ده سال تلاش و دست‌های خالی

خالده خرسند حق نشر عکس .
Image caption "از انبوه اتفاقات بعد از خروج طالبان، یکی ادامه تحصیل و جبران عقب‌ماندگی های آموزشی بود"

خواسته یا ناخواسته، هر روایت از امروز و دیروز ما، بویی از غریب‌ترین روزهای این مرز و بوم را دارد؛ لحظه‌های خسته با نفس‌های تب آلود و بدن‌های بر شلاق بسته من و امثال من که پیش از این و پیش‌تر از آن کمتر با چنین هیولاهای برخورده کرده بودیم!

همه با چشمان باز و افکار پریشان، تمام قد با نگرانی و ترس به تماشای مردانی با لباس‌های سیاه و چشمان سرمه کرده نشسته بودیم؛ آنهایی که تمام هستی را به "خیر و شر" تقلیل داده و به ظن خویش تصویرگر تقابل نور و ظلمت شده و مفاهیم چون خوبی و بدی در قاموس شان تعریف و رنگ دیگری گرفته بود.

اسطوره‌های گناه

من در چنین روزگاری و با وجود نگاه‌های کنجکاو ده‌ها طالب (اعضای گروه طالبان) و در حالیکه قلب جوانم در سینه برای فردای بدون سیاه اندیشان می‌تپید، به فراگیری ادبیات مشغول بودم و دخترانی چون من که در کلبه مخفی، دل به درس استاد و گوش به دروازه سپرده بودند تا مبادا لوله تفنگی سینه هایشان را بی‌خبر و بی‌دلیل و فقط به جرم آموختن، نشانه برود.

آن وهله از زمان با وجود همه آن پیچیده گی‌ها و گوناگونی‌های حوادث بر من گذشت و هجوم حوادث و اتفاقات کوچک و بزرگ چون حضور صد‌ها غربی و د‌هها کشور خارجی، مشغله‌های برای فردای پیش رو را در من پدید آورد.

از انبوه اتفاقات که بعد از خروج طالبان و حضور نیروهای خارجی در زندگی من رخ داد، یکی ادامه تحصیل و جبران عقب ماندگی‌های آموزشی بود. هر چه توانستم فراهم کردم و دانشکده ادبیات هرات را با شوق فراوان خواندم. بعد، مانند صد‌ها زن دیگر وارد عرصه‌های اجتماعی شده و در راستای گسترش مفاهیمی چون حقوق بشر و جامعه مدنی به فعالیت پرداختم.

پا گذاشتن در محدوده‌های کاملا مردانه اجتماعی که حضور چندین ساله تفکر طالبانی بر قوام افکار ناروا و عملکرد بی‌رحمانه‌اش بر علیه زنان افزوده بود، دشواری بسیاری داشت. در این لحظه خیلی چیز‌ها را برای گفتن به یاد می‌آورم؛ خاطراتی که آمیزه‌ای از اندوه و شادمانی است.

بوی آزادی و نخستین دیدارها

یادم می‌آید که در روز‌ها و ماه‌های نخستین رهایی و آزادی، دختران و پسران شاعر و نویسنده در فضای انجمن ادبی گرد هم آمدیم؛ در ردیف‌های جدا و دور از هم. پسران چشم‌ها را بر زمین دوخته و دختران با حجب و سکوت، ناخواسته به پاسداری از فرهنگ نهی از منکر و امر به معروف پرداختند.

باور اینکه دیگر طالبان نیستند، برای همه دشوار بود؛ اما حضور سنگین و چندین ساله آن‌ها به خوبی در آن فضا موج می‌زد؛ نگاه‌های زیر چشمی آهسته، آهسته از یکی بر دیگری حرکت می‌کرد، همه می‌خواستند ببینند که فلان شاعر یا نویسنده‌ی فلان داستان چی شکلی دارد؟ چگونه است و چگونه حرف می‌زند و در ‌‌نهایت چنان برای هم غریب می‌نمودند که گویی همه از کره ماه آمده‌اند!

