اندوه جدایی یک دوست؛ در فراق مسعود رجایی

۱

اوایل ماه سرطان (تیر) بود. هوا گرم و تب کرده. هرات در چنین ماه‌ها همواره به دلیل آغاز بادهای صد و بیست روز، زیاد طاقت فرسا نیست ولی حالا مثل اینکه از این بادها هم خبری نبود.

Image caption مسعود رجایی

ما سه نفر بودیم: من، سید ضیالحق سخا، شاعر و عبدالغنی نیکسیر، پژوهشگر و نویسنده. هر سه نفر با بایسکل (دو چرخه) های مان رکاب زده تا این جا آمده بودیم. حالا کنار دروازه‌ خانه‌ی مسعود رجایی، استاد دانشگاه در جاده مجیدی هرات منتظر بودیم که بیاید و از ما استقبال کند.

پسرش آمد، گفت استاد خانه است و ما را رهنمایی کرد به همان اتاق همیشگی. نه بسیار محقر و نه بسیار مجلل، ساده با قفسه ای از کتاب ها و کلکسیون های مجله ادبی هرات؛ مجله ای که حالا شاید نسخه های منحصر به فرد آن تنها در خانه های برخی وارثان ادبیات هرات نگهداری شود.

رجایی روی تشک نشسته بود، با همان لبخند ملیح همیشگی. برخاست، سلام علیکی و شوخی ای کرد و گفت: از ترس گرمی تا دم منزل نیامدم. ما هم خندیدیم مثل همیشه و گفتیم می دانیم استاد که تنبلی. چای و دشلمه‌ی (نوعی شرینی هراتی) به میدان آمد و بازار شعر خوانی و گپ زدن از ادبیات گرم گرم شد. حتا گرم تر از هوای تف کرده‌ی ماه سرطان.

زمان طالبان بود و ما جمعی کوچک که در خانه های خود محفل شعر و ادب برپا می کردیم و خوشحال بودیم که همین مورد تا حالا از ما دریغ نشده است. بیشتر دور هم جمع شدن های ما به هدف وقت کشی بود تا دغدغه های آن چنانی برای شعر و داستان.

ما یک لاقبایانی بودیم که نه پای رفتن داشتیم و نه دل ماندن. در چنگ طالبان اسیر بودیم و به همین جمع کوچک که هر هفته در خانه‌ی یکی از ما برگزار می شد، دل خوش. دیگرانی هم به ما می پیوستند. مثل ناصر رهیاب، استاد دانشگاه وقت هرات، ظاهر رسمتی، شاعر و داوود منیر، عمدتا منتقد و نویسنده‌ی ادبی و همزمان استاد دانشگاه هرات.

همین جمع خودمانی و کوچک ما را به صورت حیرت‌ آوری به هم بافته بود. هر چند که به صورت رسمی انجمن ادبی هرات در آن زمان از فعالیت باز نگهداشته نشده بود ولی هوای این جمع خصوصی که گاهی با چاشنی های طنز و فکاهه سیاسی همراه بود، بیشتر به دل ما چنگ می زد.

۲

اوایل ماه سرطان است. هوا گرم و تب کرده. مثل همان هوای چهارده سال پیش. ما جمعی چهل - پنجاه نفری در جاده‌ی مجیدی هرات کنار دروازه سفید رنگ منتظریم. منتظریم که جنازه مسعود رجایی را از خانه تا آرامگاه ابدی اش در جوار پیر هرات مشایعت کنیم.

او شب دوشنبه پنج سرطان ۱۳۹۱ در اثر بیماری ای که سه سال مردانه با آن جنگید، در گذشت. گویا دیگر حوصله‌ی جنگیدن در او فروکش کرده بود.

رجایی فروتن بود و با فروتنی مرد. او خیلی خیلی متواضع بود و خیلی خیلی متواضع مرد. گاهی ما آدم ها در استفاده از صفت بی اندازه اغراق می کنیم، ولی همه کسانی که رجایی را می شناختند، می دانند که من در استفاده از این صفت ها هرگز اغراق نکرده ام.

خیلی سخت است در زمانه‌ای که این همه ناجوانمرد است، این همه جوانمرد بود و اهل مدارا و نیکویی.

