خارجی‌ها می روند و من نگران قهوه‌خانه گستو هستم

Image caption در این ده سال ما یاد گرفتیم که کمی ارزش خود را بدانیم، لایه های خود راکنار بگذاریم و از زندگی لذت ببریم

ده سال پیش وقتی به افغانستان بازگشتم همه چیز نابود شده بود، یک فاجعه به تمام معنی، کابل یک شهر جنگ زده بود، تصویر آنزمان کابل هرگز از یادم نخواهد رفت.

دیوارهای نیمه ریخته و سوراخ سوراخ شده، پوکه های گلوله های شلیک شده هر طرف ریخته بود، موترها و تانک های سوخته، تیر برقهای از نیمه افتاده و آدم های اندکی که گویا کمر شان زیر بار جنگ خم شده بودند.

چهره آنروزهای شهروندان کابل خیلی دیدنی بود، مثل آدم هایی از گور برآمده می ماندند، کمتر آدم مرتب و یا دختر زیبایی را می شد دید، دختر زیبایی هم اگر تک و توک اینطرف و آنطرف دیده می شد تازه برگشتگانی از کشورهای دیگر بودند که هنوز رنگ آرایش شان را داشتند ولی همین قیافه ها هم بعد از چندی همرنگ محیط می شد و کمتر نشانه ای از شادابی در آن ها باقی می ماند.

نمی دانم چند سالی گذشت که احساس کردم کابل جان گرفته است، نشانه آنهم قدم زدن مرد و زنی در کنار هم در چهار راهی پل سرخ بود.

Image caption مغازه های کابل پر از مارکهای مختلف شد، در چند هفته می دیدی که بعض شرکت ها در بسته بندی هایشان تغییراتی وارد می کنند

کت وشلوارسازیها باز شده بود، فروشگاههای لوزام آرایشی زنانه هرطرف در باز کرده بود و خوب یادم هست خیاطی خلیفه رضا را که در ا وایل مشتری نداشت و هر روز شکوه می کرد که از اینجا می رود چون کارش درست نیست ولی کم کم گسترش پیدا کرد و شاگردان زیادی استخدام کرد و تابلو و بیلبورد و تبلیغات رسانه ای انجام داد و اکنون پاتوق دختران و پسران خوش تیپ غرب کابل است.

تغییرات کم کم رو نما شد، هر هفته و هر ماه، چیزی سر سفره مان اضافه می شد، روزهای اول سبزی و میوه تازه کم بود ولی بعدا برای چهار فصل سبزی و میوه تازه رسید، از کشورهای دیگر، مشکل دیگر داشتن صبحانه خوب بود، روزهای اول تنها چیزی که می شد در بازار کابل پیدا کرد شیرهای فشرده شده روسی بود که تاریخ اعتبار طولانی داشتند ولی کم کم هر نوع خوراک برای صبحانه روی ویترین دکانها چیده شد و ما حق انتخاب پیدا کردیم تا همین حالا که چیزی در این دنیا نیست که در کابل نباشد.

و این گونه بود که مغازه های کابل پر از مارکهای مختلف از کشورهای مختلف شد، گویا این کشورها برای فروش کالاهای شان رقابت داشتند، به راحتی در چند هفته می دیدی که بعض شرکت ها در بسته بندی هایشان تغییراتی وارد می کنند، به دری یا پشتو چیزی می نویسند و شعارهای مطابق ذوق و سلیقه افغانها سر می دهند.

در کنار لوکس شدن لباسها و موها و آرایشهای مان و به میزانی که تنوع غذایی برایمان فراهم می شد کم کم رادیو ها و تلویزیون ها نیز شروع کردند به کار و آهنگ و کلیپ های دلچسپ و سرگرم کننده پخش کردن و این گونه بود که ما نیز مانند ملیونها انسان دیگر این کره خاکی پای تلویزیون های خود میخکوب شدیم وسریال و رقص دیدیم و آواز گوش دادیم.