آخر این مردان و زنان جوان، سالهای گذشته را فقط با نام و آثار یکدیگر آشنا بودند ولی از ملاقات و دید و بازدید یکدیگر محروم. چرا که زنان شاعر و نویسنده را حق ورود به انجمن ادبی نبود.

تجربه با هم بودن، باهم سرائیدن و خواندن در زیر یک سقف بدون آنکه در نگاه‌های یکدیگر مسخ شویم، وسوسه سیری ناپذیر تبادل افکار، کتاب و نوشته‌ها، مباحث حقوق مردان و زنان که صحبت‌های طولانی و بلند بلند حرف زدن‌ها را همراه داشت؛ همه و همه در روز‌های بعد و بعد‌تر نخستین روز حضور مشترک در انجمن ادبی هرات، شکل گرفت و ماندگار‌ترین خاطره‌ها را از لمس آزادی و گرد هم آمدن‌های غریب و پر از تناقض رقم زد. بعد‌ها با هم بسیار بودیم و با هم کتاب‌ها و کسانی زیادی را خواندیم: جنس دوم، اطاقی از آن خود، فوکو و حتی چه‌گوارا...

تلاشهای پراکنده

افغانستان بعد از طالبان تبدیل شد به سرزمین فرصت‌ها برای همه به ویژه زنان.

من و دوستانم کمر همت بستیم و چون مشکلات و نارضایتی‌های مشترک خود را می‌شناختیم، در پی معرفی و فراهم آوردن زمینه‌های ظهور هویت‌های نوین از زنان افغان برآمدیم: زنان شاغل و کارمند، مادران دانشجو و فعالین سیاسی و اجتماعی زن و...

بدبختانه در اوایل شمار زنانی که بخواهند در پی افکندن بنای آزادی و فراهم آوری زمینه‌های تغییرات اجتماعی با هم کمک و همیاری کنند، بسیار اندک بود و ما‌ هم جوانان نو کاری بودیم که شور و هیجان آزادی در ما بود، اما متاسفانه تجربه کار اجتماعی را کمتر داشتیم.

حق نشر عکس AFP
Image caption "امروز همه چیز رنگ و بوی آرامتری دارد، اما هراسی پنهانی در ما موج می‌زند: ترس از تکرار حوادث"

بعدتر چندین نهاد مدنی لیبرال، با کمک هزینه‌های اقتصادی که به راحتی توسط زنان از همکاران خارجی به دست می‌آمد، ایجاد شد و بر شمار زنان و مردان که آرمان مدینه فاضله را در سر داشتند، افزود شد. در آن زمان، بالا‌تر از ده نهاد مدنی و بیشتر از سی زن به گونه مستقیم در فعالیت‌های مدنی شامل بودند که صد البته این ارقام در چند سال بعد صعود دراماتیک داشت.

یادآوری جزئیات این همسویی‌ها برای تبیین خواسته‌هایمان، بخش مهمی از حافظه چند سال گذشته‌ام را تشکیل می‌دهد.

دست‌های خالی

امروز همه چیز رنگ و بوی آرامتری دارد زیرا ما پخته‌تر شده‌ایم. اما هراسی پنهانی در ما موج می‌زند: ترس از تکرار حوادث.

این هراس حس غریبی با خود دارد و پرسش‌های بی‌پاسخی را در ما بر می‌انگیزد؛ حاصل این پرسه زدن‌های اجتماعی چه بود؟ تلاش‌های به اصطلاح مدنی من و امثال من چه معنایی را بر دوش می‌کشید؟

مگر نه اینکه با کسانی دوست شدیم که دوستیشان به سرعت رنگ باخت و حالا حاضرند برای به کف آوردن منافعشان، ما را لقمه چرب و نرم فرآیند‌های سیاسی چون مصالحه و آشتی در کشور کنند؟

با نگاهی به گذشته و آنچه که امروز در دست داریم به آینده امیدوارترم و آرزو دارم که سالهای بعد برای دو دختر کوچکم و دیگر دختران و پسران افغان، نوید آرامش و خوشبختی پایدار را به ارمغان بیاورد.