در گازرگاه هرات وقتی پیکر نحیف رجایی را خاک برای همیشه به آغوش گرفت، سخا به من نگاه کرد. اشک را در چشمانش به وضاحت دیدم. آهسته از من پرسید: رجایی را دیگر نمی بینیم؟ سوالی که هیچ پاسخی برای آن نیست.

در میان ما، همان جمع کوچک، سخا و رجایی روابط نزدیکتری داشتند و شاید به همین دلیل سخا خود را تنها تر از ما دیگران حس می کرد. در آن لحظه اندوهش را درک می کردم، اندوه جدایی از یک دوست را.

۳

محمد مسعود رجایی، استاد دانشگاه و رئیس انجمن ادبی هرات بود. او در سال ۱۳۳۰ خورشیدی در هرات به دنیا آمد. پدرش محمد ابراهیم رجایی از فرهنگیان شناخته شده هرات و از نخستین موسسان انجمن ادبی این شهر بود و او دقیقا در جایگاه پدر نشسته بود.

رجایی دانشکده ادبیات دانشگاه کابل را به پایان برده بود و سال هایی را در اکادمی علوم افغانستان کار کرده بود. ولی زمانی که دانشگاه هرات تاسیس شد از اکادمی علوم برید و در سال ۱۳۶۸ به هرات آمد و به عنوان استاد ادبیات وارد دانشگاه شد.

او به تاریخ و آثار فرهنگی هرات عشق می ورزید و همین موضوع سبب شده بود که همواره در حال تحقیق و مکاشفه با این میراث به جامانده از نیاکان باشد. رشته برنامه های تلویزیونی او که به معرفی آثار باستانی هرات اختصاص یافته و در سال های ۱۳۷۱ و ۱۳۷۲ تهیه شد شاید یکی از بهترین مجموعه های باشد که در این زمینه تهیه شده اند.

مجمومه مقاله های او در بیدل شناسی که زیر نام "طاووس سخن در آیینه خانه" منتشر شد، نشان می دهند که او پژوهشگری سخت گیر و سخت کوش بود. کارها و فعالیت های او در اکادمی علوم افغانستان هم چشمگیر بوده است. چاپ کتاب "معماری اسلامی هرات" اثر رفیع سمیع زی و بخشی از "تاریخ هرات باستان" و همین طور مجموعه مقالات سیمینار علمی "فکری سلجوقی".

۴

رجایی سه سال را با بیماری سرطان جنگید ولی او همزمان با نامهربانی های زمانه نیز درگیر بود. در زمانی که توانایی تدریس را نداشت تلاش های در جریان بود که عذرش را به بهانه‌ی این که توجیه قانونی برای عدم حضورش در سر صنف (کلاس) وجود ندارد، بخوانند.

می گویند اسناد بیماری و مدوا اش را در کشور هندوستان، بارها وزارت تحصیلات عالی افغانستان رد کرد. رجایی پول درمان و دوایش را نداشت و به سختی زندگی می کرد و به همین دلیل به حقوقی که از دانشگاه می گرفت به شدت برای ادامه زندگی خود و خانواده اش نیاز داشت.

دو تن از شاگردان پیشین او و از استادان فعلی دانشکده ادبیات زمانی به عنوان دستیارش در حالی که او به سختی روی چوکی می توانست بنشیند و یا حرف بزند، در کنارش به صنف می رفتند و به جای او درس می دادند.

بعدها هم که دخترش "نارون" که از دانشکده ادبیات فارغ شده است به جای پدر درس می داد تا مراتب اداری رعایت شود.

زمانی هم عده ی از فرهنگیان هرات برای درمان رجایی دست به دامان ریاست جمهوری شدند ولی می گویند که پاسخ درستی نشنیدند.

دوستان او در بسیاری موارد مجبور بودند که با جمع آوری اعانه پول درمان او را فراهم کنند، کاری سخت و زجر دهنده.

وقتی بر سر مزار او گفتند که رئیس جمهوری افغانستان به مناسبت در گذشت رجایی پیام تسلیت فرستاده، تنها به خود لرزیدم و این پرسش به سرعت از ذهنم گذشت که بهای زحمات یک استاد دانشگاه و محقق در این سرزمین چقدر است؟

مطالب مرتبط