هرازگاهی در خیابان ها رژه ای از نیروهای خارجی نیز دیده می شد که ترافیک ایجاد می کرد و گاه گاهی انفجاری و زخمی شدن دوباره دیوارها و خیابانها و درخت ها ولی دیگه این زخم ها به زودی بسته می شد و شسته می شد و حالا بعد از ده دوازده سال، دیگر چهره کابل زخمی نیست، هرچند فقیر و خاک آلود است.

یک تغییر دیگر هم آهسته آهسته رخ داد، بعضی از دوستان مان را همین خارجی ها از ما گرفت و برد به سرزمین های دیگر مثلا همین داوود ناجی که حالا این مطلب را به سفارش او می نویسم، یکی از آنها است.

بعضی ها را هم در همین کابل حقوق دلاری داد و چند روز بعدش دیدیم که آنها سوار موترهای مدل بالا می شوند و از ما دور شده اند و کم کم از پشت شیشه های دودی نگاه می کنند، این عده آهسته آهسته قصر نشین شدند و بیاد آوردن روزهایی از زندگی آنان که در عالم مهاجرت در پارک می خوابیدند و مقایسه آن با شرایط حالشان که بارگاهی دارند کمی دشوار است.

نمی دانم شاید ورود خارجی ها در زندگی من افغان از همین راه بوده باشد خیلی آهسته و آرام مثل طعم ساجق (آدامس‌هایی) که جویدیم در این سالها ولی متوجه نشدیم.

من راستش به حضور خارجی ها در افغانستان عادت کرده ام و می دانم که این یک اعتیاد بد است، شاید شاد ترین صحنه های زندگی ام را در کابل با همین خارجی ها داشته باشم.

گاهی در مناسبت هایی، بهترین و دلباز ترین جشن ها را همین خارجی ها گرفته اند و مارا هم دعوت کرده اند، حتی در یک مرحله از زندگی ام که دچار بحران شده بودم یک دختر خارجی کمکم کرد تا از این بحران عبور کنم.

تجربه های آنها در افت و خیز زندگی بیشتر است و الان که چند سالی از حضور خارجی ها در افغانستان می گذرد و زمزمه رفتن و رفتن شان است کمی دلم می گیرد و کمی هم نگران طعم زیر زبانم هستم.

نگران همین آدامس ها و قهوه هایی که می خوریم، موسیقی هایی که می شنویم و بقیه چیزها.

در این ده سال ما یاد گرفتیم که کمی ارزش خود را بدانیم، لایه های خود راکنار بگذاریم و از زندگی لذت ببریم.

حق نشر عکس AFP
Image caption گاه گاهی انفجاری و زخمی شدن دوباره دیوارها و خیابانها و درخت ها ولی دیگه این زخم ها به زودی بسته می شد و شسته می شد و حالا بعد از ده دوازده سال، دیگر چهره کابل زخمی نیست، هرچند فقیر و خاک آلود است

حال می ترسم که بارفتن این خارجی ها دوباره نقاب برتن کنیم و زیر چپن و لنگوته (عبا و عمامه) رفته محترم شویم و نقش بازی کنیم، ما سالهای سال نقش بازی کرده ایم و هنوز هم خیلی مانده تا به خود برگردیم و باور کنیم که در دنیای معاصر زندگی می کنیم و می توانیم سونا و استخر و جکوزی داشته باشیم که الان داریم ولی با رفتن خارجی ها من نگران قهوه خانه گستو و رستوران قره قول می شوم و دختران و پسرانی که می آیند آنجا و قهوه می نوشند و شعر می خوانند و می خندند.

نمی دانم که آیا این کارها را خارجی ها برای ما کردند و یا خودمان بلد بودیم ولی آنچه که مسلم است این است که من دردوران پیش از این ده سال، چنین تجربه هایی را نداشتم و جرآت بسیاری کارها نیز در من نبود.

خارجی ها الان با اسکناس ها و طعم هایشان زیر زبان مان هستند و ما این را شاید زمانی بدانیم که دوباره زیر زبان ما خالی شود و طعم نسوار(ناس) جایش را بگیرد.

مطالب مرتبط