودکی ام نیست. ترس‌های کودکی ام مرا نمی ترساندند، ولی حالا می ترسم. ترس‌های کودکی ام در پناه حضور بزرگترها فرار می کردند.

کسی گفت ناتو می آید. نمی دانم کی بود. واقعا ناتو چیست؟ این واژه را بارها شنیده بودم.

پیمان اتلانتیک شمالی که از کشورهای غربی در برابر تهاجم روس‌ها حمایت می کرد؛ اما حالا نه روس‌ها بودند و نه هم پیمان مخالف آن - ورشو - که متشکل از کشورهای کمونیستی پیشین بود.

ده سال پیش کابوس هایم با ناتو به نوعی پایان یافت. دیگر آن ترس مزمن، آن ترس لعنتی نبود. ناتو وارد افغانستان شده بود. هر چند پیش از آن سربازان ناتو در چهارچوب ائتلاف بین المللی مبارزه با تروریسم به افغانستان آمده بودند. ولی این بار تنها آمریکایی ها و بریتانیایی ها نبودند؛ سی و شش کشور دیگر هم بود.

پیش از آن ناتو را از راه رسانه ها می شناختم، ولی این بار می دیدمشان. هرچند که به سختی می شود گفت که واقعا ناتو چیست؟ سربازان همواره سربازاند. سربازان به کشورهای مختلف تعلق دارند و نسبت به این تعلق خاطر همیشه هم وفادار می مانند.

وقتی سربازان کشورهای مختلف را روی هم بریزی به چنین چیزی می گویند ناتو. فلسفه‌ وجودی ناتو با جنگ سرد گره خورده است، همان گونه که فلسفه‌ وجودی - ورشو - با آن گره خورده بود و به محض پایان یافتن جنگ سرد پیمان ورشو از هم متلاشی شد.

ولی ناتو باقی ماند و خود را از هزاره دوم، وارد هزاره سوم میلادی کرد تا در قرن بیست و یک در برابر پدیده تازه ای بجنگد: تروریسم.

آیا تروریسم زاده‌ی ناتو بود و یا ناتو قربانی تروریسم شد؟

حالا سال‌ها شده که جفت متضاد ناتو در بستر تاریخ خفته است ولی ناتو به ماموریت خود در افغانستان ادامه می دهد. پیشترها در زمان جنگ سرد، نام ناتو مرا می ترساند، همان گونه که شاید شهروندان غربی از شنیدن نام - ورشو - می ترسیدند.

یادم هست که در زمان "میخائیل گورباچف" آخرین رئیس جمهوری شوروی پیشین که هنوز در آن کشور درس می خواندم، فیلم مستندی دیدم که به نگاه و باور آمریکایی ها از شوروی می پرداخت.

گورباچف تلاش می کرد که به جنگ سرد و به جنگ افغانستان پایان دهد و سرانجام هم موفق شد، هرچند از نظر سیاسی خود را کشت.

این فیلم به همین تلاش ها مربوط می شد. گورباچف می خواست به مردم شوروی بگوید که دنیا از آنها چه هیولایی ساخته است.

وقتی گزارشگر فیلم مستند از یک آمریکایی پرسید که از شوروی چه می داند؟ مرد دستش را روی سرش گرفت و در حالی که فرار می کرد فریاد زد که به کشور ما حمله نکنید.

در این طرف جهان هم تصور بهتری از کشورهای غربی و ناتو وجود نداشت. حزب بر سرقدرت در افغانستان که از سوی شوروی حمایت می شد، چنین تصوری را اشاعه می کرد.

من در آن زمان این تصور را حس می کردم. ولی طالبان همه‌ تصورها را شکست. تصور من اشتباه بود. یک تصور ایدیولوژیک بود. تصور من جهان را به سیاه و سفید تقسیم می کرد. این تصور "من نوعی" در آن زمان بود.

با ناتو - اگر واقع بین باشم - من به فضای تازه رسیدم، به نگاه تازه. اگر می نویسم، اگر راه می روم و اگر خود را حس می کنم شاید با ناتو پیوند داشته باشد.

ناتو - چه از آن خوشم بیاید و چه نیاید، چه آن را مظهر اراده‌ جهان سرمایه داری بدانم و چه دموکراسی - مرا رهانید.

این رهایی دروازه های ذهن مرا به سمت جهان دیگر باز کرد؛ همان گونه که نسل مرا رهانید و ذهن آنها را به سمت دیگر جهان باز کرد.

حالا وقتی می شنوم که ناتو می خواهد برود، باز همان ترس ناشناس مرا فرا می گیرد. واقعا می ترسم. اما نه از ترس‌های شبیه‌ ترس های کودکی ام.

ترس‌های کودکی ام با حضور بزرگترها فرار می کردند؛ حالا می ترسم که با رفتن ناتو، دستارهای سیاه و شلاق های چرمی بازگردند.